گیسو

نویسنده: Hasti84

پاییز بود دخترک داشت قدم میزد
گیج شده بود نمیدانست چه کار کند؟
چه بگوید ؟
آخر این چه تصمیمی بود که پدرش گرفته بود؟
او به روستا بیاید!!؟
این غیر ممکن بود.
گیسو اصلا دوست نداشت که از زندگی اش در شهر زیبایش بگذرد .
او خانه اشان ، دوستانش را دوست داشت نمی خواست به روستا برود ،
دل کندن سخت بود .
از تمام این فکر های مختلف خسته شده بود 《 اخه نظر من مگه مهم نیست چرا باید به خاطر یه زمین و گاوداری کار و خانه و ..... بگذره؟؟》اینقدر غرق فکر و خیال بود ،
که زمان از دستش در رفت .
شب شده بود نمی دانست کجاست .
عصبانی لگدی به درخت زد و راه افتاد بلکه راه خانه جدید را پیدا کند .
انقدر راه رفت که خانه را پیدا کرد .
به داخل رفت اهی کشید درست است خانه بزرگ بود ،
اما او آنجا را دوست نداشت
به داخل رفت و بدون اینکه توجهی به کسی کند و چیزی بگوید و بخورد به اتاقش رفت.
کمی طول نکشید که خوابش برد ......
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.