پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل22: قربانگاه

نویسنده: Diana_nazari

  یوهان با سرعت می تاخت. شب بود ولی می توانست راه را میان برف ها تشخیص دهد. به دروازه شهر رسیده بود. نگاهی به برجک هایش انداخت. فوکایا پر عظمت تر از چیزی بود که فکر می کرد. قلعه ی ادن در برابر قلعه‌ی رو به رویش هیچ بود. نگهبان ها دو طرف دروازه ایستاده بودند. اندیمیون و یوهانا چطور از دروازه رد شده بودند؟


می خواست رد شود که صدی اندیمیون را شنید:«هی یوهان! بیا اینطرف.»


سر اسبش را چرخاند و طرف صدا حرکت کرد. صدا او را پشت دژ می برد. کمی آن طرف تر بود که چهره ی یوهانا و اندیمیون را دید. آنقدر عصبی و ناراحت بود که نمی دانست از کجا شروع کند.


یوهان از اسبش پیاده شد. حتی در تاریکی هم می شد نفرت را توی چشم هایش دید. به طرف اندیمیون رفت و نزدیکش شد. از خشم نفس نفس می زد:«اون... مرد...!»


اندیمیون عقب رفت:« راستش رو بگو.»


- همینی بود که گفتم! اینسا مرده و تقصیر توعه!


باز هم عقب تر رفت. به دژ سنگی پشت سرش برخورد کرد. «من... چیکار کردم..؟ تقصیر من نیست...»


یوهان چیزی را جلوی اتندیمیون گرفت:«این چیه؟ ها؟ لباس تیکه تیکه شدش رو پای درخت پیدا کردم!» تکه پارچه ی توی دستش، هنوز خیس خون بود. یوهانا با ناباوری پارچه را از دست یوهان گرفت. نه به چشمهایش اعتماد می کرد، نه به کس دیگری...


یوهان شمشیرش را از غلاف بیرون کشید:«میدونی چیه اندیمیون؟ مدت هاست دلم میخواد انتقام پدرم رو ازت بگیرم. ولی فرصتش پیش نیومد. پدر تو بود که برادرش رو توی آتش هل داد؛ و برادرش هم پدر من بود! جلوی چشم من این کارو کرد! اون موقع فقط هشت سالم بود. میفهمی؟ هشت سال! خیلی کمه؛ نه؟ ولی الان بیست و دو سالمه و میتونم با خیال راحت تو رو بکشم! گذشته ی خوبی ندارم؛ و آدم خوبه ی این داستان هم نیستم...»


اندیمیون به چشم های یوهان نگاه کرد که می درخشیدند. بعد هم به یوهانا نگاه کرد. یوهانا پارچه ی خونین را توی دستش گفته بود و به اندیمیون نگاه می کرد. می شد از توی چشم هایش خیلی چیز ها را فهمید؛ حتی آدمهایی که فراموششان نکرده بود... .
 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.