پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل25: اهریمن

نویسنده: Diana_nazari

 به کاپریک نگاه کرد که جلوتر می رفت. کمی بعد بود که توی پس کوچه ها پیچید. احتمالا جاستین دوست نداشت کسی را دست بسته در خیابان های شهر بگرداند. اینسا سرش را بالا گرفت. از تماشای خیابان سنگفرش شده ی زیر پای اسبش خسته شده بود. کاپریک برگشت و نیم نگاهی به اینسا و نگهبان هایی که پشت سرش می آمدند انداخت. نسیمی سردی ککه وزید، تنش را لرزاند. می توانست به راحتی تنهایی اش را حس کند.
اگر آن کتاب لعنتی را از کتابخانه ی کارنین بر نمی داشت، الان در اتاق خودش بود؛ نه کوچه پس کوچه های فوکایا. دیگر هیچوقت بر نخواهد گشت. تا آخر عمرش در دنیای آیینه ها اسیر خواهد بود و هیچکس در دنیای خودش این افسانه را نخواهد شنید؛ تنها افسانه ای که واقعا اتفاق افتاده و دستخوش قلم هیچ نویسنده ای نبوده. تنها حرف راست توی دنیا!
راه آنقدر ها هم طولانی نبود. فقط نصف روز از عمق جنگل تا فوکایا راه بود؛ اگر پا به پای کاپریک راه می رفتند. به آسمان نگاه کرد. هم رنگ پرنده ای بود که درست از بالای سرش رد شد و روی بام یکی از خانه ها نشست. یک زاغ کبود؛ یک نشانه از کسی که هیچوقت نا امید نشد؛ حتی وقتی مرگ را از نزدیک دید و لمس کرد، بالاخره توانست آن را جایی گیر بیاندازد... . مشکل اینسا مرگ نبود؛ مشکلش یک افعی نبود. مشکل، آدم های اطرافش بودند.
سرش پایین بود که متوجه سایه ی عظیمی شد که رویشان افتاد. قلعه ی فوکایا خیلی بزرگتر از چیزی بود که فکر می کرد. انتهایش به دژ مستحکمی که دور تا دور شهر کشیده شده بود می رسید. دیواره ها و برج و بارو های سنگی تیره، با چهره ی جاستین که در سرسرا ایستاده بود، تضاد عجیبی ایجاد می کرد.
جاستین با چشم های نفرت انگیزش به اینسا و کاپریک نگاه می کرد که نزدیکش می شدند. تا به حال یک شاهزاده ی قرون وسطی را از نزدیک ندیده بود. فقط میدانست با هیچکس شوخی ندارد!
جاستین فقط به دیوار تکیه زده بود و با چشمش کاپریک را دنبال می کرد که اینسا را به اعماق قلعه می برد. اینسا جاستین را ندید؛ ولی به خوبی نگاه های سنگینش را احساس می کرد؛ اما به سنگینی سکوت و هوای اطرافش نبود.
صدای قدم هایی که از پشت سرش می آمد، توی سرسرا پیچید. وقتی بر گشت، با لبخند پیروزمندانه ی باستر مواجه شد. پشت سرش اندیمیون قدم بر می داشت. اینسا قبلا هم اینجا بوده (قلعه رو نمیگم!)؛ موقعیتی که داشت برایش آشنا بود. اینها را جایی دیده بود؛ این هوای سنگین؛ زخم روی صورت اندیمیون؛ نگاه های موشکافانه جاستین و برق چشمان باستر. آره... اینها را توی کابوس هایش دیده بود؛ حتی اتفاق های بعدش را. اندیمیون قرار بود بمیرد. امکان نداشت حتی یک درجه اشتباه کند؛ ولی حتی نقاله هم یکی دو درجه خطا دارد... .
جاستین جلوتر آمد و رو به روی اندیمیون ایستاد؛ نفسش بوی سردی یخ می داد. اندیمیون سرش را بالا نگرفت. مدیونش بود! می توانست بگذارد اینسا همانجا شکار گرگ ها شود. مگر زنده ی آن دختر را برای کاری جز رد شدن از آیینه می خواست؟
- به من نگاه کن.
صدای مخملی اش توی گوش اندیمیون زنگ زد. هیچ جایی مانندش را نشنیده بود. هیچ جا! مثل صندوقچه ی در بسته ای بود که هر از چند گاهی بقیه سعی می کنند بازش کنند؛ ولی آنقدر چفت و بست دارد که بتواند از چیزی که درونش است، تا مدت ها محافظت کند. شاید اندیمیون تنها کسی نبود که گذشته ی جاستین را می دانست. به جرعت میتوانست به او حق بدهد که اینطور با دیگران برخورد کند. منظورش طرز نگاه کردن یا حرف زدن یا چهره اش نبود؛ قرار بود خیلی خیلی بیشتر از پدرش و شاهزادههای قبلی و بعدی اش (که وجود نخواهند داشت!) بر فوکایا حکومت کند!
جاستین آرام انگشتش را زیر چانه ی اندیمیون گذاشت و سرش را بالا آورد؛ مانند پسر بچه ای که کار خطایی انجام داده باشد. دستش سرد بود؛ ولی نه به سردی برف.
اندیمیون نگاهش را از چشمهای بنفش مایل به خاکستری اش دزدید؛ ولی نمی توانست نگاهش نکند! جاستین چشم هایش را طوری به اندیمیون دوخته بود که پسر جوان احساس می کرد الان خفه می شود. با اینکه سعی می کرد نگاهش را روی چهره ی اندیمیون متمرکز کند، نمی توانست بر نور خورشید تازه نفس که داشت طلوع می کرد غلبه کند و پشت سر هم پلک نزند.
اندیمیون چشم هایش را به چشم های پسر جوان رو به رویش دوخت. لحظه ی اول بود که اندیمیون احساس کرد او با چشم هایش چیزی را از حلقش بیرون کشید. چیزی شبیه جرعت؛ یا رازی که پیش خودش نگه داشته بود. جاستین با نگاهش، امانتش را پس گرفت!
اندیمیون با زحمت لب هایش را گشود:«تو اهریمنی...!»
-اهریمن! خرافاتی نیستم؛ ولی احمق هم نیستم!
دیگر نتوانست! قدرتی که برای گفتگو با او نیاز داشت، باید خیلی بیشتر از قدرتش برای نگه داشتن افسار اسبی وحشی توی دستش، می بود. چیزی به نام بحث کردن درباره چیزی، در حضور جاستین وجود نداشت. همان اول، حرفی می زد که حتی خودش نمی توانست رویش حرفی بیاورد، یا از آن اشکال بگیرد. خلاصه اش: یک اهریمن، با قدرتمند ترین بیان!

ادامه دارد... 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.