خاطره : کوهستان (بخش اول)

نویسنده: mosafer

آن قدر خسته بودم که نفهمیدم کی با تارا خداحافظی کردم و خوابیدم. خورشید تازه طلوع کرده بود. لباس هایم را تعویض کردم و با یک تاکسی به محلی که با او مقرر کردیم رفتم. هوا خیلی سرد بود و مه غلیظی دور شهر را فرا گرفته بود.
موهایم ژولیده بود و کاپشن کهنه ای پوشیده بودم.
در نزدیکی راه خاکی که به سمت قله ی کوه میرفت ، پیاده شدم. ماشین تارا در کنار مسیر پارک شده بود و خودش کمی جلوتر ایستاده بود و از منظره ی باشکوهی که رو به رویمان بود فیلمبرداری می کرد.
با دیدن من سرش را برگرداند و بدون اینکه چیزی بگوید با دست اشاره کرد که به دنبالش بروم. انگار قصد داشت تمام مسیر را ثبت کند. من هم بی هیچ حرفی دنبالش راه افتادم و خیلی آرام مسیر را بالا می رفتیم.
کوه بلندی نبود اما از جایی که من میدیدم بسیار زیبا بود. زمین سنگلاخ بود اما کاملا مشخص بود که بهتر از مسیر های دیگری است که به به همان مقصد می روند.
تارا یک پالتو تیره بر تن داشت و کلاه زمستانی روسی بر سرش بود که مردانه بود و اگر کسی او را از کمی دورتر میدید فکر میکرد که به قصد قطب شمال حرکت می کند! با شالی که دور دهانش بسته بود فقط چشم هایش دیده می شد.

من چندان سردم نبود و به مناظر اطراف نگاه میکردم. مسیر هر چقدر که بالاتر میرفتم بیشتر تغییر میکرد و بعضی از درخت ها با برگ های سرخشان جلوه ای پاییزی به آن محل میدادند. مه اطرافمان همچنان غلیظ بود و آسمان ابری.
دیشب برخلاف معمول ، هیچ کابوسی ندیدم و خیلی راحت خوابیدم ، اما همچنان تمامشان در بیداری جلوی چشمانم ظاهر و غیب می شدند اما بروز نمی دادم. یعنی واقعا کسی را کشته بودم؟
شاید از اینکه از این سوال بگذرم و سوال دیگری برایم مطرح شود تعجب کنید اما واقعا میخواستم چیز دیگری را بدانم : چرا؟.
چرا باید کسی را کشته باشم؟
شاید دلیل خوبی برای این موضوع داشته ام که این کار را انجام دادم ، شاید برای حفاظت از خودم بوده.

مدام با این توجیهات در جنگل گشته بودم و سعی کرده بودم خودم را تسلی بخشم اما ممکن نبود و نیست. حس ناشناخته ای به شدت محکومم می کرد و توجیهی را نمی پذیرفت. دیگر از توجه به آن خسته شده بودم و مدام کنارش میزدم اما ظاهرا با بی اعتنایی بیشتر ، پیگیرتر هم میشد. هرازگاهی آن قدر اعصابم را به هم میریخت که دوست داشتم سرم را به جایی بکوبم.

در همین افکار بودم که متوجه شدم به کلبه ای رسیدیم. فکر میکردم قرار است تا قله ی کوه راه برویم.
تارا دوربین را خاموش کرد و جلوی در ایستاد و گفت : زیاد جلب توجه نکن. وقتی رفتیم زیاد بهشون نگاه نکن چون معذب میشن. فقط آروم میریم تو و سلام می کنیم. تو میشینی کنارمون و دوربین رو روشن میکنی و من آروم باهاشون حرف میزنم.فهمیدی؟
- فک میکردم داریم میریم تا قله....
- آره میریم ، ولی اول باید به اینجاهم سر بزنیم.
- اگه فیلم بگیرم عصبانی نمیشن؟
- نه. نمیدونن دوربین چیه.
- چی؟
تارا جوابم را نداد و بی آرامی در را باز کرد.
وارد کلبه شد و من هم پشت سرش. سلام آرامی کرد.
خیلی تعجب کردم ، داخل کلبه را هم مه فرا گرفته بود. پنجره ی خیلی بزرگ و بدون شیشه ای از دیوار دیگری باز بود که پیرمرد مو بلندی در وسط اتاق و رو به روی آن نشسته بود و خیره شده بود. چند نفر هم که کمی شبیه به او بودند ، در اطراف اتاق نشسته بود و همگی به سمت پنجره...
همه برهنه بودند!
دو مرد میانسال ، یک دختر و پسر نوجوان و یک پیرزن ، نیم دایره ای پشت پیرمرد تشکیل داده بودند.
موهای بلند پیرمرد که تقریبا تا کمرش می رسید با وزیدن باد روی هوا تکان می خورد.
من آن قدر تعجب کردم که فراموش کردم سلامی بکنم. تارا رفت و کنار پیرمرد نشست. دستکش هایش را در آورد و مداد و کاغذی از جیبش بیرون آورد. سپس به من اشاره کرد که دوربین را روشن کنم. من هم کمی نزدیک او نشستم و دوربین را روی دوشم گذاشتم. تارا با زبان عجیبی و نجواگونه مشغول گفتگو با پیرمرد شد.
کف کلبه هم مثل بیرون خاکی بود اما کاملا صاف و مسطح طوری که یک خرده سنگ هم رویش دیده نمی شد.
در حالیکه دوربین را به سمت تارا و پیرمرد گرفته بودم ، سرم را چرخاندم و به افراد نگاهی انداختم. همگی چهره های مهربان و آرامی داشتند. چشم هایشان باز بود و حالتی داشت که انگار نابینا بودند اما وقتی چهره هایشان را از نظر میگذراندم ناگهان مردمک چشم های دخترنوجوان با عصبانیت به سمتم چرخید و نگاه خشمگینی به من انداخت.همزمان تارا محکم بر روی زانویم زد که سرم را برگرداندم.
بعد از چند دقیقه دوربین را از من گرفت و از کلبه بیرون رفتیم.
- مگه نگفتم زیاد نگاهشون نکنی؟
- شرمنده حواسم نبود.
چیزی نگفت و کوله پشتی اش را روی دوشش انداخت و دوباره راه را به سمت بالا رفتیم.
- اینا چرا اینجوری بودن؟ یعنی آخه...
- اعتقادی به لباس ندارن. تا احساس سرما نکنن چیزی نمیپوشن.
- خب پس یجور قومن که مثه انسانای اولیه زندگی میکنن.
تارا خندید و گفت : اتفاقا برعکس. بنظرم خیلی از ما متمدن ترم هستن. خیلی زود منظورمو میفهمی...
سری تکان دادم و گفتم : به چه زبونی با پیرمرده حرف میزدی؟
- سانسکریت.
- سانسکریت؟
- آره خیلی وقت پیش تا حدودی یاد گرفتمش.
در مورد مراسم مذهبی آنها چیزی از تارا نپرسیدم. در حقیقت برایم اهمیتی نداشت. دوباره در سکوت راه را ادامه دادیم.

هوا کمی سردتر شده بود. سارا با آن همه چیزهایی که پوشیده بود باز هم می لرزید.من همچنان زیاد سردم نبود. بنظرم اگر کسی به سرما یا گرما فکر نکند متوجه آن نخواهد شد ، این همیشه عمل میکند ، فقط کافی است توجهی به آن نکنید آن وقت است که می بینید اکثر فشاری که به بدنتان وارد میشود را به خود تلقین می کرده اید.
بعد از حدود یک ساعت پیاده روی به قله رسیدیم. چندین بار در راه ایستادیم تا نفسی تازه کنیم.
قله کوه منطقه ای به اندازه یک استادیوم فوتبال بود که بر خلاف پستی ها و بلندی های راه خیلی صاف بود و اطراف را درختان پاییزی فرا گرفته بود و مه هم خیلی محو تر شده بود. تعداد انگشت شماری ، چادر روی قله بود که آنها هم مانند درختان به رنگ های سرخ و نارنجی بودند.
تارا روی سنگی نشست و به چادر ها نگاه کرد.
کنارش نشستم و گفتم...

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.