♧♤خو که چی؟♤♧ : ♧♤فصل دوم♤♧

نویسنده: abbasi7991


_اووففف چه خسته کننده بود.
_آره.
درحالی که راه میرفتیم حرف میزدیم که هانی وایستاد و متعجب به روربروش خیره شد...
رد نگاشو گرفتم و به عشق رنگ پریدم رسیدم..سریع دویدم سمت ماشینم..
با جیغ گفتم:
_ووووییی الهی بگندین..الهی بمیرین.الهی تبخال بزنین اندازه یه بشقاب.الهی نخود خورده بگوزین آبروتون بره.الهی شاش خر بگیره ریختتونو...اَه نگا چه بلایی سر عشقم آوردن؟..
هانیه با حرص گفت:
_عوضیا کار خودشونه..
تموم ماشینو تخم مرغ مالی کرده بودن،کلی تخم مرغ از ماشین آویزون شده بود.
_هوووففف حالا باید چیکار کنیم؟ ینی در این سرعت؟

رفتم نزدیک ماشین،برگه ای روش چسبیده بود.
_بیا اینا ببین...
با دست خط تو هم رفته ای نوشته بودن: (امیدوارم واسه شام امشبتون کم نیاد،املت خوشمزه ای میشه₩بچرخ تا بچرخیم₩)

_خرچسونه کثافت...

با قیافه آویزون سوار ماشین شدم برا هانی دست تکون دادم و از دانشگاه بیرون زدم..
هرکی تو خیابون ماشینو میدیدواسم بوق میزد و کلی میخندید
با اخلاق چیز مرغی رسیدم خونه..
خیلی خسته بودم،ماشینو گذاشتم واس فردا~فردا کلاس نداشتم
~فردا میشستمش.
پله هارو رفتم بالا.سمی خانم صدام زد..
ج دادم:بله سمی؟
_بیا خبر مهمی دارم..
اومدم پایین.
_بابات زنگ زد درمورد مامانت.
بانگرانی نشستم رو مبل.
_خب؟
امابالبخند پهنی گفت:
_گفت که حال مامانت خوب شده دیگه نیازی به عمل نیست فقط باید شیمی درمانیشو ادامه بده..
جیغی از خوشحالی کشیدم و گفتم:_راس میگیییی؟
بهم لبخند زد و گفت:
_آره دخترم.
سریع به هانی زنگ زدم،حتما وقتی میشنید خیلی خوشحال میشد.وقتی ج داد با نیش باز سلام بلند بالایی کردم.
_چیشده انغد شنگولی؟
چیزایی که سمی گفت و براش شرح دادم اونم با خوشحالی بهم تبریک گفت.کلی با هم ور زدیم و بعد خدافسی قطع کردیم.
باورم نمیشد به زودی مامیم برمیگرده پیشم.تقریبا هشت ماه پیش فهمیدیم سرطان داره..
بیشتر بیمارستان های مجهز و بخش های مهم درمانی و توزیع دارو تو تهرانه و اینجا باید حداقل چند ماه صبر کنی بهت نوبت بدن...
مجبور شدن واسه درمان مامانم برن تهران.منم میخواستم برم ولی واسه دانشگام مجبور بودم پیش سمی بمونم اگر انتقالمم میدادن باز خودش کلی دنگ و فنگ داشت.
سمی دوست خالمه قرار شده که وقتی بابا و مامیم میرن تهران ازم مراقبت کنه.هر چی گفتم نمیخواد مگه بچم،اسرار هام فایده نداشت و میگفتن تخم مرغاتم میسوزونی!.
راستم میگفتن.
خلاصه از اونجایی که دستو بالشونم بستس تو شرایط پولی کمکشون میکنیم ،یه جورایی تغریبا کمک کار مامانمم حساب میشه و در واقع به عنوان خدمت کار اومده.ولی چون دوست خالمه احترام زیادی واسش قائلیم.
تصمیم گرفتم برم حموم،درکمدمو باز کردم،یه دست لباس خونگی برداشتم و وارد حموم شدم..
در حال شامپو زدن بودم که نگام به آینه افتاد..
اول واسه خودم سیبیلی از کف درست کردم.صداموکلفت کردم و شروع کردم خوندن،اول آروم میخوندم ولی بدون اینکه حواسم باشه کارم رسیده بود به هوار زدن..
_پارسال باهم دسته جمییی رفته بودیم زیارتتتت.  برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبتتتت،   
همسفر ما شده بود همراهمووون مییومممدد
به دست و پام‌افتاده بوود ایین دل بیی مروتتتت   میگف بروووو   بهشش بگووو  دووسشش دارممم  برووو بگووو
(یکی در میزد..با اینکه میدونستم سمی خانمه ولی نشنیده گرفتمو به آواز خوندنم ادامه دادم..)
_راز دلممم رو گفتم اینووو جواب شنفتم..( صدام ونازک کردم)
_تو سر باری پسر چغد نادونیی اومدی زیارت یا که چش چروونیی؟

در در حال کنده شدن بود که تصمیم گرفتم بازش کنم.
رفتم درو باز کنم یه دفه لیز خوردم..   
_ششششتتتلللپپپپپپپ
_آیییی نَنِههههه
سمی:_دختر چی شد؟ درو باز کن
پاشدم به زور با پای چلاق شده خودم و به در رسوندم.
_هیچی نشده بابا.
_ چرا انغد سر صدا میکنی؟..یه پسره از شرکت بابات اومده..
(پریدم وسط حرفش)
_جدییییی؟آبرومون رف...کی هس؟.
_میگفتم!..پسر یکی از شریکای باباته،اومده بود یه سری مدارک بده،خواست بره نگهش داشتم واس ناهار،    سریع بیا....
_اَی بابااا، خیلی خب سعی میکنم
در و بستم و نگام به خودم تو آینه اوفتاد، پقی زدم زیر خنده...موهای کفیم پخش و پلا شده بود و کف  رو صورتم پخش شده بود،حالا ریشم داشتم،شبی (روحانی)شده بودم!
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.