♧♤خو که چی؟♤♧ : ♧♤فصل سوم♤♧

نویسنده: abbasi7991

سریع دوشی گرفتم و زدم بیرون..
خوبی اتاقم این بود که مستر بود.
یه دست لباسی که برداشته بودم و پوشیدم،موهامو سشوار کشیدم و محکم بالای سرم بستم.
لباسامو با شلوار کتان طوسی با رگه های صورتی و هودی صورتی عوض کردم...
شال طوسی رنگی هم انداختم سرم،نگاهی به خودم تو آینه انداختم.
لبای قلوه ای،دماق قلمی و کوچیک،چشای درشت مشکی،صورت کشیده و موهای فرفری بلندی که بابام خیلی دوسشون داره...
یه رژ قرمز برداشتم،خیلی کمرنگ به لبم زدم، همین بسته..خودم خوشملم..(هااا؟)
سریع رفتم بیرون،بدون اینکه حواسم باشه مهمون اومده طبق عادت همیشگیم از نرده سرخوردم پایین.
دستامو باز کردم،خواستم هوار بزنم که،چشمم خورد به چهارتا چشم گشاد شده..
واستا ببینم.......اییینن؟.....ایین پسرهههه؟.....این که کامیاره!...
ینی باباش با بابای من شریکه؟..
کام:_تووووو؟...تو اینجا چیکار میکنی؟
یه دفه نفهمیدم چی شد..با مخ رفتم تو زمین..
درد خیلیی بدی تو ساق پام پیچید..
دردش خیلی وحشتناک بود.
ناخود آگاه چیغ زدم:_آخخخ
_یاخدا.چی شدی دختر؟چغد بت گفتم نکن میوفتی بلایی سرت میاد؟
دوست داشتم گریه کنم..اصلا تحمل نداشتم،ساق پام از کبودی به سیاهی میزد..در آخر تلاشم برای نگه داشتن اشکام بی نتیجه موند..غرورم واسم خیلی مهم بود..ولی دیگه نمیشد کاری کرد.ای کاش اجازه نمیدادم اشکام بریزن،ولی دست خودم نبود...
(کامیار)
ماشین و پارک کردم و پیاده شدم،به پلاک خونه نگاهی انداختم،..پلاک ۲۳...همین بود
بابا گفته بود از دانشگاه برمیگردی بیا این آدرس مدارک قرار دادهایی رو که هفته قبل با شرکت(~~~)بسته بودیم رو بهشون تحویل بده...
دوتا کلاسی که داشتم،اولی به لطف سارا و دوست خرشون منتفی شد..
نمیدونم این چه لطفیه خدا بم اطا کرده با این دو تا اختاپوس هم دانشگاهی باشم..البته بیشتر سارا چون مَرَضی تره..
زنگ درو زدم،خانم میانسالی درو باز کرد.
_سلام پسرم امرتون..
_سلام،من از شرکت آقای اشتری اومدم برا دادن یه سری مدارکی.
_بفرمایید داخل.
_ممنون
حیاط بزرگی داشتن دو طرفش باغچه داشت و طرف چپ حیاط دو جا پارک داشت و از اونجا پله میخورد به در اصلی خونه.از طرف راست هم راهی بود به حیاط پشتی.
کفشامو در آوردم و وارد خونه شدم.رو اولین مبل نشستم.پرونده هارو گذاشتم رو میز،کمی نشتم در حالی که بلند میشدم گفتم:
_اگه کاری ندارید من برم..
_نه پسرم بمون واسه ناهار.
_نه دیگه رفع زحمت کنم.
_صابخونه ناراحت میشه صبر کنین خودشون بیان..
قبول کردم و سر جام نشستم..
یکم که نشسته بودم یه دفه صدای آواز کمرنگی از بالا اومد..
لبمو گاز گرفتم تا بلند نخندم..
میدونستم آقای اشتری یه دختر داره،حتما همون دختریه که تو شرکت کلی تعریفشو شنیده بودم. 
صدا هی بلند تر میشد و هر لحضه احساس میکردم میخوام بترکم از خنده..
زنی که فهمیده بودم کمک کارشونه خجالت زده از پله ها بالا رفت.
دستمو جلو صورتم گرفتم تا نیشی که هر لحضه گشاد تر میشد معلوم نشه..
چغدر لحنش آشنا بود.
_شتتللپپپپپ...آیییی نَنِههههه
زدم زیر خنده.
اما سریع جمع و جورش کردم..
گوشیم تو جیبم ویبره رفت...
عکس بابا تو صفحه خواموش روشن میشد.
_بله؟
_سلام چیشد دادی؟
_سلام،اومدم آدرسی که گفتی،انگار صابخونه نبودن صبر کردم بیاد.
در حالی که راه میرفتم و دسته کلید و رو هوا میچرخوندم واسش توضیح میدادم...
خدافسی کردم و قطع کردم..به صفحه نگاهی انداختم،۳۶تا پیام ناخوانده  از سام..
چغد این بچه بیکاره!..همه پیاماشم چرت و پرت...
مثلا یکیش(دیر نری بابات بزنتت اوخ شی)
 هنوز جوابشو نداده بودم که دیدم یه دختره از نرده سر خورد پایین، با تعجب بهش زل زدم.
وسطای راه بود که سرشو آورد بالا و چشش خورد به ما..
واستا ببینم......ایننن!....این که ساراست!...
با تعجب گفتم:
_توووووو؟  .تو اینجا چیکار میکنی؟
تازه دوهزاریم جا افتاد....هه!    باورم نمیشه!...دختر آقای اشتری اینه!



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.