عنوان

من در خیالم، یلدا دارم. : عنوان

نویسنده: neg_Dal

زده ایم شبکه سه تا بلکه صدای خنده های مجری تلویزیون، سکوت خانه را بشکند.

 مادرجون نیز با بازگویی خاطراتی که از شب یلدای اولین سال ازدواجش دارد، مرا می برد به قدیم تر ها. همان زمانی که تعریف می کند. 

خیالم نیز من و تو را می نشاند به جای او و آقاجون. مادرجون و خیالم ما را به کجاها که نمی کشانند؟

 در کوچه راه می رویم و جای پایمان بر روی برف سرد و سفید آخر پاییزی جا می اندازد. من مثل همیشه سردم است. تو اما مثل همیشه ی یک ماهی که محرم جان هم شده ایم و بیشتر از پیش شناختمت، پرشور حرف می زنی و هُرم نفست که به هوای سرد می خورد، ابر رقیقی می شود در هوا. به خیابان اصلی که می رسیم، برف های زیرپا له شده، سیاه و آب شدند و سنگ فرش خیابان معلوم است. خیال قدم زدن با تو روی این سنگ فرش ها در یک شب سرد یلدایی کام تلخم را می تواند شیرین کند. 

مردم را می بینیم که از کنارمان می گذرند و در خیابان شور و شلوغی موج می زند. برخلاف حالا که مثل حکومت نظامی دیگر از یک ساعت مشخص نمی توانیم از خانه هایمان بزنیم بیرون و باید بی هم و در عالم مَجاز، لحظه های یلدایی مان را سپری کنیم.

در خیالم مثل خاطره ی مادرجون به سینما می رسیم. چراغ های سینما "شکوفه" می درخشند و بیلبورد فیلم را نورانی کرده اند. داخل می رویم و با یک بسته پف فیل و تخمه مشغول دیدن فیلم می شویم. مادرجون در خاطره اش می‌گوید که وقتی آن شب به سینما رفتند، فیلم زشت و زننده ای نشان داده می شد. من هم در خیالم مثل مادرجون سرت غرغر می کنم که دیگر مرا سینما نیاور. خوشم نیامد از دیدن این صحنه های بی پروا. در طول فیلم صورتم شبیه همان لبوهای سرخ و داغ نبش چهاراه شده بود از خجالت. بعد از تمام شدن فیلم نابه هنجار، بیرون می آییم و دوباره قدم می زنیم. حالا باید برویم عکاسی نبش کوچه ی منوچهر.

جلوی پرده ی عکاسی که می رویم، روسری ام را بر می دارم. غیرتی نشو. در خیالی که ساخته ام، عکاس خانم هم هست. کنار هم می ایستیم و عکسی خاکستری رنگ هم می گیریم در شب یلدای دهه ی ۳۰ به جای عکس های سلفی در به داغان و بی کیفیتی که قرار بود امشب با هم بگیریم اما نشد که بشود.

لرزون لرزون که به خانه رفتیم، از سرما می خزیم زیر کرسی. همان کرسی هایی با گرمای ملایم که مادرجون تعریف می کند و آدم هوسش را می کند. روی میز کرسی انار دانه شده و شاه دونه و گندم و هندوانه و استکان های چای قرار دارد.

همه هستند. پدرهامان و مادرهامان و خواهرها و برادرها. هرکسی با دیگری مشغول صحبت است. رادیو روشن است و آوازی هم از آن پخش می شود. تو نشسته ای کنار من و به دستان پدرت نگاه می کنی که دیوان حافظ را بر می دارد و شروع می کند به خواندن:

 ای حافظ شیرازی، تو کاشف هر رازی

ما طالب یک فالیم، بر ما نظر اندازی 

اولین فال به نیت ما و برای شروع زندگی مان گرفته می شود.

من نگاه می کنم به تو. به چشم هایت و غرق می شوم در رنگ عسلش.

 فالمان با چنین مطلعی آغاز می شود: 

رواقِ منظرِ چشمِ من آشیانه توست 

کرم نما و فرود آ، که خانه، خانه توست

 صورتت را برمی گردانی سمتم و نگاهم می کنی. در دلم خوش حال می شوم که این چشم ها را خانه و آشیانه ی خودم بدانم. از این فتح خرسندم. 

 دوست دارم در خیالم همه چیز به نفع من باشد. حتی شعر حافظ را هم از زبان تو و برای خودم تفسیر کنم. این را بگذار به حساب دل تنگی تازه عروسی که دلش شب یلدای کنار هم بودن را می خواست اما حالا به خاطر کرونایی شدن نامزدش باید سکوت و تنهایی شب یلدا را با سر و صدای خیالاتش پر کند. 

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.