آوازه زندگی : عنوان

نویسنده: Azarakhsh00

?رمان آوازه زندگی?



#پارت۲



تا رسیدم خونه یکی در سمت منو باز کرد اومد بالا ترسیدم برگشتم .

-هیین ترسیدم دیوونه .

-برو دیگه خواهری

-نخیر من باید لباسامو عوض کنم خیس آبم .

-واه مگه توی دانشگاه پرستاری کوه می کنید .

_ن . ..نه چیزه خوب گرم بود هوا عرق کردن همین .

-

با شک بهم نگاه کرد - باشه باور کردم من توی ماشینم برو حاضر شو .

-اکی زود میام

اوه داشتم لو می رفتم خوب مگه دروغ گفتم یه نگاه به هوا کردم وای گند زدم آخه توی زمستون آفتاب هست که گرم کنه می دونید آخه من دوست نداشتم خواهرامو نگران کنم .

وارد ساختمون شدم به طبقنون رفتم درو باز کردم خونمون ۲۰۰ متری بود یه راه رو بود بعد وارد پذیرایی می شدی همه وسایلای خونمون طلایی و سفید بود البته به سلیقه آوازه و آهو خواهرای گلم

-سلااام

-به سلام بارانا مگه آرام نیومد پایین تو اینجا چی کار می کنی .

اوف یه ایست بازرسی دیگه .

-اوم اومدم لباسامو عوض کنم برم .

سری رفتم اتاق یه حموم دو دقیقه ای کردم اومدم بیرون سری موهای تقریبا سرمه ای رنگمو سشوار کشیدم یه شال سرمه ای با مانتوی مشکی و شلوار مشکی پوشیدم چادرمو سر کردم و بدو بدو رفتم بیرون .



شب ساعتای ۱۰ بود که برگشتیم رفتم تاب شلوارک پوشیدم اوف راحت شدم از صبح مانتو شلوار تنم بود پختم .

- غذا رو کی درست کرده



- چطور ؟

- می خوام ببینم زنگ بزنم اورژانس یا نه .

صدای آهو در اومد

-منو مسخره می کنی بارانا .

سرمو بردم بالا



آرام - یعنی غذا هات خوبه کی نون وقت به جای نمک شکر ریخت توی اوملت

جیغ زد - آرام آوازه ببینمشون منو مسخره می کنند .

آوازه -هه اِ خواهره منو مسخره نکنید .

راستی بارانا فردا روزه ای که مامانی از پیشمون رفت

-سالگرده مامانی وااای یادم رفته بود بلند شید بدو آرام الان می رم خرما می گیرم لاش گردو بزارید آهو تو هم به آوازه کمک کن که حلوا درست کنه

دویدم سریع لباس تنم کردم بعد گرفتن وسایل به خونه بر گشتم بعد از اینکه کارا رو انجام دادیم مثل جنازه افتادیم سره جامون .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.