آوازه زندگی : عنوان

نویسنده: Azarakhsh00

? آوازه زندگی ?

#پارت ۱۵
سریع رفتم سره میز چند لقمه گرفتم آرام قرار بود با آوازه بره بعد خدافظی به سمت پارکینگ رفتم بعد ۱ ساعت البته با ترافیک شدید به اداره رسیدم از سربازی و گشت رد شدم محل کارمون یا همون اداره خیلی خیلی بزرگ بود البته کانون. جرم و یا هر چی پارطی لو می رفت مجرمین و میووردن اینجا به سمت اتاق رفتم بعد سلام به همکارا پشت میز نشستم
-جناب سروان پرونده ی جدید قلب شدن دخترا چیزی پیدا کردین .
جناب سروان -بله راستش می خواستم در این مورد با هم حرف بزنیم .
نگین هم که یک درجه از من کم نر بود و البته دختر عموم گفت
-جناب سرهنگ گفتن جلسه می زارن بارانا جان
-اهان اکی
بعد کار تایم جلسه رسید همه پشت میز ۱۵ نفره نشدیم بعد ۵ دقیقه سرتیپ که بالا ترین مقام رو داشتن آمدن و من فهمیدم که پسرا به قصد دوستی نزدیک دخترا می شدن و با شرط بیرون رفتن باهاشون غیبشون می زد بیشتر از این چیزی نفهمیده بودن .
جناب سرتیپ - سرگرد فکر کنم تو و سروان و نگین خانم بتونید این پرونده رو حل کنید .
-ما با تمام وجود برای میهن و در امان موندن این دخترا هر کاری می کنیم .
-ممنون دخترم
-انجام وظیفه اس
جناب سرهنگ (داوود ) - امروز تیراندازی داریم ؟
-آره
نگین-پس بریم
-من ماشین آوردم
داوود -پس من ماشینمو می زارم اداره .
-باشه بعد همه سوار ماشین من شدیم.
داوود- بارانا خانم ما تا حالا ما در و پدرتونو ندیدیم فکر کنم شما که اینقدر خوشگلید اونا دیگه باید.‌.
-بیخیال بهتره ور این باره حرفی نزنیم همین مم مادرتون و که زن نازنی بودم کافیه
-ذکر خیرتون نو خونمونه از وقتی مادرم شما رو دیده .
- ازشون تشکر کنیم قابل این همه تعریف نیستم
نگین -می نزسن چشم بخورن
-نگیین
-باشه با با
بعد رسیدن به محل تیر اندازی و ۳ ساعت تمرین ساعت ترفای ۷ بود که اونا رو رسوندم اداره آدرسو از رو کارت برداشتم جلوی یه ساختمون شیک و خیلی قشنگ پیاده شدم اوا لهله رفتم داخل رو به نگهبانی گفتم
-ببخشید ...
رو کارتون دیدم آهان نوشته (مهرداد تهرانی)
-شرکت آقای تهرانی کد مه
-همه شرکت برای ایشونه
واقعا جلل خالق رفتم داخل یه شرکت شیک و کلاسیک ۱۵ طبقه بود رو به یه منشی که چی میشه گفت آدمی رو رد کرده بود گفتم
- ببخشید خانم با آقای مهرداد تهرانی کار داشتم
-همونجوزی که آدامس را می جویید با لوندی و تو. دماغی گفت

-امرتون
-اوم بگید کسی که دیروز باهاش تصادف کردید .
-اکی
بعد تلفن رو به من کرد و گفت بفرمایید .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.