رمان من خالتورم : فصل چهارم

نویسنده: مهشید_دوستی

"آیا می توانید هر روز بر جنازه ی خودتان شیون کنید و صبح دوباره خود را زنده بیابید؟ آیا می توانید خود را برای مرگی دوباره آماده کنید؟ "

مرد شلاق را بالای سرش تاب می دهد و با قدرت هرچه تمام بر کمر زندانی گریز پایش می نوازد که از صدای برخورد آن، صدایی رعدآسا ایجاد می شود،مرد ،نفس نفس می زند، گویی تمام انرژی اش را در این دو ساعت شکنجه از دست داده است، اما آن زندانی حتی دم بر نمی آورد، گویی حسی ندارد، آن چنان که نه دردی احساس می کند و نه صدایی!

مرد با پرخاش و صدای بلند فریاد زد:

(?Vy priznayete eto ili ne izbili menya nastol'ko, chtoby umeret')پسره ی بی همه چیز، اعتراف می کنی، یا انقدر کتکت بزنم تا بمیری؟

در آن هنگام، در سلول باز می شود و پیکر ژنرال سوم،(جاناتان)در آستانه ی در ظاهر می شود، با ورود ژنرال، مرد شلاق اش را پایین می آورد و سلام نظامی می دهد،ژنرال با همان ابهت همیشه گی اش به او دستور آزاد باش میدهد و می گوید:

کافیست فرمانده، گویا او قصد اعتراف ندارد، تنبیه بماند برای وقتی دیگر، صدراعظم دستور داده اند اورا نزدش ببریم،گویی از مقامات والا ،حکمی در راستای عمل صادر شده است، سریع باش، او را آماده کن، می دانی اگر صدراعظم بفهمند که او فرار کرده است چه بلایی سرمان می آورد؟

سپس پوزخند پیروزمندانه ای می زند و رو به زندانی ادامه می دهد:

اما خوشبختانه، تو آنقدر ها هم خوش شانس نیستی، شازده کوچولو!

سپس عقب گرد می کند و از سلول خارج می شود،اما قبل از آن که سلول را به طور کامل ترک کند خطاب به زندانی به فرانسوی گفت:

(Hé, ce serait mal si le chancelier comprenait quelque chose à propos de ta fuite, tu sais؟):هی تو، بهتره برای خودت هم که شده، صدراعظم چیزی از این ماجرا نفهمند، فهمیدی؟

بعد به انگلیسی رو به فرمانده می گوید:

می دانی که چه کار کنی فرمانده؟

فرمانده لبخندی شیطانی می زند و سرش را تکان می دهد:

بله قربان!

×××

فرمانده لبخندی شیطانی بر ل**ب دارد، او می دانست که پسرک ،گوش به حرفشان نمی دهد ، او بسیار نترس و بی پروا بود،بنابراین چاره ای جز این کار نداشت.

نگاهی به زندانی می اندازد، سرش پایین است و با بی‌حالی از مچ دست هایش آویزان شده است و بر بدن سفید رنگش، جای هزاران هزار ضربه ی شلاق، خودنمایی میکرد.

فرمانده محلول شمیایی مخصوص را بر داغ آتشینش می نهد و در یک آن بر بدن او قرار می دهد که با این کار پوست و گوشت بدن زندانی، ذوب می شود و تنها صدای نعره است که از سلول بیرون می رود و به گوش دیگر زندانیان می رسد، زندانی از درد به خود می پیچید اما فرمانده با همان دل سنگش، قصد برداشتن آهن داغ را از روی بدن او را نداشت،معتقد بود که آهن باید روی بدن زندانی سرد شود و تا فلز سرد نمی شد،او آهن را بر نمی داشت!

زندانی چیزهایی را به فرانسوی می گفت که برای فرمانده مفهوم نبود،اماهرچه بود،لحنش شباهتی به التماس کردن نداشت،گویی عصبانی و متشنج بود.
فرمانده بدون اهمیت به حرف های او، با خشم به انگلیسی گفت:
بهتر است به زبان مادریت زر زر نکنی وگرنه بدتر از تا این را به سرت می آورم،فهمیدی؟وقتی غلط زیاد می کنی و از اینجا فرار می کنی، باید منتظر این لحظات هم باشی!تو را با هیچ چیز به جز سم مار،نمی توان به اطاعت وا داشت، پس بگذار خوب به درونت نفوذ کند و دردی غیر قابل وصف را درونت پدید آورد،آن موقع است که بی چون و چرا،آن چیزی را که بهت دستور می دهند، اجرا می کنی!

نعره های زندانی به ناله های خفیف تبدیل شده بود، گویی دیگر روح در بدن نداشت، اما درد واقعی را زمانی احساس کرد که آهن با تکه ای از پوستش کنده شد و جای آن، زهر واررد خون اش شد!

دیگر حتی نای فریاد زدن راهم گویی نداشت.

فقط و فقط درد بود که سیستم کنترل بدنی اش را ضعیف می کرد و تصویر را مقابل چشمانش تار تر!

آن موقع بود که خود را بر بالین جنازه ی خودش می دید و شیون می کرد، گویی روحش به عزای جسمش نشسته بود.
اما گریه روحش به خاطر مرگ جسمش نبود، مرگ بهترین ارمغان برای او بود، گریه او از آن بابت بود که می دانست فردا قرار است دوباره خود را برای مرگش آماده کند.
شخصی که هرگز نمی میرد، هر روز کشته می شود!

دیدگاه کاربران  
0/2000