پایان :  فصل پنجم : اورمیه

نویسنده: ms_ghoreishi



 منو اریکا به کوفتگی از پله های هواپیما پایین امدیم پروازمان حداقل 21 ساعت طول کشید
من به معنی واقعی پا هایم را حس نمی کردم
ما به سمت قسمت تحویل بار رفتیم
و حداقال 10 دیقه انجا معتل شدیم تا بار هایمان برسند من چمدون خودم و خواهرم را از روی ریل پایی اوردم اریکا گوشه ای
روی صندلی فرودگاه خوابیده بود من یک مجله از جیبم در اوردم
و روی صوتش انداختم
<پاشو حد اقل 18 ساعت پرواز و خواب بودی  الانم که بازم خوابی پاشو تنبل باید بریم پول هارو تبدیل کنیم تاکسی بگیریم>
اریکا قور قوری کرد و با بی میلی از روی صندلی پایین امد من گوشی ام را روشن کردم و هندس فری را به گوشم زدم و به سمت باجه تبدیل پول رفتیم

پرش زمان به 2 ماه بعد

<عمو ما رفتیم کوچه>
-باشه خدا حافظ
منو خواهرم از در اپارتمان بیرون رفتیم تا به دوستانمان ملحق بشویم من توی یک گروه از پسران رفته بودم که میشد گفت بزرگ 60 طناب (یک محله بزرگ در مرکز اورمیه که خودم هم اونجا زندگی میکنم)بودن و همه از اونا حساب میبرن خلاصه که گروه با حالی بود اعضای اصلی ان 4 نفر بودن اراز ایدین امیر محمد امیر رضا و من که الان جزو اصلی ها بودم
خواهرم هم جزو گروهی از دختران شد که کاری مثل ما انجام میدادن
ولی اصلی ما بودیم من وارد منطقه مان شدم ^اینجا مایکل داره ترکی حرف میزه^
از قیافه انها فهمیدم که یک مشکلی وجود داره یک مشکه خیلی بزرگ
<مشکل چیه>
امیر محمد: هیچی یکی تو پارک هست که میگه میخواد باتو حساب کتاب کنه به خاطر همین کلی از ادمای مارو زده
<اراز چوب من بده بریم ببینیم حرف حسابش چیه >
او چوب را پرتاب کد و من توی هوا گرفتمش گفتم اقایون بیاین یکم تفریح کنیم
همه از جایشان پریدن از اخرین دعوامان یک ماه گذشته بود یکم هم من کاراته را به کمر بند سیاه رسانده بودم
ما از مسیر کانال رفتیم تا سریع تر برسیم وقتی رسیدم اوزاع پارک حسابی قاراشمیش بود یکی یخ روی چشمش گزاشته بود یکی
دستش را میمالید خلاصه که بد جور کتک خورده بودن  گروه خواهر من در گوشه ای نشسته بدن و نگاه میکردن انها زیلد به دعوا ها ورود نمی کردن در وسط پارک روی سکو یک نوجوان 14 ساله با موهای اویزون نشسته بود
<به اقای قلدر می بینم که اومدی اورمیه >
- من تورو له میکنم مایکل هیل
بقیه دوستانم خواستن حمله کنن ولی من دستم را به نشانه ایست بالا بردم و گفتم این یکی مال منه
من به جلو دویدم و وقتی او مشت را به صورتم پرتاب کرد به پایی جا خالی دادم و با لگ به پشت سرش زدم وبا کله رفت توی چمن من اورا از یقه بلند کردم  وباسرد ترین صدام گفتم ببین یک بار فقط یک بار دیگه بیای توی محله من و قلدر بازی کنی دیگه انقدر مهربون نخواهم بود مفهومه
قلدر با ترس سر تکان داد و پارک فرار کردچند ثانیه بعد همه با شوک مرا نگاه میکردن تا اینکه صدای تشویق همه پارک  را برداشت



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.