تریبل ها : فصل سیزدهم :ورود اماتور ها 

نویسنده: M_SH

از درد به خودم داشتم میپیچیدم



تمام زمین رو خون من گرفته بود



سعی کردم با منحرف کردن ذهنم دردمو فراموش کنم من باید قوی باشم من یک آماتور هستم رعیس آماتور ها اگه کم بيارم بیاید برم بمیرم



تمام پیراهنم با ضربه های شلاق پاره شده بود از پشت



به اتاق نگاه کردم و سعی کردم ذهنمو از درد منحرف کنم



تو این چند ماه حس میکنم چند سال بزرگ تر شدم، حس میکنم یک خانوم عاقل کامل شدم



تو این چند ماه من بی اجازه سرفه میکردم به شدت تنبیه میشدم نباید چیزی میگفتم و باید تحمل میکردم بقیه هم سخت تمرین دیدن اما من سخت تر



دیگه درد جزوی از بدنم شده بود وقتی درد نداشتم حس میکردم یک چیزی کم دارم



همیشه نوع تنبیه اينجام به این شکل بود که با شلاق روی کمرم میزدن وقتیم که دیگه اشتباهم خیلی بزرگ بود از سقف اویزونم میکردن که تابحال یکبار اینکارو بام کردن



دیگه با دکتر ادوارد صمیمی شده بودم به خاطر جراحتای هر روزم روزی چند باری میدیدمش



الانم به خاطر اینکه از استاد آدرین خواستم پدر مادرمو ببینم تنبیه شدم گفت تنبیه میکنه تا بفهمم نباید قلبم یا ذهنم جایی دیگه باشه باید همشون فقط روی کارم باشه از وقتی اموزشارو شروع کرد بین مردم این خبر پیچید که یک مدت دیگه یک گروه پنج نفره به نام گروه آماتور از طرف استاد آدرین فرستاده میشن و اونام منتظر ما بودن از دنیای بیرون خبری ندارم هربار میپرسیدم استاد آدرین میگفت که باید تمام فکر ذکرم اینجا باشه



در مورد تریبل ها خیلی چیزا فهمیدم



اونا ترسو بو میکشن حس میکنن حتی با کوچک ترین حس ترس حتی اگه سیر باشن بازم حمله میکنن



ویروس پیشرفت کرده بودو خطر ناک شده بود



استاد آدرین ماسکای مخصوص همون ویروس درست کرده بود و بین مردم که نمیدونم چه تعداد زنده موندن پخش کرده بود البته ما نیازی به ماسک نداشتیم آخه خدادادی در برابر ویروس مقاوم بودیم



و فردا روز طلوع آماتور ها بود



اخلاق تام مثل قبله مثل حیوون بود فقط حمله میکنه تشنه دعواست منم با دستور دادن بش حسابی حالشو میگیرم



استاد آدرین هم همیشه میگه شما دوتا آدم بشو نیستید



بلاخره در باز شد جاش اومد تو



جاش _سلام گرتلدا امید وارم که خوب باشی



گرتلدا _عالیم خیلی عالیم



با اینکه بد زده بودن منو ولی فکر کردن به فردا منو سرحال میکرد تو این مدتم با جاش خوب حال میکردم مرد خوبیه فقط به مقامش راضی نیست بلند پروازه







منو برد اتاقم رفتم حمام یک دوش گرفتم اصلا به سوزش زخمام اهمیت نمیدادم چشمم به کمرم خورد



منی که قبلا یک زخم روی دستم میوفتاد مامانم از ترس نمیدونست چیکار کنه و تو زندگی نزاشت حتی زمین بخورم زانوم زخمی شه حالا تو چه وضعی بودم



لباسامو پوشیدم اومدم بیرون از حمام



اوه اصلا انگار زخمامو فراموش کرده بودم لباسامو خونی کرده بودن عصبی روشون مواد زدعفونی کننده ریختم با باند بستمشون و لباسامو با یک تونیک عوض کردم



دکتر ادوارد یاد داده بود اگه زخمی شدیم چطوری جلوی عفونت رو بگیریم یا زخمامونو ببندیم



توی آینه به خودم نگاه کردم



یعنی من امید این همه آدم بودم



یکی در زد



_بیا تو



_استاد آدرین اومد تو



استاد آدرین _به تقاضایی که کردی فکر کردم قبل اینکه واسه ماموریت فرستاده بشی میذارم بری خانوادتو ببینی



خوشحال شدم خییلی ولی زیاد نشون ندادم تا فکر نکنه دلبسته اونام



گرتلدا :ممنونم همینکه از سلامتیشون آگاه شم به کارم مشغول میشم



استاد آدرین :خب بچه ها دم در منتظر تو هستن



_یعنی الان خیلی زود نیست



_مشکلی داری با الان؟



_نه



_پس خوبه لباسای کارت توی جعبه دم در بپوشش



و رفت جعبه رو برداشتم



وارد اتاقم شدم، لباسو بیرون کشیدم چه لباس خفنی



از چرم مشکی کلفتی درست شده بودم یک کمر بند که جیب زیادی داره داشت که وسایل دفاعمو اونجا بذارم



جای جاقو و حتی شمشیرم داشت



روی سینه سمت چپ یک زره فولادی داشت آدرین میگفت اونا قلبمونو هدف میگیرن پس باید این منطقه فلادی باشه



دوتا جعبه بود



جعبه دومی رو باز کردم سلاح ها توش بودن



لباسمو پوشیدم



پايينش تا زانوهام بلند بودن و یک شلوار چرم کلف



بیشتر لباسای اینجا مشکی هستن حتی لباسای خودمون چون تریبل ها به رنگ هایی جز رنگ خودشون واکنش نشون میدن



شمشیرمو به کمرم بستم سه تا چاقو رو به کمرم بستم



اختراعات مایع مانند استاد آدرین که مخصوص گروه ما درستش کرده بودم توی جیب های زیپ دار کمر بندم گذاشتم



کلاهمو که مثل کلاه کاسکت بود سرم گذاشتم



از اتاقم رفتم بیرون که بچه هارو با لباس مخصوص دیدم



آریان _حس میکنم دارم توی اینا خفه میشم



_هی آریان یکم بگذره عادت میکنی



تام _بچه ها مشاور مخصوص پوست و مو در اختیار شماست



_واه واه چه بانمک



کارل_چه خفن شدیم تو این لباسا



ریز خندیدیم



استاد آدرین اومد



استاد آدرین _خب اول به یک پایگاه میرید که گرتلدا والدینشو ببینه بعد مرکز شهر میرید پایگاه کنار همین جاست زیاد فاصله نداره



از آزمایشگاه خارج شدیم



یک پنج دقیقه ای با همراه پنج تا سرباز حرکت کردیم که به پایگاه رسیدیم



استاد آدرین فقط همین یکدونه پایگاه رو راهاندازی کرده بود مخصوص خانواده سربازاش



یک در بزرگ آهنی داشت



پايينش یک در کوچیک باز شد



واردش شدیم که وارد یک اتاق کوچیک شده بودیم اون پنج تا سربازا یک کلاهایی مثل ما سرشون کردن و یک ماده ای توی هوا پخش شد



جاش _هرکسی وارد اینجا میشه اول توی این اتاق زد عفونی میشه تا ویروسو با خودش وارد نکنه



بعد یک در دیگه رو باز کردن و ما وارد شدیم



یک منطقه خییلی بزرگ که خونه های زیادی دیده میشد



جاش _جناب آدرین به هر خوانواده سربازاش یک خونه اینجا داده خونه خانواده تو اینجاست



دنبالش رفتیم، هر خونه یک حیاط قشنگم داشت



یکهو واستادم پدرو مادرمو توی حیاط خونشون دیدم کلاهمو برداشتم



اشکام نا خودآگاه شروع به ریختن کردن



با یک لبخند و اشکایی که میریختن به سمت پدر مادرم رفتم



پدرم که عاشق گلو گیاه بود داشت به گیاهای حیاط سروسامون ميداد مادرم هم براش چای میریخت



پشت سرم استاد آدرین رو دیدم پس اونم اومده بود



نزدیک شدم و تقریبا روبه روشون قرار گرفته بودم



گرتلدا _سلام



هردوشون به من نگاه کردن



پدرم _سلام امرتون؟



لبخندم خشک شد فقط قطره اشک بود که از چشمام سرازیر میشدن



مادرم _مشکی پیش اومده ما میتونیم کمکت کنیم؟



گرتلدا _شما بچه ای دارید



_آره ولی فوت شده



_میشه بگید کی شمارو آورد اینجا



مادرم _چندتا سرباز مارو آوردن اینجا گفتن یکی پیش جناب آدرین نامی سفارش مارو کرده



_از دخترتون چیزی یادتون میاد؟



اشک مادرم جاری شد و گفت _چیز زیادی نه ولی یادم میاد خیلی عاشق این بود که دعوا کنه یکی رو بزنه همیشه تو مدرسه با یکی از همکلاسیاش دعوا میکرد و نمیدونست ما از دعوا هاش خبر داریم مام خودمونو به ندانستن میزدیم معلمش میگفت اینجوری بهتره







یعنی اونا خبر داشتن مادرم همیشه میفهمید بش دروغ میگم؟



اشکم بیشتر جاری شد



پدرم _شما اونو میشناسید؟



_آره من رفیقش بودم خیلی صمیمی بودیم من سفارش شمارو پیش استاد آدرین کردم



_اسمتون چیه



_گرتلدا



_از دیدارتون خوشبختم



_همچنین







برگشتم پیش بچه ها



استاد آدرین _حالت خوبه



_بهتر از این نمیشم شما اونارو چیکار کردین که فقط از من دعواهامو بیاد دارن حتی اسمم نمیدونن



همه اینارو با بغض گفتم



استاد آدرین _ آقای جک کاری کرده بود که از ذهنشون فقط تورو پاک کنن وقتی ما به خانوادت رسیدیم اونا میدونستن یک فرزند دارن اما چیز خاصی یادشون نمیومد راستش داشتن اذیت میشدن منم به خاطر خودشون یک عکس دختر الکی بشون دادم با یک نام جعلی و گفتم دخترشونه که مرده



_آخه چرا، چرا ذهنشونو از من پاک کردن شاید میخواستن منو عذاب بدن



_نه گرتلدا دلیلشو بعدا قطعا جک میگه ولی فکرای مزخرفو از سرت بیرون کن



_تو میدونی دلیلشو خواهش میکنم التماس میکنم بگو



_نه نمیتونم ولی دلیل اینکه از دعواهات حرف زدن نمیدونم



_راست میگی، چطور اونارو فراموش نکردن



_نگاه جک با هرچیزی که نمیدونم چی بوده میتونسته هر قسمت که دلش بخوادو از ذهن والدینت پاک کنه پس عمدا این قسمتو پاک نکرده پس میخواسته با این حرف پدر مادرت بت یک پیام برسونه



_پیام!!!!؟آخه چه پیامی



استاد آدرین گلوشو صاف کرد رو به بچه های گروه گفت _شما تا موقعی برید از خودتون بذیرایی کنید ولی زیاد نخورید که سنگین نشید تو کارتون مشکل ایجاد نکنه مخصوصا تو آریان



بچه ها رفتن و تام موقع رفتن دستشو مثل تفنگ کردو تصور کرد بم شلیک کرده رفت



استاد آدرین :جک میخواسته یک چیزی بت بفهمونه هرچی درمورد دعواهات بت گفته رو بگو



_خب راستش یک بار گفت خیلی دعوا میکنم و حتما مامانم ازشون خبری نداره منم پرسیدم از کجا میدونه گفت از همه جا اگاهه بعد گفت پدرم اومد و درباره من پرسید و اونم نزاشت از ماجرای دعواهام. با خبر شه



_دیگه یکم بیشتر فکر کن



_یکبارم که از دستم عصبانی بود گفت فکر کنم تنها اشتراک منو تو اینکه عاشق دعوا هستیم



اشتاد آدرین یکم فکر کرد ناگهان چهرش متعجب شد



استاد آدرین _امکان نداره



_چی امکان نداره استاد



_خیلی جالب شد



_چی



دوباره گلوشو صاف کردو گفت _هیچی فقط یک هدس بود و به بچه ها اشاره کرد دنبالش برن



تا وقتی که سوار ماشین شدیم هرچی پرسیدم جوابمو



نداد اون بامون سوار ماشین نشد گفت شب همو میبینیم الته اگه زنده باشیم



با ماشین رفتیم مرکز شهر که ده نفر. آدم بودن با ترس هی به اطراف نگاه میکردن



تام _پوف باز من فکر کردم چند ملیون نفری به استقبالمون میان







همون ده نفر مقاماتی بودن که زنده مونده بودن ازمون از طرف مردمی که متمعینم نمیدونه چه تعداد هستن تشکر کردو خواست تریبل های اطراف پایگاهشونو بکشیم







گرتلدا _نه ما این کارو.نمیکنیم







با تعجب مرده بم نگاه کرد



مرده_فکر کردم آدرین شمارو برای کمک مردم فرستاده تمام امید مردم شمایید



گرتلدا _اولا آدرین نه و جناب آدرین دوما منکه نگفتم هیچ کاری نمیکنم گفتم اون درخواستو انجام نمیدم اون تریبل ها ترسو احساس میکنن به همین خاطر اطراف پایگاه شما جمع شدن که اگه بکشیم اونارو بازم جمع میشن چه فایده ای داره



مرده اخم کردو گفت _اولا حواست باشه باکی حرف میزنی دوما آدرین رو هرجور دلم بخواد صدا میکنم سوما پس میخوای چیکار کنی



رو به راننده ای که مارو اینجا آورد کردمو گفتم:شاهد باش به استادم توهین کرد



و روبه مرده گفتم _اولا به استادم توهین کردی یعنی به من توهین کردی دیگه روی ما حساب نکن دوما الان مقامت ارزشش کمتر از باد معده هست پس حرفتو پس بگیر



مرده که از عصبانیت جوش آورده بود از بین دندوناش گفت _ببخشید به جناب آدرین توهین کردم لطفا خواهشا بگو چه برنامه ای داری



_خب درست شد نظر شما چیه بچه ها



تام _یعنی تو نقشه ای نداری



_دارم اما نظر شمارم بدونم بد نیست



آریان _به پایگاه کاری نداشته باشیم بریم دنبال مردمی که به پایگاه نرسیدن



کارل _نه اون مرده از تریبل های اطراف پایگاه ترسیده پس آسبب میرسونن اگه پایگاه خراب شه درست کردن یکی دیگه سخته



باید روی پایگاه تمرکز کنیم



کاملیا _پس مردم بدبخت بیرون چی میشه



گرتلدا _نگاه کنید بچه ها ما هرروز میایم کمک شایدم یک روز درمیون که خستگی بر طرف شه ما پنج نفريم دو نفر ميرن که مشکلای تریبل های اطراف پایگاهو حل کنن و سه نفرم دنبال اونایی که قایم شدن ميرن امروزو اینجوری میگذرونیم



کارل _کی بره



گرتلدا _آریان و کاملیا با این مرده برن پایگاه من چند ساعت مونده به تاریکی خودمو بتون میرسونم



فقط تمام تلاشتونو کنید مشکلو حل کنید



آریان _سیع میکنیم



اونا رو فرستادم



راننده _من همینجا توی ماشین منتظر شما میمونم



صلاح مخصوص کشتن تریبل ها که یک 180 سانتی متر طول داشتو برداشتیم با یک بلندگو







توی بلندگو گفتم _ما گروه آماتور ها هستیم متمعینم اسممونو از رادیو ها شنیده باشید ما اومديم کمک و میخوام که اگه صدامو مشنوید همین الان بیاید اینجا



صدای منو دنبال کنید بیاید اینجا











سعی کردم یکم حرف بزنمو چرت پرت بگم تا ادمایی که صدامو شنیدن بتونن منو دنبال کنن



یک مرده ای درحالی که یک. جفت تریبل دنبالش بود با سرعت طرف ما میومد



کلاهمو زدمو با شمشیر تریبل ماده رو نصف کردم آشغالا با صدمه چیزی شون نمیشه فقط وقت خریدنه



تو همون لحظه کارل با پرتاب چاقو تریبل ماده رو به دیوار میخکوبش میکنه



چند دقیقه دیگه مردن



مرده درحالی که نفس نفس میزد گفت _ممنونم واقعا دیگه فکر کردم مردم



گرتلدا _نیازی به تشکر نیست، با فاصله کم دنبال ما بیا



مرده_کجا میرید



_دنبال بقیه آدما



_من پیش یک گروه آدم بودم که منو فرستادن ببینن واقعا قصدتون چیه



_فقط کمک شما وقتی آدمارو از اینجا نجات دادیم میفرستیمشون پایگاه



منو سمت جایی که گروهش بودن راهنمایی کرد



یک زیر زمین بود که از تریق یک در فقط میشد وارد شد درشم آهنی بود



وارد شدیم سریع درو بستیم



رومون مواد زد عفونی ریختن







یک مرده که بد اخم کرده بود گفت _ مارو برای نجات کجا میبرید



کارل_یک پایگاه همین نزدیکی هست اونجا میبریم



تام_داریم بتون لطف میکنیم اعتماد ندارید به جهنم



هردو آماده دعوا شدن



_هی تام بس کن



تام بم چشم غره رفتو آروم گفت_من با اینا کنار نمیام



_نگاه کن روشون فشاره و نگران جونشون هستن خودتم وقتی نگران جونت بودی منو تحویل اون اشغال آدم پس درکشون کن







تام سعی کرد عصبانیتشو فروکش کنه



مرده که متوجه رفتار زشتش شده بود گفت _شرمنده و ممنونم مارو درک میکنید بچه ها بیاید پذیرایی کنید



برای اینکه بی ادبی نباشه یکم موندیم بعد از زیر زمین بیرون اومدیم



به تعداد شون بشون ماسک دادم



_کارل این گروه رو تا پایگاه ببر میتونی



_آره بابا



و رفتن







گرتلدا _ماسکامون دوتا مونده یعنی فقط دونفر دیگه رو میتونیم راهی پایگاه کنیم







تام _پس یکم توی شهرو بگردیم دونفری بدون بلند گو پیدا میشن







همینجوری داشتیم قدم میزدیم



تام _منکه اونجا تحویلت دادم دلیل داشتم



_مهم نیست بش فکر نکن



_معلم تو پدرمه



_چی



_همتی پدر منه اون اونجا موند ولی من راضی نشدم اونجا بمونم پیش اون تپه گوه به همین خاطر گفت اگه ببرمت



دیگه بام کاری نداره منم از خدا خواسته بردمت



_با اینکه شاید منم میکشت



_برام مهم نبود



_پس به همین خاطر فامیلیشو عوض کرده بود



_آره نمیخواستیم کسی بفهمه و اسرار داشت توهین مدرسه پیش خودش باشم



بلند زدم زیر خنده



گرتلدا _پس به همین خاطر مثل سگ ازش میترسیدی



بم یک چشم قره رفت



گرتلدا _جوری معذرت خواهی میکردی ازش که انگار در حق اون ظلم کردی نه من



_جرعت داری واستا تا بت نشون بدم



شمشیرمو طرفش گرفتمو گفتم _هی هواست باشه من رعیسم ها



خواست با شمشیر خودش بم حمله کنه که یک صدای وحشت ناک اومد حیرون به اطراف نگاه کردیم ببینیم صدا از کجا میاد







به بازار سرمون نگاه کردیم



یک هلیکوپتر بود سریع کنار رفتیم و پشت یک دیوار قایم شدیم







اون روی زمین فرود اومد



ازش پنج تا لباس پاره پیاده شدن و یک آدم که همسن استاد آدرین بود ولی خیلی عجیب تر



موهاش هر یک تکه یک رنگ بود و لباسش از به هم دوخته شدن تکه های کوچیک پارچه بودن رنگی رنگی







یک لبخند مزخرفم روی صورتش بود







مرد رنگی _زمین چقدر قشنگ شده رفقا قشنگترش کنیم







گرتلدا _تام من اصلا نمیتونم جلو نرم باید بفهمم کیه



_ولش کن هرچی هست خطر ناکه و از اون کارتون خوابا داره







_من باید ته این ماجرا رو در بيارم



رفتم جلو



گرتلدا _خونه خودت نیست که میخوای قشنگترش کنی







مرده به من نگاه کرد حالت متفکر گرفت          
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.