تریبل ها : فصل بیستو پنجم:نظریه

نویسنده: M_SH

_من یک نظریه درمورد تریبل ها دارم 
سارا_این نظریه خیلی میتونه مارو کمک کنه 
هایکا_نشونش بده 
بلند شدم و حرکت کردم سمت رئیس تا نوشته هامو بش نشون بدم که یک حالت ضعفی بم دست میده و می ایستم
سرم گیج میرفت و چشمام سیاهی میرفت 
یکی اومد زیر بازومو گرفت و روی صندلی نشوند 
خواست پرونده توی دستمو بگیره ولی محکم تر گرفتمو بش ندادم 
             ..............
روی تخت دراز کشیده بودم و به انگشتام نگاه میکردم توی این فکر بودم که چرا حتی یک درصدم برام مهم نبودم اینا فقط یک کلمه ذهنمو درگیر کرده بود تریبل ها و الان تازه دارم ماجرای انگشتامو تحلیل میکنم ولی عقیده دارم ارزش اینو داشت چیزی که فهمیدم
ارکا وارد اتاقم شد 
ارکا_حالت بهتره
_اره بابا گند زدم به همه چی حالا باید تا جلسه ی بعدی صبر کنم 
_رئیس فردا یک جلسه فقط مختص نظریه تو گذاشته چون میگه از حرکات تو مشخصه مهمه
_امید وارم دوباره گند نزنم اخه چم شد یکهو
_خون زیادی از دست داده بودی و مدت زیادی بود نخوابیده بودی به همین خاطر این حالت بت دست داد راستش الان همه دارن هدس میزنن نظریه تو چیه 
_فکر میکردم مسخرم میکنن میگن این دختره رو چه به این کارا
_اونا پدرتو میشناسن به همون خاطر روت حساب باز کردن 
_نباید میکردن 
_من میرم دیگه 
_چیزی که ازت خواستمو پیدا کردی 
_اولی رو که نه دارم تحقیق میکنم ولی دومی رو اره رفتم پایگاه توما تا وضعیت زندگیه سربازا رو ببینم و مشکلی داشتن حل کنم طبق انتظارم درامد خاصی نداشتن از وقتی توما مرده سرگردان شدن 
_نظر منو با رئیس درمیون گذاشتی چی گفت 
_موافقت کرد و گفت به یک ارتش انسانی هم نیاز داره و ازشون همایت میکنه 
_خوبه حالام برو روی اولی کار کن تلاشتو بیشتر کن 
_سعی میکنم 
و رفت 
بش گفتم که بره توی خونه ی پدر هایکا دنبال سرنخی بگرده 
کل امروزو خواب بودم به خاطر کمبود خوابم به همین خاطر کل امشبو روی نظریم کار میکنم تا متمعین شم ازش 
زمان به شدت زود گذشت و فردا صبح رسید پرونده ای که امادع کرده بودمو برداشتم و وارد اتاق کنفراس شدم اون زنه که کفت به تریبل ها اب بدیم تا زمان بخریمم بود اسمشم تازه فهمیده بودن هما بود 
هایکا_حالتون بهتر شده؟
_بله رئیس ممنون 
_خب شروع کن 
_ از نظر من تریبل ها عقل دارن 
همه تعجب کردن و شروع کردن اروم باهم حرف زدن 
هایکا یکی روی میز زد و گفت _میتونی ثابت کنی 
_صد درصد نه ولی شصت درصد اره
_شروع کن 
از سالن  بیرون اومدم و یک قفس که توش یک تریبل بودو برداشتم و رفتم سالن 
قفسو روی میز گذاشتم و دستمو وارد قفس کردم 
صدای های ارومی مژشنیدم که میگفتن _احمق شده_از جونش سیر شده 
تریبل همون دوتا انگشت منو کند همون پلاستیکی هارو 
سارا_اینارو قبلا کنده بود و الانم اوردم همین دوتا رو کند این به من هشدار داد که بش دست نزنم و چرا به این سه تا انگشتم کاری نداشت  چون سه تا انگشت دیگم کاربردشون بیشتره و فقط کارش یک هشدار بم بود 
یک مرده گفت_فقط همین ؟
سارا_نه ، من با تریبل ها از وقتی اومدن تا الان سرو کار داشتم و یک بار یک صحنه ای رو دیدم که عجیب بود واسم 
هایکا_بگو
_یک زنو یک مرده رو تریبل ها محاصره کرده بودن خواستم برم به کمکشون ولی یکهو دیدم ولشون کردن با اینکه خیلی گرسنه بودن و اون دوتام خیلی ترسیده بودن حالا به نظرتون دلیلش چیه
خانوم هما_شاید یک شعی مقدس داشتن که ازش ترسیدن 
سارا_با ارز پوزش شما باید میرفتی رمان نویس میشدی جای دانشمند 
سارا_نظر شما در مورد این چیه رئیس ؟
_حدس میزنم ماجراچی باشه ولی کشف خودته خودت بگو
_اونا احساسات دارن 
یکی برای مسخره کردن من زد زیر خنده 
سارا_اونا چطوری میمیرن وقتی از یارشون جدا میشن احساسات دارن که ناراحتی میمیرن 
خانوم هما_اگه عقل دارن چرا هر بار اب میدم میخورن اگه داشتن که دفعه دوم نمیخوردن و میفهمیدن حالشونو بد میکنه
_من دیشب در موردش تهقیق کردم اونا وزن ناچیزی دارن به همین خاطر توی هوا معلق هستن وقتیم اب میخورن سنگین میشن و نمیتونن تکون بخورن و اینکه چرا دوباره میخورن چون خوردن اب براشون لذت بخشه و به سه روز تکون نخوردن ارزش داره 
هایکا_تحقیقاتتو ادامه بده امید وارم به نتیجه برسی
سارا_تموم نشده به لطف پرفسور هما و کشفشون یک چیز دیگم فهمیدم توی قفسی که ده ها تریبل بودن اب گذاشتم تا ببینم چیکار میکنن فقط بعضیا اب خوردن پس اینام مثل مان 
هما_یعنی چی 
_ما ادما بعضی هامون دنبال مواد رفتن چون به خوشی زود گذر برسن و بعضیا نرفتن چون از عواقبش میترسیدن یکی بم گفته همه ادما عقل دارن ولی بعضیا ازشون استفاده نمیکنن تریبل هام مینجورین یکی از باهوش ترین تریبل ها تارو معرفی میکنم 
هما_ولی چرا تنهاست الان میمیره
_نه خود کفاست میتونه نداشتن یارو تحمل کنه تارو کچولوم
 
هما_تاروو!!؟؟؟
_اسمشه بش میادا 
یک پیرمرده گفت_ولی در حالت عادی اصلا هیچ نشونه ای از داشتن عقل ندارن و فقط میخورن 
سارا_خب به همین خاطر میگم نظریه وگرنه حرفمو میگفتم اکتشافات
سارا_یک چیزی نمیذاره از عقلشون استفاده کنن 
پرفسور هما_چون اصلا عقلی ندارن من این نظریه رو رد میکنم خودت به تریبلت نگاه 
نگاه کردم مثل دیوونه ها خودشو به قفس میکوبید تا ازاد شه 
پرفسورهما_بعدم میگی این باهوش ترینشونه
_هی این اسم داره تارو حیوون خونگیم 
پرفسور هما_خودتم مثل اینا عقل نداری 
یک پیر مرده عینکشو داد بالا و گفت _اگرم راست بگی به هیچ وجع جواب سوالتو بدست نمیاری 
_به هر حال شاید به نتیجه رسیدیم
یکم دیگه بحث کردیم و جلسه تموم شد و منو رئیس رفتیم داخل اتاقش 
هایکا_تمام تصوراتشونو از تریبل ها به باد فنا دادی 
_تصورادشونو یا تصوراتتو
_من ساختمشون توقع نداری که این ماجرا رو نفهمم
شوک. زده نگاش کردم که ادامه داد_گذاشتم هرچی دلشون میخواد در مورد تریبل ها فکر کنن فکر کردم اگه چنین چیزو بگم بیشتر گیج میشن 
_اوه رئیس حداقل باید به من میگفتی 
_بگذریم 
_اره بگذریم اگه عیبی نداره میشه بفهمم تو اتاق رنگیه چیه خیلی بامزست شبیه در مهدکودکه
_اره میتونی حیوون خونگیتم اونجا ببری 
_عجب ایده ی خوبی پولم میگیرن تا 
و خندیدیم 
‌رئیس_اتاق خوابمه چیزی بر فضولی نداره 
_اوکی میرم به حیوون خونگیم برسم 
_بپا بقیه انگشتاتو نخوره 
_درسته اون انگشتامو کنده و خورده ولی هیچکی حق نداره باش بد رفتاری کنه 
و اومدم بیرون قفس تارو رو هم گذاشتم توی اتاقم 
یک ساعت کامل بش زل زده بودم و حرکاتشو نگاه میکردم 
با ارکا قراه برم خونه ی پدر رئیس و دنبال سر نخ بگردیم 
اماده شدم و یواشکی با ارکا تا ماشین رفتیم و حرکت کردیم 
یک ربع ساعتی طول کشید تا رسیدیم 
رفتیم داخل خونه 
خرابه ای بیش نبود 
گشتیم و گشتیم تا خسته شدیم 
ارکا_فکر نکنم نتیجه ای بگیریم 
_ولی باید حداقل یک چیزی پیدا کنیم
_فقط خودتو خسته میکنی 
_ یک دلیلی داشته برای نوشتن کلمه ی پسرم 
_به نتیجه نمیرسیم
_باشه برو تو ماشین منم میام 
رفت برای بار اخر رفتم توی اتاق شخصیش که از بیرون سر صدا شنیدم 
_هی ارکا گفتم برو منم میام دیگه 

ولی صدای پا نبود یه صدای دیگه ای بود و از در متوجه تریبل شدم 
پوف قلبم ریخت فقط یک تریبل بود 
ولی فقط یک تریبل نبود ده ها بیستا تریبل وارد اتاق شدن 
غیر طبیعی بود حالا چطوری فرار کنم 
همینجوری هی داشتن وارد اتاق میشدن و تعدادشون بیشتر میشد ‌دیگه اگه اونا منو نکشن بینشون خفه میشم 
 
لطفا بعد خوندن این جمله نظر بدید ?
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.