فصل یک

من و بادیگارد مغرورم : فصل یک

نویسنده: bug43299

هم نامهربونوم هم افت جونوم



هم با دیگرون هم قدرم ندون





اَاااااا زهرررر حلاحل



کدوم بی شعوری ساعت ۷ صبح انقدر بیکاره که زنگ بزنه به من



با چشمای بسته و اخم داشتم دنبال گوشیم میگشتم گوشیمو که برداشتم به صفحه گوشی نگا کردم...



بزی جون جواب دادم



من:بنااال



ریحانه:بنال چیه احمق...بگو سلام صبح بخیر عزیزه دلم



من:اوووق کاسه کوزتو جمع کن ریحون حوصله ندارم....بنال بگو چی می خوای



ریحانه:اولا ریحون جدو ابادته دوما....احمق امروز قرار بود جلسه اولمونو تو یه کلاس دیگه و جدییییید شروع کنیم....نگو یادت رفته که میکشمت







کلاس؟...



.



.



.



.



ااااااا خاک تو سرممممممممم .....من ام...امروز کلاس داشتم







اومدم حرکت بزنم که پتوم بهم گیر کردو شتالاخ اوفتادم زمین







ااااایییییییییی....سرمممم



ریحانه:کمند نگو نمیدونستی



من:دهن بسته من دارم میام



ریحانه: باش بدو



من:باش باش برو گمشو بزی جونمممم



ریحانه:کمنننن.....



نذاشتم حرفشو بزنه و در جا گوشی رو قطع کردم



از رو زمین که مثل کتلت روش افتاده بودم خودمو جمع کردم



از اتاقم اومدم بیرون یو هاهاهااااا میللللههه



رو میله های راه پله نشستم و خودمو سر دادم اخراش نتونستم خودمو کنترل کنمو با مغز خوردم زمین...



اخخخخخخ



مامان:تو دوباره صبح شد فکر کردی سلطان جنگلی؟



دوباره میمون بازیت به راه شد؟



من:بببه...مامان خوب منو داری مورد لطف و بخششت قرار میدی هااااا



مامان: پس چی؟



من: ?? عاشقتم ننه



مامان ملاقشو گرفت دستشو دست انداخت رو کمرشو گفت



مامان:ننه با کی بودی؟..ننه و زهرمااارررر...



با ملاقش افتاد دنبالم یااااا خووووداااااا من بدو اون بدو من بدو



من:ننه غلط کردم گوه خوردم



مامان:به من میگی ننه اره؟؟وایسا تا بگیرمت



خود را بنویسید
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.