آگرین و الهه زمان : PT. 1

نویسنده: mayda9600

برای بار آخر از پشت شیشه فرودگاه برای پدر رو مادرش دست تکون داد
با ناپدید شدن چهره پدر رو مادرش لبخنده دروغین رو از صورتش برداشت
عموش دستش رو روی شونش گذاشت

+نظرت چه بریم یه چیزی بخوریم؟

پسرک سری تکون داد و شونه ای بالا انداخت، الان ترجیح میداد توی تختش دراز می‌کشید و به تئوری هاش فکر می‌کرد
یا برای تولدش که چند روز دیگه بود برنامه میرخت
توی سرش به خودش خندید؛ اون دوست آنچنانی نداشت

اون بیشتر وقت هاش رو توی تنهای میان کتاب های فانتزی و تاریخی و تخیلی سپری می‌کرد
بین مغاز های که وسایل قدیمی و عتيقه می‌فروختن، یه جواهرات خاص و جالب...
اون دنباله چیز های خاص بود و کمتر کسی همراهیش می‌کرد

خوب اینکه توی خانواده ای بزرگ شده بود که تاریخ دان و محقق و باستان شناس بودن هم بی تاثیر نبود
اون عملا توی سفر و کارای باستان شناسانه بزرگ شده بود

عموش که دید برادرزادش مخالفتی نکرده شونش رو گرفت و باهم سمت خروجی رفتن

+آگرین به نظرت بریم همبرگر بخوریم یا پیتزا!

_فرقی نداره عمو جوزف

لحن بی حوصلش یکم توی ذوق میزد
عموش هم نمی‌خواست پسرک رو زور کنه

_عمو... تولدم دوتایی بریم یه عتیقه فروشی یا موزه؟ مطمئناً مامان و بابا قرار نیست تا اون موقع بیان!

جوزف چونش رو خاروند

+البته پسر جون! ولی من میدونم اونا به خاطر تولدت خودشون رو میرسونن

برای اون دیگه فرقی نمی‌کرد، از فرودگاه خارج شدن و سمت ماشینشون رفتن
جوزف تو فکر بود که آگرین رو از حال دربیاره، توی این سن شاید طبیعی باشه که آدم از افراد بزرگتر از خودش دور بشه و با دوستاش وقت بگذرونه ولی اون خوب میدونست که آگرین دوستی نداره؛ محض رضای مسیح این بچه خودشو توی اتاقش و کتاب خونه حبس کرده!
گه گداری به این فکر می‌کرد که نکن این بچه شکست عشقی خورده باشه، ولی آگرین به اون نزدیک بود احتمالا بهش میگفت... 

... 

صدای تلویزیون از توی حال رو اعصابش بود
عموش میخواست که اون از افسردگی دربیاره ولی اون خودشو تو اتاقش حبس کرده بود 

صفحه وبلاگش رو باز کرد، و شروع کرد به نوشتن 
تمام تئوری هاش و اتفاقات روزش رو می‌نوشت و این جوری یه خورده سبک میشد
کاربر زیادی نداشت... چرا دروغ بگه فکر نمی‌کرد که وبلاگش 200 کاربر پیدا کنه چه برسه الان که 790 تا کاربر داشت و براش نظر میزاشتن! 
حداقل فکر می‌کرد 790 تا آدم به حرفاش گوش میدن 

با شنیدن صدای عموش که برای شام اون رو فار میخوند دست از نوشتن برداشت 

هنوز کلی چیز مونده بود تا بنویسه و الان گشنش بود 
بعد از ذخیره کردن نوشته هاش از تاقش بیرون اومد و سمت میز چهار نفره توی حال رفت 
+پسر ببین برات چی پختم

با دیدن پاستا های مخصوص عموش لبخند کوچیکی  زد
اینو از زن مرحومش یاد گرفته بود و یه سری چیز ها رو هم تغییر داد بود 
یکمش رو مزه کرد و گفت

_مثل همیشه عمو، خوب شده

+مشخصه که خوب میشه! 

توی سکوت مشغول خوردن بودن، که صدای در اومد

جوزف به آگرین نگاه کرد، و از پشت میز بلند شد و سمت در رفت
آگرین وقتی دید که خبری از عموش نیست، از جاش بلند شد 
با دیدن یه پاکت دست عموش سمتش رفت

+این پشت، در بود!

با نگاه متعجی به عموش کرد و پاکت رو از دستش گرفت، و بازش کرد 
یه گردنبند ساعت طوری و یه ورق
ورق رو دستش گرفت و بلند شروع کرد به خوندن

سلام آگرین جوان
از گردنبند محافظت کن و از دیگران مخفی‌ش کن که لازمه! 
و نگران نباش، یک دوست همیشه از تو مخافظت میکنه
به امید روزی که هم رو از نزدیک ببینیم 

آدرینا، الهه زمان

نگاهش رو به عموش داد، و بعد ورق رو به دستش

+این نمیتونه یه شوخی باشه! 

همینطور که ورق رو با اخم آشکار بین ابروش میخوند گفت
به اون گردنبند نگاه کرد، پنج ساعت داخلش که هر کردن داشتن یه زمانی رو نشون میدادن
و این عجیب بود! 
_______________________________

دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.