عشق : تصادف(قسمت سوم)

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
سارا روی تخت خوابیده بود و به روبرو زل زده بود.
باقر سعی میکرد با او صحبت کند ولی گویا او
از دنیای واقعی خارج شده بود و به فکر و خیال پناه برده بود.
شاید خیال میکرد وقتی شب هنگام به خواب برود در تخت قدیمی خود در خانه حقیقی‌اش بلند میشود و واقعیت مانند سیلی محکمی بر صورتش غالب شده بود.
باقر که از آن همه سکوت دیوانه شده بود مانند خری عرعر میکرد و وسایل را پرتاب میکرد و بر سر خود میزد و گریه و زاری میکرد.
سارا هم قطره قطره اشک از چشمانش جاری میشد و یاد گذشته ها میکرد.
باقر که وضعیت موجود او را دیوانه کرده بود به پدرش زنگ زد و خواست با هم به خواستگاری دخترعمویش در شهر بروند.
محمدخان و پدر سارا که حالا راننده شخصی محمدخان شده بود باقر را سوار کردند و به سمت شهر به راه افتادند.
محمدخان که به شدت از دست سارا و پدرش عصبانی بود گفت:((لعنت به تو و اون دختر کثیفت.اگه عین آدم زندگیشو میکرد ما الان اینجا نبودیم)).
پدر سارا با عصبانیت به سمت محمدخان برگشت و شروع به فحاشی کرد و کامیونی از روبرو آمد و ماشینشان را له کرد و هر سه درجا مردند.
پایان
این داستان ادامه دارد...  
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.