اَبَر گاو : صعود(قسمت ششم)

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
کمی از ظهر گذشته بود و حیوانات درون زندان،زیر باران نور خورشید در حال ذوب شدن بودند.
خوک پیر اَبَر گاو را صدا کرد و عکس مرغ‌های دار زده شده را به او نشان داد.
اَبَر گاو نعره ای سر داد و مشتی بر دیوار سلول کوبید،سپس هنگامی که آهسته اشک می‌ریخت گفت:((همش تقصیر منه.))سپس اشک‌هایش را پاک کرد و رو به خوک گفت:((هی خوک،اصلاً چجوری بهت اجازه دادن اینجا لپتاپ داشته باشی؟اینترنت از کجا آوردی؟))
خوک لپتاپ را بست و رو به او گفت:((اولاً من اسم دارم و اسمم موریسه¹،لپتاپ و اینترنتم به خاطر رفاقتم با بِن بد گنده بهم رسیده،البته الآن باید بگیم بِن بد بزرگ.))
اَبَر گاو گفت:((حالا اینارو ول کن،چطوری میشه از این خراب شده زد بیرون؟))
موریس از جایش بلند شد و به او گفت:((با من بیا.))سپس از سلول خارج شد و اَبَر گاو هم پشت سر او به راه افتاد.
خَری در حال بالا رفتن از دیوار زندان بود،اَبَر گاو همانطور که به او می‌نگرید به موریس گفت:((عجب خَریه،چرا طنابی چیزی به خودش نبسته؟))
خوک پیر سری تکان داد و گفت:((زمان چیزی است که بیشتر از همه به دنبالش هستیم،امّا بدترین استفاده ها را از آن می کنیم.²))
اَبَر گاو که با تعجب به موریس می‌نگرید گفت:((چه ربطی به سوال من داشت؟))
جمعیت حیوانات جمله‌‌ای عجیب را فریاد‌ می‌کشیدند،اَبَر گاو رو به موریس کرد و پرسید:((اینا چی دارن میگن؟))
_چی چیم پالا،چی پالا³
_چی هست؟یه نوع تشویقه؟
_آره،یه جورایی.
دریغ از اینکه بداند حیوانات در حال فحاشی به خَر بخت برگشته بودند و خر،با هر جمله حیوانات سست و سست‌تر می‌شد.
جمعیتی دور موش صحراییِ سیاهی جمع شده بودند و موش چیزی بر کاغذ می‌نوشت،نیم متر و به سیاهی ذغال بود.
اَبَر گاو به موریس گفت:((اون دیگه کیه؟چرا دورش جمع شدن؟))
_اون سفید برفیه،جمعیت دارن سر اینکه خَره میفته یا نه،شرط بندی میکنن.
_به نظرت میفته؟
_صد در صد.
خرَ بیشتر از نصف دیوار را بالا رفته بود ولی دیگر نایی داشت،برای همین بر روی زمین پرت شد و مُرد.
اَبَر گاو بر سر جنازه خَر رفت و گفت:((حالا من با طناب از اینجا بیرون میرم تا عین این خر بخت برگشته نفله نشم.))
_نباید با طناب بری.
_چرا؟
_چون،زمان شما محدود است، آن را با زندگی کردن در زندگی دیگران هدر ندهید.⁴
_برو بابا،من رفتم.
اَبَر گاو طناب را به خود بست و شروع به بالا رفتن از دیوار کرد.
جمعیت به او فحش می‌دادند ولی او فکر می‌کرد که در حال تشویق او هستند و با قدرت هرچه تمام‌تر بالا می‌رفت.
بیشتر از نصف دیوار را بالا رفته بود که ناگهان پایش لیز خورد و پرت شد،طناب دور او باعث شد که بر زمین نیفتد و تا نزدیکی زمین فرود بیاید.
موریس بالای سر اَبَر گاو رفت و گفت:((بهت که گفته بودم.))
_چطوری میتونم صعود کنم؟
_انسانی که جرات این را دارد که حتی یک ساعت از زندگی اش را هدر دهد هرگز ارزش زندگی را درک نکرده است.⁵
_خب این یعنی چی؟
_یعنی باید بدون طناب بری و قدر تک تک ثانیه‌ها رو بدونی،برای همینه که بِن بد بزرگ تونست صعود کنه و فقط اینطوریه که میتونی صعود کنی،یک مساوی شصت.
_باشه،باشه،یک مساوی شصت،یک مساوی شصت.
سپس نفس عمیقی کشید و بدون طناب شروع به بالا رفتن کرد.
هر قدمی که بالاتر می‌رفت صدای جمعیت بلندتر می‌شد و چون فکر می‌کرد دارند او را تشویق می‌کنند به او قوّت بیشتری می‌داد و بالاتر می‌رفت.
با تمام تلاش بالاخره بالا رفت و در حالی که در بالای چاه ایستاده بود به حیوانات دیگر نگریست.
حیوانات همه مشغول رقص شدند و موریس با لپتاپش آهنگی پخش کرد و جشنی برپا کردند.
اَبَر گاو چهار دست و پا مشغول دویدن شد و به سمت مزرعه آقای بونز به راه افتاد کرد.
ادامه دارد...
1.Maurice
2.William Penn
گمشو برو احمق،گمشو احمق.3
4.Steve Jobs
5.Charles Darwin



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.