فصل اول(قسمت اول): «دهکده آرام»

راز جنگل سیاه : فصل اول(قسمت اول): «دهکده آرام»

نویسنده: M_Sadat

تلعلوع زیبای پرتو های خورشید از پشت کوه بلند و وسیع قاف خود نمایی می‌کرد. بوی گل های یاس رزاقی و چمن های سبز مراتع اطراف با بوی مست کننده شکوفه های نارنج در هم آیخته شده بود و همراه نسیم دل انگیزی که می‌وزید در سراسر دهکده فلارگ، نوید روزی سر شار از زیبایی و شادی را میداد. روز بهاریِ خوبی در فلارگ آغاز شده بود و دهکده با طلوع خورشید رنگ و بوی تازه‌ای گرفته بود.
صدای بچه ها از کوچه پس کوچه های دهکده به گوش می‌رسید. تمام مردم دست از کار کشیده بودند و دوشادوش یکدیگر در میدان کوچک دهکده جمع شده بودند تا هر کدام وظایفش را برای برگزاری مراسمی که قرار بود تا چند ساعت دیگر برگزار شود مشخص کنند. پس از مشخص شدن وظایف هر شخص. طبق همه ی جشن ها مهردادِ باغدار مسئول چیدمان و تهییه میوه ها و غذا ها و شیرینی هایی بود که بعد از جشن خورده می شد.
ریتمیانی _خیاط جوان دهکده_ آخرین ریزه کاری های لباس عروس را آماده میکرد و پسرِجوان دهکده به همراه دوستش آراد ریسه های پارچه ای نقره ای، طلایی آبی قرمز و سبز را_ به ساختمان های اطراف مسیر اصلیِ عبور عروس و داماد_ وصل می کردند.

تعدادی از زنان دهکده سفره جشن عروسی را در وسط میدان آماده می کردند و دور تا دور سفره را با گل های کوچکی که _روی لباس عروس هم کار شده بود_ و طراف خود را با نور های طلایی قرمز و سبز درخشان می‌کردند تزیین می‌کرند.

همه‌ی مردم مشغول آماده کردن دهکده بودند؛ بچه های کوچک فلارگ در دهکده دنبال یکدیگر گذاشته بودند و میوه ها و کولوچه هایی را که سم نانوا درست کرده بود از روی میز ها دزدکی برمی‌داشتند.

ظهر وقتی همه ی کار ها انجام شده بود مردم در اطراف مسیری که به میدان ختم میشد ایستاده بودند و منتظر بودند تا مراسم شروع شود. دهکده نظم خاصی داشت و در سکوت فرو رفته بود٬ همه ی مردم به سم نانوا چشم دوخته بودند سمِ چهار بسته‌ی کوچک را روی زمین گذاشته بود سپس بسته ها را باز کرد و با شمعی که شعله ی کوچکی داشت پایین هر بسته گرفت، چند ثانیه بعد فشفشه های کوچکی از بسته به آسمان پرواز کرد و در همانجا منفجر شد،نور فشفشه ها در تمام آسمان پخش شد با آتش فش مراسم آغاز شده بود. عروس و داماد در مسیر اصلی شروع به حرکت کردند چند قدم عقب تر خانواده ی عروس و داماد پشت سر آنها راه میرفتند، دختر بچه های دهکده با لباس های طلایی و سفید و آبی شان گلبرگ هایی که به رنگ لباسشان بود را جلوی پای عروس و داماد میریختند.
مردم طراف مسیر ایستاده بودند، زنان به افتخار عروس و دامادکِل می‌کشیدند و مردان در کنار آنها دست می‌زدند. جان به همراه تعدادی از دوستانش شروع به نواختن موسیقی کرد موسیقی‌ای که برای همه ی مردم قلمرو فسکی آشنا بود و از سالیانی دراز همیشه در مراسم عروسی نواخته میشد. زمانی که جک و سارا به میدان رسیدند و در کنار سفره ایستادند لن_موبد و پیر ترین فرد دهکده_ سوگند نامه عروسی را برای آنها خواند و پس از آن، آن دو را به اندرز‌ها و پند های زندگی دعوت کرد.پس از تمام شدن سخنان لن همه ی مردم به افتخار خانواده ی جدید دهکده دست زدند آنها از این پیوند خوشحال بودند  بار دیگر شروع به نواختن کرد و دهکده را به جود آورد، همه‌ی مردم دهکده منتظر این بخش از مراسم بودند، نظمی که در ابتدای مراسم وجود داشت از بین رفته بود و همه‌ی اهالی دهکده در میدان دهکده جمع شده بودند آنها دست در دست یکدیگر می‌رقصیدند و می‌خندیدند.

همه‌ی مردم دهکده از این جشن شاد بودند و لذت می‌بردند، به جز مرد مرموز دهکده که او را لورا صدا می‌زدند و در کارگاه آهنگری کار می کرد او تنها در گوشه ای نشسته بود و در افکار عجیب و غریب خود غرق بود، همانطور که گوشه ی لبش را می جوید به نقطه ای خیره شده بود. رد نگاه او به دو پسر جوان دهکده ختم میشد. زمانی که یکی از پسر ها سنگینی نگاه او را بر خود احساس کرد و به چشمان بی روح او نگاه کرد مرد سریع چشم از او گرفت و به سمت کارگاه اش روانه شد.
مراسم به خوبی برگزار شده بود،اهالی دهکده دور میزی که جان آن را با وسواس آماده کرده بود ایستاده بودند. میز پر بود از میوه های و خوراکی هایی که چشمک میزدند، مرغ و ماهی های سرخ شده که با سبزیجات مختلف تزیین شده بودند؛ در کنار ظرف های فلزی و براق غذاها انواع دسر و شربت به همراه شیرینی های گردویی که با دانه های میوه ی لِسروریا تزیین شده بودند قرارداشت خوراکی ها و نوشیدنی های دیگر نیز در ظرف هایی زیبا و مناسب آماده روی میز بودند. مردم دهکده منتظر بودند تا لنِ پیر به میز برسد، آنها برای پیرمرد دهکده شان احترام زیادی قائل بودند، بارسیدن لَن همه شروع به خوردن کردند.

در پایان مراسم خانواده‌ی آذین و پارسا از همه ی اهالی دهکده از صمیم قلب بابت کمک هایشان تشکر کردند. راد پسر جوان دهکده با آرنج به پهلوی دوستش دلیرام که در فکر فرو رفته بود زد. دلیرام و راد هر دو هفده سال داشتند داستان زندگی آنها وجه مشترک زیادی داشت هر دو پدرانشان را در زمان کودکی از دست داده بودند البته با این تفاوت که دلیرام مادرش را نیز از دست داده بود. راد زمانی که به دنیا آمد پدرش به بیماری وخیمی مبتلا شد و همان ماه‌های تولد تولد جمز از دنیا رفت از آن زمان به بعد جمز پیش مادرش زندگی میکرد و دلیرام نیز زمانی که چهار سال بیشتر نداشت در حادثه آتش سوزی از دست داده بود و از آن حادثه تنها او و یک صندوقچه جان سالم به در برده بودند، او تا پانزده سالگی پیش مادربزرگش زندگی می‌کرد اما دوسال پیش مادربزرگ نیز از دنیا رفت و او مجبور بود پیش تنها خویشاوندانش یعنی عمو پژوا و زن‌عمو بهناز زندگی کند. دلیرام و راد پس از پایان کلاس های درس خانم بتهون درکارگاه لورا آهنگری میکردند تا خرج خودشان و خانواده ی شان را تامین کنند. دو پسر جوان زندگی آسانی نداشتند اما همیشه در کنار هم بودند و همین برای مبارزه و ایستادگی با همه ی مشکلاتشان کافی بود آنها از زندگی‌ای که داشتند راضی بودند.
چند روزی از عروسی می‌گذشت و دهکده به همان روز های قبل برگشته بود همه به کار خود مشغول بودند. دلیرام و راد نیز هر دو در کارگاه لورا مشغول آهنگری بودند دلیرام تبری را درست می‌کرد و با چکش مدام بر سر آهن می‌کوبید و آن را شکل می‌داد. راد در طرف دیگر نعل اسبی را که از کوره آتش بیرون آورده بود در سطل آب قرار داد و صدای فیس تکه آهن در کارگاه پیچید، انها چند ساعتی را در کارگاه گذراندند،لورا که خود بیرون کارگاه در حال نیز کردن خنجری بود پس از پایان کارش به داخل کارگاه برگشت و رو به بچه ها گفت: برای امروز کافیه بقیه ی کار ها را بزارید برای فردا میتوانید برید.

او حال چندان خوبی نداشت و زود تر از روز های قبل کار را تعطیل کرده بود، بچه ها نیز طبق چیزی که لورا گفته بود روپوش های چرمی و کثیف خود را در آوردند و به میخی که به دیوار کوبیده شده بود آویزان کردند.
دلیرام خیلی آرام رو به راد گفت: به نظرت یک مدتی لورا تغییر نکرده؟ مهراد همانطور که زیر چشمی لورا را زیر نظر داشت جواب داد: چرا بعد از عروسی سارا خیلی عجیب و غریب رفتار میکنه. دلیرام و مهراد از کارگاه خارج شدند زمانی که چند متری از کارگاه فاصله گرفتند و دلیرام مطمئن شد که لورا صدای او را نمی‌شنود رو به مهراد گفت: من هیچ وقت از لورا خوشم نیومد اگه مجبور نبودم پیش اون کار نمی کردم.
مهراد با خنده جواب داد: نه اینکه من عاشقش هستم و خیلی دوس دارم پیشش باشم.
دلیرام لحظه ای ایستاد و کاملا جدی به چهره ی مهراد نگاه مرد و گفت: یادته وقتی برای اولین بار می خواستیم پیش لورا کار کنیم من بهت چی گفتم؟ گفتم:«حس خوبی بهش ندارم» مهراد همانطور که ایستاده بود با صدایی آرام که حاکی از تعجب و نگرانی او بود جواب داد: آره! چطور مگه؟ دلیرام سریع جواب داد: لورا توی عروسی خیلی عجیب به من و تو زل زده بود وقتی هم بهش نگاه کردم یک دفعه با عجله عروسی رو ول کرد و به سمت کارگاه اومد. مهراد که منتظر ادامه ی حرف های دلیرام بود با تعجب گفت: خوب که چی؟ دلیرام من من کنان و جوری که معلوم بود از گفتن حرفش امتناع دارد گفت: خوب راستش نمیدونم چرا ولی یه مدتی هست که احساس میکنم لورا خیلی بیشتر از گذشته خطرناک به نظر میاد. مهراد که گویا خیالش راحت شده بود نفسش را که تمام این مدت حبس کردن بود بیرون داد و به راه افتاد همانطور که با خیال راحت قدم برمیداشت با حالت تمسخرانه ای گفت: نکنه تو دوباره جادوگر شدی؟چیز هایی رو میبینی و حس میکنی که بقیه نمی‌تونند بفهمند؟ دلیرام از اینکه مهراد او را جادوگر خطاب کرده بود احساس خطر کرد او بعضی اوقات چیز هایی را میدید و یا حس میکرد که بقیه ی اطرافیان او قادر به درک آن نبودند و بخاطر همین همیشه بعضی از اهالی دهکده او را جادوگر یا دیوانه صدا میزند و حرف هایش را باور نمی کردند، آنها می گفتند دلیرام برای جلب توجه این حرف ها را میزند. اما تنها مادربزرگ و مهراد بودند که او را واقعا از صمیم قلب باور داشتند و می‌دانستند که او برای جلب توجه حرفی نمی زند. دلیرام حس غریبی داشت حسی که یکبار دیگر نیز آن را تجربه کرده بود اما اصلا به یاد نمی آورد که کی و کجا این حس را تجربه کرده است اما هرچه بود خطری در کمین بود او این خطر را حس می‌کرد و از آن میترسید. دلیرام همچنان سر جایش ایستاده بود و به نقطه ی نامعلومی خیره شده بود مهراد که چند متری از او فاصله گرفته بود به پشت سرش نگاه کرد و دید دلیرام همچنان ایستاده است پس به سمت او برگشت روبه روی او ایستاد و دستی جلو چشمان او تکان داد و باعث شد که دلیرام از افکار خود جدا بشود سپس بازوان دلیرام را در دست گرفت و کاملا جدی به او گفت: جونیور تازمانی که ما کنار هم هستیم هیچ خطری ما رو تحدید نمیکنه و هیچ اتفاقی هم نمیافته پس خیالت راحت باشه.
دلیرام به چشمان مهراد نگاه کرد صداقت و مهربانی در چشمان  موح میزد و دلیرام این محبت را با لبخندی بر لبانش پاسخ داد.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.