ورود به لاله زار

گلداران : ورود به لاله زار

نویسنده: parpar88

((جهانبخشششش!؟تا کی میخوای بررسی اون گزارشا رو طول بدی))




خانم نقشی این را گفت و دست به سینه نشست




آقای جهانبخش گفت:((چیه نقشی؟چی شده؟))

((بدو کار داریم بدو))
((چی؟))
((باید بریم سراغ بچه ها اگه اوضاع اوکی بود بریم لاله زار کمک خانم لاله ای))
((هان؟ مگه الان تو لاله زار نیستیم؟))
((عمارت لاله زار !! بده منم کمکت کنم))
خانم نقشی یکی از گزارش ها را برداشت و مشغول بررسی شد . آقای جهانبخش گزارش را از دست خانم نقشی گرفت و گفت:((نقشی کامل توضیح بده چی شده))
خانم نقشی گفت:((مگه نگفتن بهت؟؟))
((چیو؟؟))
((اعضای تیم جاسوسی نگفتن بهت که قراره حمله بشه؟؟من که بهشون گفتم به تو بگن))
((حمله؟کی؟کِی؟کجا؟این مینا فقط بلده حمله کنه؟))
((پس نگفتن بهت! بعدا باهاشون کار دارم!قراره به لاله زار حمله کنن اونم امشب یکم دیگه اوضاع داغون میشه باید بریم مخفیگاه رو انتخاب کنیم هماهنگ کنیم بعد چند نفرو بیاریم اگه کارشونو درست انجام دادن خودمون بریم ! اون گزارشهارو ول کن دیگه))




آقای جهانبخش گزارشی که دستش بود را بر روی میزش گذاشت و گفت:((نقشی هیچقوت جوری حرف نمیزنی آدم بفهمه))
خانم نقشی گفت:((بیا فعلا بریم تو راه همه چیو کامل بهت میگم وقت نداریم))
خانم نقشی از صندلیش بلند شد و به سمت در رفت . در را باز کرد و با نگاهش به آقای جهانبخش فهماند که:بیا بریم دیگه...









*********************************









نینا احساس کرد نور سفید از دورش از بین میرود و یکهو خودش را در یک جای سرسبز دید روی یک تابلوی کوچکی نوشته شده بود پایگاه ۵ انگار این محل توسط انسان ساخته شده بود زیرا تمام اطراف پر از درخت بود ولی محوطه ای دایره ای شکل کاملا بدون درخت ولی سرسبز میان درختان بود و بین درختها راهی را میشد دید که باز شده است پشت درختها افرادی با لباسهاس نگهبانی و سلاح ایستاده بودند . نینا دختری را دید که انجا است ، آن دختر پارچه ای را دور صورتش به شکل یک ماسک پیچیده بود ، یک خنجر هم در دستش بود ولی بنظر میامد نگران است .




نینا با تردید گفت :((آمم سلام))




دختر به خودش آمد و گفت:((سلام من یاسمنم ، ببخشید اگه اوضاع یکم قشقرقه ، اینجا لاله زاره . لاله زار یجور شهره که برای مردمیه که تحت حمله ی مینا قرار میگیرن ! تو و خانوادت هم تحت حمله ی مینا قرار گرفتین ! مینا میخواد گُل رو از بین ببره ، گُل یک قدرت جادوییه که هممون داریم.




میدونم ترسیدی ولی چیزی نیست ، اشنا نیستی با اینجا . من فعلا مجبورم همه چیو برات به خلاصه ترین شکل ممکن برات توضیح بدم و اینکه...))




یاسمن یک پارچه _ درست مثل ماسک خودش _ و یک خنجر کوچک به نینا داد و بعد ادامه داد : (( اینارو هم نگه دار پارچه رو مثل من ببند دور صورتت برای ناشناس موندنه البته بازم مارو تشخصی میدن خنجرم برای محافظت از خودت حالا اگه حتی به منم اعتماد نداری دنبالم بیا چون الان مجهزی . ))




نینا خنجر و پارچه را گرفت و اهسته به راه افتاد...









*********************************









((خانم! ما طبق تحقیقاتی که انجام دادیم با توجه به دیده ها و شنیده ها هدف هامون الان بیرون مخفیگاه هستن و مسیرشون یکجا بهم میخوره بیشترشون تا حالا آموزشهای مبارزه رو تدیدن خیلی موقعیت خوبیه برای حمله))




مرد جوان این را گفت و منتظر جواب مینا ماند .




مینا به زمین چشم دوخته بود . خنده ی عصبی ای کرد و بسیار آهسته گفت:(( حمله کنید!))




مرد جوان گفت:((بله خانم))




و رفت....









*********************************









رعنا بعد از دیدن انها سریع خنجرش را در اورد رو به دنیا و دانیال کرد و آهسته گفت : (( پشت سرم بمونید خودم ترتیبشو میدم ! ))
((صبر کنید حمله نکنید من نیما هستم اینم خواهرم نیلوفره دشمنتون نیستیم))




نیما ماسکش را از روی صورتش برداشت . رعنا آهسته خنجرش را پایین آورد . بعد تفسی از سر راحتی کشید و گفت : (( اوکی ، تازه واردی ؟ اگه آره همراهت کیه ؟ اصلا کجاست))




نیلوفر بجای نیما جواب داد : (( آره تازه اومدیم اینجا همراهمونم پیمانه ، پیمان رحیمی ، و اینکه گفت میره یک کاری داره انگار متوجه ی نکته ای شده بود ))




رعنا بعد از شنیدن این حرف چهره اش نگران شد و گفت : (( اهان ، خب .... اه اممم...اره ... ))




بعد با خودش گفت : ((پس یاسمن کو ؟ احتنالا اوضع قراره از اینی که هست هم خطرناک تر بشه تنهایی نمیتونم))




بعد از چند دقیقه سکوت دنیا سکوت را شکست و گفت : (( رعنا چیشده؟))




رعنا اهسته گفت :(( هیچی ))




بعد صدایش را بالا برد و گفت : ((همتون برید یجایی قایم شین از هم گسسته باید شیم هر کاری میکنید مخفی بمونید اگه اوضاع درست شه میریم مخفیگاه ، منم اینجا منتظر میمونم وقتی یاسمن اومد بهشون بگم همچیو ،بعدا میبینمتون ))




بقیه سری تکان دادند و هر کدام دویدند و به سمتی رفتند. همه به غیر از رعنا ....









*********************************









یاسمن پیش نینا برگشت و روبه نینا گفت : (( مثل اینکه قراره به اینجا حمله شه اگه مارو تشخیص بدن کارمون تمومه باید بریم هر کش یسمت هرجا که میری مخفی باش ، باشه؟))




نینا گفت :((و...ولی برای چی؟ چیشده مگه ؟ من که چیزی نفهمیدم ))
((امم خب در واقع ماهم نمیدونیم عقل حکم میکنه از هم گسسته شیم حالا برو))




نینا میخواست اعتراض کند ولی پشیمان شد و به سمتی دوید.....
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.