فصل پنج :قدرت من 

ماریوس سایفر : دختری زاده اتش : فصل پنج :قدرت من 

نویسنده: sm_13

توی اتاقی عجیب که به شدت بزرگ بود بلند شدم . چشمام همه جا رو به حالت مادون قرمز میدید . میتونستم تشخیص بدم کسی اونجا بود . ولی به صورت مادون قرمز میدیدم . اون کس توی گوشم گفت :(( بگو شنشریه کابرا کریمه )) با صدایی گرفته گفتم :((شنشریه کابرا کریمه )) و حالت مادون قرمز غیر فعال شد . تار میدیم و گوشم صدا هارو زیر اب احساس میکرد . یک نفره دیگه هم اومد . میفهمیدم که باهم حرف میزدن اما صداشون واضح نبود . یکی دستش رو روی شونم گذاشت. دستش رو زدم کنار. صدا ها شبیه صداهای زیر اب بود . ولی نمیشد تشخیص داد .
- ماریوس ؟
- اون نمیشنوه کیل !
- یعنی جیم اونو تعلیم داده ؟
- بعید میدونم چجوری اونو احضار کرده باشه و اصلا چجوری از تبعید اومده باشه بیرون ؟
- اه نمیدونم . 
- هی بچه تو به چی نگاه میکنی ؟
عه فهمیدن که من گوش میدم ! یکهو گوشم سوت کشید و ضعف کردم و بیهوش شدم .

این دفعه که بیدار شدم چشمام خیلی خوب میدید .  تو اتاقم بودم . بیل بغل من نشسته خوابیده بود . نگرانی تو قیافش به شدت معلوم بود . به اطراف نگاه کردم حال خاصی داشتم . بیل چشماش رو باز کرد و سعی کرد نگرانی چشماش رو مخفی کنه ! 
- پاشو بیا بریم تمرین بچه 
بلند شدم و رفتم برای تمرین . داشتیم رد میشدیم که به اینه ای برخوردیم .خودم رو توش نگاه کردم . دست های مشکی نوکتیز و موهای مشکی و شاخی قرمز داشتم . دمی شبیه دم شیطان های قصه ها داشتم . چشمام قرمز بود . بال داشتم !
- میدونم ترسیدی ولی بیا میدونم چیکار کنیم 
و من همراهش رفتم . و وارد اتاق تمرین شدیم . چوبی برداشت و منو محکم به زمین کوبید . دستام خود به خود رفتن پشت کمرم و من چهار زانو شدم و سمت زمین رفتم .
-بگو ببینم ماریوس کسی تو رو تعلیم داده ؟
- نه !
-دروغ نگو ادمیزاد 
و با چوبش محکم زد تو دلم . خونی از دهنم پرت شد بیرون . 
- قسم بخور !
- من دروغ نمیگم !
- من چطور میتونم به یه ادمیزاد اعتماد کنم ؟
و با پاش زد به پهلوم . 
- قسم بخور که کسی تورو تعلیم نداده !
- برای من باید با یکی دیگه تعلیم ببینم ؟
- به تو هیچ ربطی نداره !
و ادامه داد 
- قسم بخور که کسی تورو تعلیم نداده !
خب الان بود که باید دست به کار میدم . طبق ورد سیاهی که خونده بودم یه ورد وجود داشت میتونست بهت قابلیت قسم خوردن دروغ رو بگه . اروم گفتم :(( کادام !)) 
- قسم میخورم که هیچ کسی من رو تعلیم نداده 
وبیل منتظر شد تا اتفاقی بی افته . منم بودم . منتظر بودم مجازات اتفاق بی افته . ولی ورد جواب داد . 
- چون الان دیروقته از فردا تمرین رو جدی تر انجام میدیم !
ورفت . منم لباسم روپوشیدم و رفتم کتابخونه . 
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.