ققنوسی به رنگ شب : ک.ک: کابوس و کلید لعنتی

نویسنده: Sarina_M

- تمومش کن لعنتی! تمومش کن.
بلند می خندید. با هر قهقهه ای که می شنیدم، بدنم از وحشت و هراس به رعشه در می آمد!
- چرا تمومش کنم؟! خوب می دونی که هر کاری که برام لذت بخش باشه رو انجام میدم. بی معطلی!
- هر چی دارمو بهت میدم. تو رو جان عزیزت نکن!
- عزیزم؟ عزیزم تو بودی! خودتو از من گرفتی منم عزیزتو ازت می گیرم.
به سختی صدایم از حنجره ام خارج شد:
- سامان بهش چیزی که می خواد رو نده. گوش نده بهش!
دقت که می کنم می بینم شاید صدایم به ناله شباهت داشت. نالهٔ سگ!
دردی از طرف قفسهٔ سینه ام نفس می برید و علت این ناله بود.
فکر کنم سامان این نالهٔ سگ را می شنید، اما اعتنا نمی کرد. او سگ و برادر من است! سگی که مانند خواهرش ناله می کرد!
تنها یک نفر در آن وضع سگ نبود. فقط در آن وضع! که صدایش هم شبیه غرش روباه بود؛ جیغ و حیله گر:
- راستی سامان بهت گفتم می خوام چیکار کنم بعد کتک زدن این نفله؟ 
صدایی از آن موبایل همراه کذایی که محیط اطراف مرا به سامان پیوند زده بود، در نیامد.
- می خوام یه غول بفرستم سراغش! از اون غولایی که پدر در میارن! از اونایی که می کشنت! خودتو نمی کشناااا. روحتو می کشن! 
صدای حیران سامان در گوشم پیچید:
- چه غلطی می خوای بکنی صحرا؟!
- می خوام دستور تجاوز صادر کنم!
و همچنان قهقهه های لرزاننده. معتقدم قهقهه های او گسل است. گسلی که در زندگی من اتفاق افتاد.
********
از خواب بیدار شدم. کابوس هایی از خاطرات گذشته در خواب با من همراه بودند. این بار حتی با دردناکی آن باز هم احساس ترس ندارم. دیگر عادت کرده ام. 
باید عادت می کردم وگرنه چه کسی می دانست چه بلایی سرم می آمد؟ 
از تخت خواب بیرون آمدم و به سمت پیشخوان آشپزخانه رفتم. در بین انبوهی از قرص های درون جعبه محبوب ترین آن را بیرون آوردم؛ قرص آرامبخش!
نمی دانم چند قرص از قوطی در دستم افتاد، اما هر چه که بود در دهانم گذاشتم و با لیوان شیشه ای که حاوی آب بود آنها را به داخل معده ام فرستادم؛ شاید هم به داخل مغزم.
در راه برگشت به اتاق خواب نگاهی به ساعت روی میز کردم. پنج ساعت و اندکی از نیمه شب گذشته بود و من در کمتر از یک ساعت دیگر جلسه داشتم. این یک ناهماهنگی بزرگ است و من را کلافه می کند!
********
- به نظرتون بهتر نیست این خبر عمومی بشه؟ 
جوک می گوید؟ 
- چرا باید رسانه ای بشه آقای فلاح؟ 
مگه این همکاری چه چیز جالبی برای خبرنگارها و گزارشگرها داره؟ فقط باعث میشه آتش کنجکاوی شون علاوه بر شرکت های دیگه دامن شرکت ما رو هم بگیره.
- متوجه نگرانیتون هستم خانم پژوهش؛ ولی...
تا همین جا کافی بود:
- دیگه ولی نداره آقای فلاح، بیاید به جلسه خاتمه بدیم!
کارد می زدی خونش در نمی آمد. مسلماً می دانست من آدم کوتاه بیایی نیستم، حتی با اینکه این اولین همکاری ما در صنعت پزشکی بود؛ اما او قطعاً راجب من و خصوصیات من شنیده است!
دستانش مشت شده بر روی میز بود. حتی تلاشی برای مخفی کردن خشمش نداشت.
خودنویس و پرونده را برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. اشاره ای به منشی کردم که به دفترم بیاید.
پشت سرم وارد اتاق شد و در را بست:
- کاری داشتین با من خانم؟ 
پشت میز نشستم و آن چنان که در کشو به دنبال کلیدی می گشتم، تایید کردم:
- آره، یه چند وقت حواست به فلاح باشه؛ پاشو کج گذاشت خبر بده. مشکوک می زنه!
- چشم فقط...
به سبب مکثی که کرد، به او نگاه کردم:
- فقط چی؟ 
- احساس نمی کنید قرارداد بستن با شرکت آقای فلاح واقعاً برای شرکت سودآور هست؟ 
- آره هست، چطور؟ 
- می خوام به این نتیجه برسم که بهتون بگم چرا اینقدر مشکوک هستید به ایشون؟ 
نگاهی به چهره اش کردم. منشی شرکت، مردی دقیق و منظم بود ولی گاهی اوقات سوالاتی می پرسید که به عقل و هوش او شک می کردم. 
- اگر نمی خواید جواب بدید، مشکلی نیست!
بی حرف دیگری پاسخ دادم:
- برخی معاملات می تونن توی چند صدم ثانیه از پر سود ترین به پر ضرر ترین معامله تبدیل بشن. این مهم ترین درسی هست که توی این چندسال سابقه کار دستگیرم شده.
قانع شد یا نشد نمی دانم؛ مهم هم نبود، در هر حال من کار خودم را می کردم.
- بله متوجه ام.
قبل از اینکه از اتاق خارج شود، از او سوالی پرسیدم:
- می دونی پرونده های مالی که برای دو ماه پیش بودن کجاست؟ 
- اگه توی اتاق حسابداری نباشه پیش خودتونه یا شایدم توی بایگانی.
سری تکان دادم و از اتاق خارج شد.
همچنان به دنبال کلید می گشتم که از طرف تلفن همراهم تماسی برقرار شد. تماسی از طرف سامان!
مسلماً قصد جواب دادن نداشتم. بعد از مدتی زنگ خوردن بالاخره صدای رینگتون قطع شد اما در جا پیامی ارسال شد:«می دونم مثل همیشه قرار نیست جوابم رو بدی ولی یه اتفاقی افتاده باید حتماً همدیگه رو ببینیم.» در پیامی دیگر آدرس و ساعت را ارسال کرد.
نمی دانستم چه اتفاقی ممکن است او را اینطور به هول و ولا بی اندازد که پا بر غرور خود بگذارد.
سال ها بود اگر تماس می گرفت، وقتی می دید جوابی برای تماسش از طرف من ندارد دیگر تماس نمی گرفت. حال بعد از تماسش پیام داده بود؟ 
پیامی حاوی آدرس و ساعتی جدید به او دادم بی هیچ سلام و احوال پرسی!
همچنان به دنبال آن کلید لعنتی بودم. تمام جعبه ها و کشو های میز را گشته بودم و در آخر هیچ نصیبم نشد! 
*********
دیدگاه کاربران  
0/2000

جدیدترین تاپیک ها:

تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.