مفقودی ها :  ایستگاه استراحت

نویسنده: mahsaghezel99

نیم ساعت هست که توی راه هستیم . ایلیا و گیلدا پشت خواب بودند . پلک های ساموئل هم سنگین شده بود ، ولی تمام تلاشش رو میکرد تا بیدار باشه . همینطور داشتیم به راهمون ادامه میدادیم و به سمت تگزاس میرفتیم ؛ معلوم نبود چقدر طول میکشه شاید بین سه تا پنج روز توی راه باشیم .
توی اتوبان بودیم که ساموئل داشت ابرو هاش رو بالا پایین میداد ؛ داشت دنبال ارمیا توی مغزش میگشت .
گفتم : چی می خوای بگی ؟}
-خستم ، ادامه دادن سخته . }
-توی اتوبان کجا نگه میداری ؟ }
- چند کیلومتر دیگه به جنگل میرسیم }
ناگهان ساکت شد .
بعد ازچند ثانیه گفت : وسط های جنگل نگه میداریم . شب رو میمونیم ، صبح اول وقت حرکت می کنیم . }
-باشه }
ایلیا و گیلدا همچنان خواب بودند . یه چند ساعت دیگه ای توی راه بودیم تا الان که توی جنگل نگه داشتیم . همه پیاده شدیم ، جنگل بزرگ بود و  درخت های مختلف و بلند داشت . توی مالیبو ارمیا هنوز خواب بود و ایلیا رفت بیدارش کنه . وقتی همه جمع شدیم ، جسی گفت : یک نفر باید بیدار باشه تا حواسش باشه دنبالمون نباشن }
کاترین گفت : درست میگه . }
ارمیا گفت : مطمئنا من نیستم . } با شرم بهش نگاه کردم . او گفت : خوب ، می خوام بخوابم دیگه . }
گفتم : اشکال نداره . بخوابین . من هستم ، بیدار میمونم . }
ساموئل گفت : نه راشل ، تو توی مسیر بیدار بودی . }
گفتم : هیچ کس حاضر نیست . معلومه که سخته . }
گیلدا  به طرف ایلیا رفت و گفت : میشه لطفا بیدار بمونی ؟ تو میتونی با قدرتت این جا هارو دید بزنی . }
ایلیا گفت : باشه . من هستم . }
کاترین، جسیکا و گیلدا توی یکی از ماشین ها خوابیدن و ساموئل ارمیا و من توی ماشین دیگه .  ایلیا هم روی یک سنگ بزگ که ما ماشین ها رو دورش پارک کرده بودیم نشست . تا جای امکان وسط جنگل بودیم تا دیده نشیم ، اما این یکم ریسک داشت . شاید از دو طرف حمله میشد. توی تاریکی مطلق همه به جز ایلیا به خواب رفتیم .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.