رمان روانی نابغه : فصل سوم: انتقام شیرین

نویسنده: مهشید_دوستی

تاحالا هیچ کدوم از روانپزشک ها جرات نکرده بودن دردی به این بزرگی رو به اون وارد کنن، ولی اون احمق؟ هنوز از راه نرسیده با سوزن و قرص و درد ازش پذیرایی کرده بود. 
زیر لب غرغر کنان دنبال مایکل به راه می یوفته و جد و آباد مایکل رو مورد عنایت قرار می ده. 
توی آسانسور مایکل سعی می کنه با بیشترین حد فصله از آیتیکن بایسته ولی آیتیکن توی حلق مایکل می ایسته.



مایکل دلیل این کارش رو خوب می دونست.



درواقع بیمار های روانی ای مثل او به خاطر نقص در قسمتی از مغزشون دچار اختلال خاصی می شن که دوست دارن فاصله فیزیکی شون رو با همه افراد به کم ترین حد میزان برسونن هرچند این خواسته دست خودشون نیست.
برای همین سعی می کرد خودش حد فاصله رو رعایت کنه.



ولی از طرفی هم نباید نقطه ضعف ای نشون می داد، در واقع باید زیرکانه تر از بیمارش رفتار می کرد چرا که می دونست طرفش یه روانی باهوش و زیرک عه .اما چقدر باهوش؟ هنوز اینو نمی دونست.
 همینطور که مایکل درگیر افکار خودش بود،آیتیکن، در چمدونش رو باز می کنه و توش رو می گرده.



خداروشکرانه عینکش رو هم توی چمدون پیدا کرد، وگرنه مایکل رو مجبور می کرد این همه راه رو برگرده و عینکش رو براش بیاره.( شتر در خواب بیند پنبه دانه که کسی مثل مایکل این همه راه رو به خاطر یه عینک برگرده)
 عینک عجیب غریب سفید و مشکی رنگش رو سریع با ذوق در میاره و می زاره روی چشماش.
 - چه عجب به عقلت رسید وسایل من رو هم بیاری .
 بعد با خوشحالی نیشش تا بناشگوش باز می شه و می خنده.



مایکل با خودش فکر می کنه که چطور ممکنه کسی این عینک مسخره و زشت رو بزنه و تازه از داشتنش خوشحال هم بشه و اینطوری بالا و پایین بپره؟صدای درونش به این سوالش جواب می ده:
 یه بیمار روانی! 
عینک بسیار قدیمی می زد و خش های نسبتا زیادی روی شیشش به وجود اومده بود، دسته های سفیدش کمی تیره شده بود و معلوم بود که یکبار هم شکسته ست. یعنی چی باعث می شد او اینقدر به این عینک علاقه داشته باشه؟



سعی می کنه ذهنش رو درگیر این موضوع های احمقانه و پیش پا افتاده نکنه و روی موضوع اصلی که همون درمان یا کنترل کردن آیتیکن بود کار کنه.



از فردا باید کارش رو به صورت جدی شروع می کرد.
 با ایستادن آسانسور در طبقه دهم، اول مایکل از در آسانسور خارج می شه و بعدش هم آیتیکن در حالی که سعی می کرد در چمدون رو بگیره تا وسایلش نریزه بیرون لنگان لنگان دنبال مایکل به راه میوفته. 
مایکل جلوی یه در نقره ای رنگ بزرگ و خیلی درخشانی می ایسته که باعث میشه دهن آیتیکن از تعجب اندازه غار باز بشه.



انتظار داشت در رو با کلید باز کنه ولی در نیازمند اثر انگشت، شناسایی صورت و تایید صدای صاحبش بود. 
تو دلش می گه:
 (انگار در خزانه ست اینقدر برا امنیتش پول هدر داده.چیش.کی میاد تو خونه تو آخه؟ منم داری خر کش می کنی وگرنه عمرا تیمارستان به اون خوبی رو ول می کردم و با تو می اومدم) .

 - هی مایکی خدایی چه مرگته اینقدر دم و دستگاه برا این خونه گذاشتی؟ سر در نمیارم، یعنی گنج اون تو داری؟ همه ی پولدار ها مثل تو اینقدر کلاس می ذارن؟ 
زیر لب هم یه عقده ای می گه که علارغم صدای کمش، مایکل می شنوه. 
در با صدای تیک الکتریکی ای باز می شه و به محض ورود سیستم تهویه هوا و لامپ ها روشن می شن و دمای خونه تنظیم می شه.



خونه تماما سفید و نقره ای بود، یعنی به سختی می شد رنگی خارج از این دوتا توی خونه پیدا کرد.هر چقدر از رنگ سفید و آرامشش متنفر بود، توی اون خونه سفید به کار برده شده بود. 
این تازه اولش بود و چشمای آیتیکن وقتی به گشاد ترین حد ممکنش رسید که بزرگی و امکانات خونه رو دید! حتی نمی دونست این وسایلی که تو این خونه وجود داره اسمشون چیه. توی دلش چندتا فحش آب دار نصیب مایکل می کنه.



سالن مربع شکل بود که دو دست مبلمان شیک و سلطنتی داخلش چیده شده بود که به شدت آیتیکن رو وسوسه می کرد روشون بالا و پایین بپره.



گوشه ی خونه هم پیانوی تماما سفید ای وجود داشت که با گل ادریس تزعیین شده بود.

 با حیرت از مایکل پیشی می گیره و توی خونه ی سلطنتیش غلطی می زنه، و به همه جا سرک می کشه و عین فوضول های ندید بدید تموم چیز هارو دست می زنه و نگاه می کنه.



به آشپزخونه هم سرک می کشه، دستشویی ها و اتاق ها ، در همه شون باز بود به جز یکیشون که حدس زد اتاق مایکل عه.



تعجب می کنه وقتی می بینه دستشویی خونه مایکل اندازه اتاقش توی تیمارستان بود. حتی شاید بزرگ تر هم بود!



اوق می زنه و زبونش رو در میاره، همیشه از تجملات حالش به هم می خورد و خرت و پرت هاش رو با هزارتا از این چیز میزای گرون قیمت عوض نمی کرد.
 هنوز نیومده دلش برای تیمارستان و مارتین تنگ شده بود که این باعث شد به القاب مایکل چند صفت دیگه رو هم اضافه کنه!



خیلی راحت با یه جهش می پره روی مبل نقره ای رنگ و شروع می کنه از رو این مبل به این مبل پریدن و با صدای بلند آواز خوندن و خندیدن ، انگار بچه ای بود که به شهربازی برده شده بود. 
 مایکل با صورت خنثی همیشه گیش می گه: 
- بیا پایین. اتاقت اونجاست.
 آیتیکن همونطور که بالا و پایین می پرید با نیش باز گفت: 
- نمی خوام، اتاق نمی خوام، می خوام رو این مبله بخوابم.یوهوو 
مایکل اخم ریزی می کنه، به سمت مبل می ره، از یقه آیتیکن رو می گیره و به زور می کشه تو اتاقی که براش در نظر گرفته بود.



با داد می گه:
 - هی مایک، این درسته که بیمارات رو خرکش می کنی؟ بزار برم.با تو اما! 
ولی هرچی تقلا می کنه نمی تونه یقه ش رو از دستای پرقدرت مایکل بیرون بکشه.


همینطور که داشت غر می زد و می لولید، مایکل در رو با یه ضرب باز می کنه و آیتیکن رو داخلش شوت می کنه، اتاق تماما به رنگ سفید نقره ای بود که با تکه های طوسی و خاکستری تزعین شده بود.
 - چی؟! شوخی میکنی مایکوا؟ حتما مغز خر خوردی که همچین رنگ های روشنی رو برای اتاق من درنظر گرفتی، می دونی هفته ای چند بار باید پول خشک شویی بدی؟



بعد این حرفش هم دستشو به کمرش می زنه و از خنده اون وسط ولو می شه. 
- هرچند برای خرپولایی مثل تو فکر نکنم این مشکلی به حساب بیاد.
 مایکل از اتاق بیرون می ره تا چمدون بی ریخت و از رنگ و رو رفته ی آیتکین رو بیاره.



تو همین فاصله آیتیکن سر کمد نقره ای رنگ لباس ها می ره که به آویز طلایی خیلی براق و گرون قیمتی آویزون شده بودن.
 - اه اه، اینا که همش روشنن، یا خاکسترین یا سفید، اوق، سلیقه ت رو برم مایکی.



بالاخره یه لباس تیره پیدا می کنه، آبی نفتی ای بود که به صورت خیلی جادویی ای قاطی اون لباس های روشن و حال به هم زن خودنمایی می کرد.



با ذوق اونو برمی داره و می گه:
 - چه عجب یه لباس به درد بخور از بین این عتیقه ها پیدا کردم.
  لباس سفید رنگ و فوق العاده چندشی که نمی دونست کی بهش پوشونده بود رو با یه حرکت از تنش بیرون می کشه و جایگزینش همون لباس آبی نفتی ابریشمی رو تنش می کنه. 
 مایکل باورودش، اون رو در حال تعویض لباس به صورت یهویی دید، چمدون رو به داخل اتاق پرتاب کرد و در رو محکم بست .



این باعث شد آیتیکن با تعجب برگرده و به پشت سرش نگاه کنه. 
- این چش شد رم کرد یهویی؟ وا. 
مایکل لب هاش رو بهم فشار می ده، توی خانواده ی اون کسی حق نداشت در حضور دیگری برهنه بشه یا لباس عوض کنه و او باید سعی می کرد تا این قوانین رو به اونم یاد بده. 
آیتیکن بی خیال مایکل و اون حرکت عجیبش، تموم سوراخ سمبه های اتاق رو با هیجان و کنجکاوی سرک می کشه، اما جز لباس و یه سری خرت و پرتی که ازشون سر در نمی آورد چیزی پیدا نمی کنه. 
وقتی چیزی برای دیدن و کنجکاوی توی اتاق پیدا نمی کنه، خودش رو پرت می کنه روی تخت فنری و شروع می کنه به پایین و بالا پریدن و آهنگ محبوبش رو بلند بلند خوندن، چند دقیقه می گذره که یهو شکمش صدا می ده، باعث می شه دلش بخواد یه سر به یخچال لوکس و لاکچری مایکل بزنه. 
در اتاق رو باز می کنه و جوری که انگار خونه مال خودشه به سمت یخچال می ره.



به یخچال لمسی خیره می شه،زیر لب می گه:
 - تا یخچالش هم از این عتیقه هاست.
 با یه ضرب در یخچال رو باز می کنه،
 انتظار داشت با یخچالی پر از غذا های گرون قیمت و اشرافی روبه رو بشه ولی درکمال تعجب فقط میوه و سبزی و لبنی جات دید. با ناباوری داد زد :
 - هوی مایک، این دیگه چه شوخیه، چرا اینقدر خسیسی؟ نه به این در و دکوراسیون خونه ت نه به این چیزای داخل یخچالت. مگه تو گوسفندی که اینقدر سبزی و کاهو و میوه داری؟ نکنه گیاه خواری؟ 
میشینه رو زمین و شروع می کنه عین یه بزغاله گریه و ناله کردن.



می ناله:
 - تورو جون هرکی دوست داری منو برگردون تیمارستان مایکی، من بدون گوشت دووم نمیارم، چطور ثروتمندی هستی که گوشت نمی خوره؟ هوی مایک، می شنوی؟



هق هق مصنوعی ای می کنه و ادامه می ده:
 - من همبرگرای گوشت تقلبی تیمارستان رو می خواااام، من نمی تونم نه ماه عمرم همش سالاد بخورم، من می میرم. خدایا خاهش می کنم من رو از دست این نجات بده تا نمردم....

 همسایه های اطراف واحد مایکل همشون با تعجب به سر و صداهای عجیب و غریب داخل خونه گوش می دادن، درواقع برای اولین بار بود که از توی اون خونه صدایی می شنویدن و این براشون خیلی عجیب بود.
 - خدایی یه دلیل به من بده که چرا تو رو با یه گوسفند توی یه راستا قرار ندادن. هق هق. 
هنوز نیمده سکوت و آرامش 29 ساله ی مایکل رو شکسته بود. 
اما این تازه شروع کار بود، و سییاست مایکل تازه خودش رو می خواست نشون بده. اون خوب می دونست با بیمار های سرتقی مثل آیتیکن چیکار کنه.



البته این نکته هم قابل ذکر بود که آیتکین با بقیه بیمار ها روانی فرق داشت. 

 ساعت 1 شب بود، این اولین بار بود که مایکل ساعت یک می خوابید، او از ابتدای عمرش هر شب ساعت ده می خوابید، اما امروز به خاطر ورود همچین بیمار ناخونده و ناگهانی ای، تمام برنامه ها و روزمره گی هاش در هم پیچیده بود، به زور دو ساعت پیش بیمارش رو وادار کرده بود تا اون سالاد به قول خودش فرانسوی ولی مزخرف رو بخوره. البته بماند که چقدر غر شنید و چقدر آیتیکن عصبانی و شاکی شده بود. 
اما مثل اینکه خواب هم امشب قرار بود به چشمان مایکل زهرمار بشه. او نمی دونست که با وجود ماده آرام بخش قوی ای که به آیتیکن زده بود، قرار نیست بیمارش امشب مثل داخل ماشین آروم و بی آزار بخوابه!



صدای شکستن چیزی مایکل را از خواب می پرونه، چند ثانیه طول می کشه تا بتونه هضم کنه برای چی بیدار شده!
صدا اونقدر بلند بود که مایکل هم شوکه بشه، بعدش هم صدای باز کردن در یخچال وبعد هم برخورد محکم در با دیوار پشتش اومد که باعث شد مایکل با دو به سمت سالن بره.



چیزی رو که می دید نمی تونست باور کنه، لاقل برای چند دقیقه اول! اولین چیزی که دید گلدون طلایی و گرون قیمت یادگاری مادربزرگش بود که با 100 سال قدمت اکنون به هزار و یک تکه تقسیم شده بود!
 دستش رو توی موهاش می کنه و موهاش رو توی چنگش می گیره و سعی می کنه با شدت شوکی که بهش وارد شده کنار بیاد.باورش نمی شد، مادربزرگش این گلدون رو ...به او امانت سپرده بود!



با موجی از خشم، حیرت و ناباوری سرش رو بالا میاره و به آیتیکن نگاه می کنه ولی در کمال تعجب چشمای آتیکن درست عین بچه ای که در خواب عمیق و شیرینی فرو رفته باشه بسته بود ولی باز هم با این حال همچنان داشت داخل یچال رو می گشت و میوه هارو به بیرون یخچال پرت می کرد.
 در همین حین صدای زنگ موبایل مایکل رو به خودش میاره، جف، مسعول تیمارستان بود، اون این وقت شب دیگه چی می خواست.
 دستش رو روی دکمه ی سبز رنگ گوشی فشار می ده و تماس رو برقرار می کنه.
رعیس با هول از پشت خط می گه:
 - الو، آقای دونوان؟ سلام، متاسفم که بدموقع مزاحمتون شدم، ولی نکته ی واقعا ضروری ای یادم اومد که گفتنش خیلی حیاتی و مهمه برای شما. 
- سلام،فرمایید، گوش می کنم.
 - راستش رو بخواید امروز اینقدر از اون کاری که این پسر با شما کرد شوکه شده بودم که یادم رفت بهتون بگم آیتیکن بیماری سامبنابولیسم( خوابگردی) تقریبا حادی داره که توی بعضی شب ها فعال و توی بعضی شب های دیگه غیرفعاله،گفتم قبل از اینکه دور بشه که امیدوارم نشده باشه بهتون اطلاع داده باشم تا یا در اتاقش رو قفل کنید یا به جایی دستبندش کنید.
 با این حرف رعیس مایکل نگاهی به آیتیکن در حال خوردن هویج و بادمجون با پوست بود و نگاهی هم به گلدون قیمتی مادربزرگش می ندازه.



پیشونیش تیر می کشه. 
رعیس پشت خط وقتی می بینه چند لحظه صدایی نمیاد می گه: 
- الو، آقای دونوان، حالتون خوبه؟



مایکل به خودش میاد 
- بله، ممنون از آگاهیتون، فعلا مشکلی نیست، شبتون خوش. 
تلفن رو قطع و روی مبل پرت می کنه.پرستار بچه شدنش رو توی دلش به خودش تسلیت می گه.



از روی خورده های گلدون شکسته شده، با احتیاط رد می شه و به آشپزخونه می ره. 
هویج و بادمجون گاز گاز شده ( سگ خور شده ی خودمون) رو از دستای آیتیکن می کشه. ولی آتیکن رهاشون نمی کنه، تعجب می کرد که چطور حتی حین خوابیدن هم، لجباز بود و اینقدر قدرت داشت.



با زور بیشتری که وارد می کنه موفق می شه اون ها رو از تو دستشون در بیاره.
 میوه ها و سبزیجات رو از روی زمین جمع می کنه و داخل یخچال می ذاره.



آستین اون رو می گیره و کشون کشون به سمت اتاقش می بره.احساس عصبانیت و خشم در وجودش احساس می شد، فقط نگران یک چیز بود! 9ماه پیش رو!
 اون رو روی تخت پرت می کنه و یکی از دستاش رو با دستبند فلزی مخصوص به تخت می بنده، در همین حین هم متوجه می شه که کف پاهای آیتیکن تماما خونی شده، انگار از روی خورده شکسته ها رد شده بود! یعنی انقدر این بیماریش حاد بود که تموم مدت،متوجه درد به این بزرگی نشده بود؟ 
مایکل کف پاهاش رو با ضدعفونی کننده تمیز می کنه و با بانداژ زخم رو می پوشونه، البته قبل از اون هم فراموش نمی کنه که خورده و تیکه های گلدون رو از پاش در بیاره.



خسته و کوفته به ساعت که دو رو نشون می داد نگاه می کنه، با اون خستگی و فردایی که باید ساعت 6 بیدار می شد، خرده های گلدون رو جمع می کنه و می خوابه.

***

 صبح روز بعد ، به ظاهر روز عادی ای می آمد، مایکل برای ملاقات با استادش آماده می شد، آیتیکن به زور صبحانه ای از میون میوه ها و سبزیجات مایکل برای خودش دست و پا می کرد و هیچ جای شک و سوالی وجود نداشت، مایکل شک نکرده بود و یا حتی دقت هم نکرده بود که دستبندی که دیشب به دست آیتیکن زده بود، امروز صبح به میله ی بالایی ترش قفل شده بود، اما این وسط، جایی که به ظاهر همه چیز عادی می رسید، این آیتیکن بود که توی دلش هارهار به مایکل می خندید.



او بالاخره باید یه جوری تلافی می کرد و این تازه آغاز کارش بود. 
 و چه چیزی شیرین تر از انتقام؟
***
دوستان اگه می خواید این رمان ادامه پیدا کنه لطفا نظرتون رو کامنت کنید تا هم نویسنده یه روحیه ای بگیره هم متوجه بشه که الکی بازدید نمی خوره رمان هاش و واقعا جذابه برای دیگران.
با تشکر


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.