پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل10: دزد قدیمی یک نفرین

نویسنده: Diana_nazari

 با وجود افسانه هایی که تشخیص واقعیت را از دروغ سخت می کنند، هیچ کس هیچ داستانی را باور نخواهد کرد. حتی اگر آن را لمس کند، ببیند و حس کند. اینسا با عجله آیینه را از توی کیف کمری اش بیرون آورد و جلوی اندیمیون گرفت:«ببین! من گفتم از اسپانیا اومدم، اینجا کشوری به اسم اسپانیا نیست. چون از اون طرف آیینه ها اومدم...!»

اندیمیون نگاهی به اینسا انداخت. همچنان یقه اش را محکم گرفته بود. اینسا با نا امیدی آخرین شانسش را هم امتحان کرد.

- ببین،تو میتونی خودتو توی این آیینه ببینی، ولی من نمی تونم، چون پشستش وایسادم... چرا نمیخوای باور کنی؟! این لباسا و حرفام برات سند نیست؟

- تا حالا کسی رو ندیده بودم که بخواد با یه آیینه دستی منو دست بندازه! واقعا فکری کردی باور میکنم؟

اینسا متوجه شد اندیمون با شک و تردید به آیینه نگاه می کند. به تصویر خودش که انگار یک جسم نامرئی را گرفته و محکم نگه داشته بود.

اندیمیون با شنیدن صدای باز شدن پنجره پشت سرش برگشت. آنقدر محکم باز شد که نزدیک بود شیشه هایش بشکند. اندیمون اول متوجه چیزی که از پنجره، همراه با ابری از گرد و غبار داخل خانه اش پرید نشد؛ ولی چند ثانیه بعد با تردید، آرام گفت:«یوهانا؟! خودتی؟»

کسی که حالا روی زمین افتاده بود، از جایش بلند شد. در حالی که خاک های روی پیراهنش را می تکاند، بریده بریده گفت:«البته که خودمم! کی به جز من میتونه با این سر و وضع از پنجره بیاد تو؟»

وقتی موهایش را کنار زد تا اندیمیون را ببیند، کس دیگری را هم کنارش دید. دختری که با وحشت و التماس نگاهش را به نگاه کسی که پشت سر اندیمون ایستاده بود، دوخته بود.

یوهانا بدون اینکه از جایش تکان بخورد، گفت:«تو... داری... چی‌کار... می‌کنی...؟!!»

اندیمیون دوباره به طرف اینسا برگشت:«احساس میکنم کسی که شیش سال پیش کتابو دزدید، پیدا کردم!»

- وای خدا! چی میگی؟ من اصلا تا حالا اینجا نبودم! من یه نسخه ی دیگه از اون کتاب رو داشتم!

- حرف نزن! دیگه نمیتونی جمعش کنی!!

یوهانا چند قدم جلوتر آمد:«اندیمیون یه کم منطقی باش! اون تو سن هشت سالگی چطور میتونسته یه کتاب بدزده؟ اونم از قلعه ادن؟!»

- مگه من میتونستم؟ من اون موقع نه سالم بود.. مگه من میتونستم بدزدم؟ ادن پدرم رو محکوم کرد، اون میتونست! من میدونستم کتاب رو یه نفر دیگه بلند کرده، ولی یه شاهزاده هیچوقت حرف های یه پسر بچه ی نه ساله رو باور نمیکنه!

- چی؟ تو داری به پدر من انگ دزدی میزنی...؟!

اینسا خشکش زد:«...کارنین... .»

- اون نمیدونه من اینجام!

تصورش هم سخت بود. کارنین در حالی که می خواست آیینه را از اینسا بگیرد، آیینه دخترش را در خودش بلعیده بود. نمیدانست کارنین در آن لحظه چه حسی داشت...

- خیلی خوب! پس فرار کردی!

یوهانا از چشم های اینسا چشم برداشت و دستش را روی شانه اندیمون گذاشت:«ولش کن. خواهش میکنم.»

- اون باعث شد پدرم بمیره! میفهمی؟ اون پدرمو کشت!

- به خاطر من...

اندیمون یقه اینسا را ول کرد. اینسا روی زمین افتاد. نفسش داشت بند می آمد. می خواست با تمام وجودش از یوهانا تشکر کند که نگذشت آن پسر دیوانه خفه اش کند. ولی یوهانا خیلی زود روی صندلی نشست و گفت:«اندیمیون به نظرم باید بند و بساطت رو زود ترجمع کنی. باستر داره این طرفی میاد. احتمالا تا عصر، قبل از غروب آفتاب برسه.»

- از کجا فهمیدی؟

یوهانا خندید:«کلاغا کارشون رو خوب بلدن!» اندیمیون هم روی صندلی نشست:«شوخی نکن. واقعا از کجا فهمیدی؟»

- جئوف گفت. خودت میدونی خیلی تو اینجور چیزا تیزه.

- نگو که الان تو جنگله!

- یوهان هم همراهشه.

اینسا از جایش بلند شد:«باستر کیه؟»

- بعدا بهت میگم!

یوهانا با دقت تر به چهره ی اینسا نگاه کرد.

- من تو رو یه جایی ندیدم؟

اندیمون دنباله حرف یوهانا را گرفت:«منم همین حس رو دارم...»

چهره ی اینسا در هم رفت:«نه من تا حالا اینجا نبودم!»

کمی سکوت کرد:«...مگه اینکه شما قبلا اونجا بوده باشین...!» 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.