پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل26: قانون‌شکن 

نویسنده: Diana_nazari

  - افسونگر، اهریمن، خوناشام، جادوگر، شبح! به همه چی شباهت داره جز یه آدم عادی!

اندیمیون همانطور که به سنگفرش تیره خیره شده بود، گفت:«یه آدم عادیه؛ فقط... یه کم... زیادی سفیده!»

- یه کم؟ تو به این میگی یه کم؟!

- خب چیکار کنم؟! مگه تقصیر منه؟؟!!

اینسا ساکت شد. هنوز جای دندان های گرگ روی شانه اش تیر می کشید. به اندیمیون نگاه کرد. همچنان به سنگفرش ها خیره شده بود. انگار می خواست قبل از اینکه دق کند، چیزی ره به یکی بگوید. کسی که وسط حرف زدن، صحبش را قطع نکند یا بلند نشود و نرود. چیزی که درکش کند. چسزس مثل یک سنگ صبور.

سبک شده بود. ولی نه آنقدر که اولش بود. جاستین رازش را پس گرفته بود، ولی آثارش را نه. مگر یک آدم عادی چقدر می تواند راز دار باشد؟ یک سال؟ سه سال؟ پنج سال؟! نباید به حرف هایشان گوش می داد! تقصیر خودش بود! جاستین مدت ها پیش آنطرف را دیده؟ به او چه! کاپریک و باستر هم می دانند؟ باز هم به او چه؟! فقط دنبال گریفین آمده بود نه کار دیگری. اوه، همان حیوان به درد نخوری که مدت ها بعد رهایش کرد. رهایش نکرد، دنبال زندگی وحشی خودش رفت. اندیمیون یک نفر را پیدا کرده بود؛ ولی نه برای خودش. برای همان افسانه های به درد نخور. مدرکی برای واقعی بودنشان. الان این یک افتخار بود؟ یا دردسر؟

اینسا به اندیمیون نگاه کرد. لب هایش چاک برداشته بودند و رد سرخ خون گوشه لبش معلوم بود. ولی چشم هایش همچنان همان جان و روح قبلی شان را داشتند. چشم ها قسمت از جسم نیستند. قسمتی از روحند که درون دروازه ای میدرخشند؛ می درخشند؛ تا وقتی که دیگر روحی باقی نماند. آنوقت است که آدم میمیرد.

- من آدم بدی ام...

- نه؛ نیستی.

- اون قانون شکنی کرد...

- کی؟

- جاستین.

- از کجا میدونی؟

- شنیدم...

اینسا جا به جا شد:«چطوری؟ چیکار کرده؟» بعد هم انگشت های دو دستش را توی هم کرد و روی پاهایش گذاشت. سرداب قلعه ی فوکایا، نسبت به تمام قلعه ی ادن، گرم تر بود.

اندیمیون به عنکبوتی که روی دیوار رو به رویش راه می رفت نگاه کرد و گفت:« نمیتونم بگم.»

- بگو! خودم فهمیدم اگه نگی، می ترکی!!

- به جاستین قول دادم!

- اون کی باشه که تو بخوای بهش قول بدی!

- نه...

اینسا بیشتر به سمت اندیمیون چرخید و گفت:«حتما چیز ارزشمندیه که تا حالا به کسی نگفتی.» اندیمیون نفس عمیقی کشید:«جاستین همین چند ساعت پیش ازم پسش گرفت.»

- ولی تو هنوز یه چیزایی ازش یادته!

اندیمیون به بدون اینکه به صورت اینسا نگاه کند، سرش را به طرفش چرخاند:«ببین؛ هر کاری کنی نمیتونی ازش دستش خلاص بشی. کلا... چجوری بگم... نمیتونی زخمیش کنی، نمیتونی کاریش کنی... نمیتونی بکشیش!!»

- معلومه که نمیتونم! اون شاهزاده ست. توی امن ترین قلعه زندگی میکنه، روی همه چی تسلط داره..

اندیمیو نه از این نظر نمیگم. از این نظر میگم که کلا نمیتونی!

اینسا فقط به چشم های اندیمیون نگاه کرد. بعد هم خنیدید:«داری سر به سرم میذاری؟!»

- نه اصلا!

اینسا بیشتر خندید:«خب! حالا چرا این سعادت نامیرا بودن نصیب ما نشده؟!»

- چون اینجا یه چیز واقعا مسخره هست!

صدای چک چک آب روی مخش راه می رفت.

اندیمیون به موهایش دستی کشید و ادامه داد:«آدما تا وقتی بچه‌ان مهربون و قابل کنترلن. وقتی بزرگتر بشن، دیگه اون آدم قبلی نیستن!»

- این چه ربطی به جاستین داره؟

- خب... بچه ها اگه هرگز بزرگ نشن و همینطور بچه بمونن، غیر ممکنه! تنها راهش اینه که بمیرن. مادر جاستین هم همینکار رو کرد.

- نه... امکان نداره!

- داره! برای اینکه دیگه هیچوقت بزرگ نشه، خفه ش کرد. قبل از اینکه یک سالش بشه...

اندیمیون طوری حرف می زد که انگار چیزی را که از بر کرده بود، حالا از روی یک کاغذ می خواند. درست است که جاستین امانتش را پس گرفت؛ ولی اندیمیون هنوز می توانست آن صحنه ها را تداعی کند. هر با که واژه ای را می گفت، اتفاقی مانند برق از جلوی چشمش می گذشت. جاستین یک نفرین بود.

- نوبارت هیچ وقت نفهمید پسرش توسط کی به قتل رسید.

- داری منو بازی میدی؟ این چه داستانیه برای خودت بافتی؟!

اندیمیون به چشم هایش نگاه کرد:«گوش کن.» بعد هم ادامه ی چیزی را که حفظ بود، گفت:«اون چیز مسخره هم اینه که وقتی یکی رو بکشی...»

- نه!

- ... اگه خودت برای زنده شدن اون بمیری...

- نه!!

- آره! تو میمیری و اون نامیرا میشه!

- نه.. این فقط یه افسانست... هه! یه افسنه ی خنده دار که تا حالا هیچکس تجربه ش نکرده...!

اندیمیون جا به شد و صدایش را صاف کرد:« دو ماه بعد مادرش خودش رو توی سرسرای قلعه حلق‌آویز کرد.» اینسا فقط به رو به رویش نگاه کرد. بعد هم لبخند زد:«این... اینکه... چیز خیلی باحالیه!»

- چی؟! کجای این باحاله!

- فکرشو بکن! بزرگترین خطر جهان دیگه هیچوقت تهدیدت نکنه و بتونی با خیال راحت زندگیتو بکنی! دیگه هیچ کس نمیتونه کاری باهات بکنه.

- حاضرم زنده زنده توی آتیش بسوزم، ولی هیچوقت نامیرا نباشم.

لبخند اینسا خشک شد:«چرا اینطوری فکر میکنی؟!»

- آدم تا یه حدی میتونه تحمل کنه؛ تا یه حدی ظرفیت داره! یه آدم به دنیا میاد تا بمیره، نه کار دیگه ای. تا یه حدی هم از زندگی کردن لذت میبره. ولی از حدش که بگذره، میشه عذاب. یکی هم اینکه کدوم آدم خنگی حاضره برای کسی که کشته، بمیره؟

اینسا فقط سکوت کرد. راست می گفت.

- حالا ببین کسی حاضره برات بمیره یا نه!

اینسا دوباره لبخند زد. اگر کارنین، بود، حتما این کار را می کرد. ولی نه! کارنین چرا باید اینسا را می کشت؟!

اندیمیون دوباره به موهایش دست کشید. حالا آنقدر سبک شده بود که می خواست پرواز کند. حالا دیگر با خیال راحت می مرد!

باستر که در چوبی سنگین را هل داد و داخل را نگاه کرد، اندیمیون سرش را بالا گرفت. باستر با وقار و متانت پایش را داخل گذاشت و اندیمیون را که تقریبا با تاریکی یکرنگ شده بود نگاه کرد. روی صورتش لبخند سرد و فریبنده ای بود که خبر از یک پایان تلخ می داد. ولی اندیمیون نمی توانست به چشم هایش خیره نشود.

اینسا رویش را به طرف اندیمیون گرداند تا بپرسد، بپرسد که چرا باستر اینقدر بی پروا نگاهش می کند. ولی وقتی دید اندیمیون بی دفاع تر از هر وقت دیگری کنارش ایستاده و حرفی نمی زند، حرفش را خورد. احساس می کرد همین الان همه چیز تمام می شود.

چیزی که اندیمیون زیر لب گفت، حتی سرد تر و آرامتر و نحیف تر از نجوای پری های نیلی رنگ بود:« نه . . . . » باستر سرش را به نشانه مثبت بودند جوابش تکان داد. چند نگهبان از در داخل شدند. دو نفر هم دست های اندیمیون را که نا امیدانه ایستاده بود، بستند. اینسا تقلا می کرد که از دست های قدرتمند نگبان دور بماند، ولی یک کار عبث بود. نگهبان مشتی از مو های دختر جوان را توی دستش گرفت. اینسا فریاد زد:«اندیمیون! تو چرا به من نگفتی؟ من... من... من هیچکی تو نیستم ولی باید بهم میگفتی! چرا نگفتی اون پست‌فطرت ... »

نگهبان دستش را روی دهان اینسا گذاشت. اندیمیون همراه باستر راه افتاد.اشکی در کار نبود.. یک لحظه احساس کرد بی دفاع ترین موجود روی زمین است. ای کاش این کابوس زود تر تمام می شد؛ دست کم برای بقیه.
ادامه دارد...   
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.