پروانه آبی (Blue Butterfly) : فصل29: همانطور که جان داده، جان خواهد گرفت

نویسنده: Diana_nazari

مرگ دره ای عمیق زیر پایش بود که با کوچکترین لرزش میتوانست داخلش سقوط کند. آتشی که قبلا به راحتی روی انگشتانش می رقصید، حالا حکم یک خنجر برنده را برایش داشت. آتش می توانست همان زخم هایی را ایجاد کند که هرگز دیده نمی شوند. زخم هایی که به روح انسان بخورد، هرگز درمان نخواهند شد و تا ابد باقی خواهند ماند. مهم نیست زخم چه چیزی باشد؛ شاید زخم واژه ها؛ شاید هم آتش. حتی می تواند زخم یک حس کشنده باشد؛ مانند نا امیدی.
- هی!
صدایی که از پشت سرش شنید، باعث شد بچرخد و پشت سرش را نگاهی بیاندازد.
- جاستین؟
جاستین! شاید واقعا شباهت غیر قابل توصیفی با جاستین داشت؛ ولی مطمئن بود کسی که پشت سرش ایستاده، پسر نوبارت نیست؛ اصلا یک انسان نیست. انسان ها نمی توانند چیزی که حتی شفاف تر از هواست را ببینند.
کسی که با چشم های زاغ و لب هایی سرخ تر از خون پشت سرش ایستاده بود، از تاریکی بیرون آمد. آن موقع بود که توانست لکه های سرخی که زیر چشمانش خودنمایی میکردند را ببیند. صدایش غیر قابل باور تر از صدای جاستین بود: «دستتو به من بده!»
این را جایی ندیده بود؟
- نه...!
آن نیزه ی سر کجش کجا بود؟ مرگ با همان تبر بزرگش روح های سرگردان را شکار می کرد؛ ولی این را کتاب ها گفته بودند. نویسنده ها می خواهند با واژه هایی که شکار می کنند، باور های شخصی خودشان را به بقیه بقبولانند. واقعیت لا به لای هیچکدام از واژه ها جایی ندارد؛ هیچکدام از نویسنده ها حیقیت را ندیده اند. حالا حقیقت جلوی چشم هایش... نه؛ رو به روی چیزی به نام آجنا ایستاده بود.
این بار نجوا کرد: «دستتو بده به من!»
ولی اندیمون سرش را تکان داد. «نه.«
کاداوار به سرعت مچ دستش را گرفت. اندیمیون میتوانست سردی اش را که سرد تر از برف بود را حس کند.
- فکر کردی میتونی از دستم فرار کنی؟!
اندیمیون تقلا کرد مچ دستش را خلاص کند: «نه! ولم کن!» کاداوار دست اندیمیون را به طرف خودش کشید: «اون کسی که اونجا تیر خورده و روی زمین افتاده رو میبینی؟ فکر میکنی اون کیه؟ میدونم که میدونی! یا الان باهام میای، یا با همون رنج و دردی که همه میمیرن، میمیری! خون رو روی لباست میبینی؟ این رو هم میدونم که میدونی چقدر درد داره!» بعد هم مچ دستش را رها کرد.
اندیمیون عقب کشید. حرف هایش درست بودند؛ چرا نباید همین الان دستش را به او می داد؟
یکبار دیگر گفت: «دستت رو.. بده .. به من!» صدای فریادهای بانشی مانند باد تندی بود که طرفشان می وزید. کاداوار دوباره دستش را به سمت اندیمیون گرفت.
و اندیمیون اطاعت کرد.
انگشتش که به انگشت شبح رو به رویش برخورد کرد، انگار روحش دقیقا از همان نقطه متلاشی شد. میتوانست ببیند چطور دستش کم کم مانند تکه های بلور می شکند. میخواست دستش را توی دست خودش بگیرد؛ ولی صدایی که او را می خواند، نگذاشت ادامه دهد. دستش را عقب کشید و پشت سرش را نگاه کرد. کاپریک بار دیگر نامش را صدا زد و گفت: «اندیمیون! نظرت چیه یه معامله کنیم؟ قبل از اینکه نظرت درباره برگشتن عوض بشه؟!»
ای کاش هیچ کسی نامش را صدا نمی زد؛ ای کاش کاپریک مشعل ها را پشت سرش خاموش نمی کرد؛ ای کاش کسی راه را برایش باز نمی کرد؛ ای کاش بانشی همچنان فریاد می کشید... .
اندیمیون عقب رفت. کاداوار دستش را انداخت و گفت: «میدونی؛ ولی من بالاخره گیرت میارم. هم تو و هم پسر نوبارت رو. شما دوتا دارید قانون شکنی می کنید... .» اندیمیون در انتهای راهروی تاریکی که روی دیوار هایش پر از مشعل های خاموش بود دوید. راهرو به همان جایی می رسید که کاپریک ایستاده بود؛ درست رو به روی جسم بی جانی که کمی جلوتر بود.
اندیمیون کنار کاپریک ایستاد و نجوا کرد: «بگو.» با اینکه می دانست کاپریک چیزی نخواهد شنید و شاید تنها صدای ریز گوشخراشی توی گوشش زنگ بزند. مانند خسته ای بود که درست وسط سماع، صدایش کرده بودند.
کاپریک ادامه داد: «جاستین تصمیمش رو عوض کرده. شاید برات خبر خوبی باشه.»
اندیمیون زمزمه کرد: «اصلا هم خوب نیست!»
- میخوام باهات یه معامله بکنم. تو میتونی برگردی؛ بعدش هم هر جا خواستی بری. هم تو و هم بقیه. جاستین حتی اون کتاب و آیینه رو هم بهت میده. ولی معامله یعنی سود دو طرف؛ در ازاش هم یه چیزی ازت میخواد... .
قلعه در سکوت فرو رفته بود.
- از تو نمیخواد؛ از اون دختره میخواد؛ همونی که از پشت آیینه اومده. فردا اگر بتونه چیزی رو از پشت آیینه بیاره این طرف، همه تون آزادین. ولی اگه نتونه، همون کاری رو باهاتون میکنه که ادن با پدرت کرد. خب؟ نظرت چیه؟ قبول میکنی؟
هیچ نیازی به فکر کردن نداشت؛ ولی به جاستین چه نفعی می رسید؟
کاپریک به گردنبند توی دستش نگاه کرد که رنگ کریستالی که آویزان بود، به بنفش تغییر می کرد. بعد هم خنده ی کوتاهی کرد و گردنبند را توی مشتش فشار داد: «فردا بعد از طلوع آفتاب همدیگه رو میبینیم؛ همینجا.»
کاپریک برگشت و در راهرو تاریک نا پدید شد، ولی اندیمیون همچنان آنجا ایستاد. به حرف های کاداوار فکر می کرد. «فکر میکنی اون کیه؟ میدونم که میدونی! یا الان باهام میای، یا با همون رنج و دردی که همه میمیرن، میمیری! خون رو روی لباست میبینی؟ این رو هم میدونم که میدونی چقدر درد داره!»
به خودش نگاهی انداخت. او برنخواهد گشت... . 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.