فراری

فراری : فراری

نویسنده: Ferida

نیمه های شب در جاده ای خارج از شهر در حالیکه باران شدیدی می بارد، مردی ژولیده و سراپا خیس با لباس های کهنه و چهره ای بی روح در کنار جاده ایستاده. او چه کسی است و مقصدش کجاست؟ 
باران سنگینی می بارید، گویی از میان دیواری از آب به سمت جلو می راند. راننده پایش را کمی از روی پدال گاز برداشت. بهتر بود کمی احتیاط میکرد. فقط کافی بود در چنین شبی تصادف هم بکند و یا اتومبیلش خراب شود. این موقع شب و در چنین طوفانی آدم باید در خانه و کنار عزیزانش باشد. ضربات پی در پی و یکنواخت برف پاک کن بر روی شیشه، راننده را هیپنوتیز کرده بود. چشمهایش به جاده و نور اتومبیلش که بر آن افتاده بود دوخته شده بود. صدای ضربات تند باران بر سقف ماشین به همراه صدای برف پاک کن هارمونی خاصی ایجاد کرده بود و راننده را بیشتر در حالت هیپنوتیز فرو می برد. 
 در تاریکی شب ناگهان پیکری در کنار جاده نمایان شد. مرد جوانی در حالی که دستش را بالا برده بود منتظر اتومبیلی بود که توقف کند. حضور ناگهانیش مثل این بود که راننده از حالت هیپنوتیز بیرون بیاد. با خودش فکر کرد در همچین شبی چرا کسی باید بیرون از خانه باشد؟ از سرعتش کم کرد و آهسته اتومبیلش را به سمت کنار جاده راند. از آینه عقب به مرد جوان نگاه می کرد. در آن تاریکی نمیتوانست چهره اش را درست تشخیص دهد. احتمالا باید کار مهمی داشته باشد که آن موقع شب و در چنان بارانی بیرون آمده باشد. مرد جوان مردد در زیر باران ایستاده بود گویی برایش باور کردنی نبود که بالاخره موفق شده بود اتومبیلی را متوقف کند. با قدمهای آهسته به سمت اتومبیل به راه افتاد و به محض وارد شدن کلاه کاپشنش را از سر درآورد و سلامی کرد. مردی جوان در حدود بیست و پنج سال به نظر می رسید. لبخندی که بر لبانش بود حاکی از آن بود که از اقدام راننده خرسند بود. راننده نگاهی به او انداخت سر تا پای جوان خیس بود، موهای سیاه و مجعدی داشت که بروی پیشانیش ریخته بود و ریش کم پشت و کوتاهی صورتش را پوشانده بود. 
 راننده گفت:"عجب شب وحشتناکی هست، نه؟" 
مرد جوان در حالیکه به جلو خیره شده بود و قطرات باران از موهایش می چکید بعد از مکثی کوتاه گفت:" آره همین طوره." 
راننده شروع به راندن کرد. مرد جوان نگاهی به عقب انداخت و لحظاتی به تاریکی پشت سرش در جاده خیره ماند.


راننده که متوجه رفتار مرد جوان شده بود پرسید: "خوب هستی؟"
 مرد جوان به آهستگی پاسخ داد: "بله" و سپس به سمت جلو برگشت. 
برای لحظات کوتاهی در تاریکی شب و در سکوت به رفتن ادامه دادند. لحظاتی که برای راننده بسیار طولانی بود. برای اینکه سکوت را بشکند رادیو را روشن کرد. صدای آن فضای اتومبیل را پرکرد. هر دو به صدای رادیو و افکارشان گوش می دانند. 
بالاخره راننده پرسید:" کجا داری میری؟" 
مرد جوان با بی حوصلگی گفت:" شمال." 
"اونجا فامیل داری؟" 
"هوم." این پاسخی بود که مرد جوان داد. معلوم بود که چندان تمایلی برای صحبت کردن ندارد. 
راننده کمی عصبی شده بود و سعی کرد گره کراواتش را کمی شل کند. مرد جوان به سمت او برگشت و نگاهی به راننده انداخت. مردی حدودا سی ساله به نظر می رسید که کت و شلوار رسمی با کراوات به تن داشت. در مقایسه، خودش کاپشن گشاد و پلوور رنگ و رو رفته ای به تن داشت که او را کاملا شلخته نشان می داد. 
 "شما این اطراف زندگی می کنید؟" 
"بله. امروز مجبور شدم تا دیر وقت تو دفتر کارم بمونم. بعضی وقت ها اینجوریه مخصوصا آخرسال. میدونید که چجوریه؟" 
"نه نمی دونم."
 راننده از جواب مرد جوان کمی یکه خورد ولی چیزی نگفت. دوباره سکوتی بین دو مرد برقرار شد. صدای رادیو تنها صدایی بود که به گوش می رسید. گوینده رادیو با آب و تاب در حال صحبت کردن در مورد مزایای کتاب خوانی بود.
 مرد جوان در جایش کمی جابجا شد و با بی حوصلگی گفت:" آهنگ نداری؟ برنامه های رادیو حوصله آدم رو سر می برن." 
"من خیلی اهل موسیقی نیستم. ترجیح می دم به رادیو گوش بدم." 
مرد جوان به جاده ی مقابل چشم دوخته بود و با همان حالت بی حوصلگی گفت:" موسیقی به من آرامش میده." 
راننده چیزی نگفت. لحظات بعدی نیز در سکوت بین آن ها گذشت. برنامه رادیو تغییر کرد و اخبار محلی نیمه شب آغاز شد. گوینده خبر با صدایی محکم و رسمی در حال اعلام خبر ها بود. 
" به نقل از سخنگوی پلیس در ساعات گذشته یک بیمار روانی از آسایشگاه فرار کرده و نیروهای پلیس در جستجوی وی هستند. این بیمار سابقه ی چندین قتل را دارد و بسیار...." 
مرد جوان به سمت جلو خم شد و دکمه ی رادیو را فشار داد. سکوتی سنگین در اتومبیل حاکم شد. راننده در کمال ناباوری به مرد جوان خیره شد اما ترجیح داد سوالش را نپرسد. 
گویی مرد جوان سوال او را متوجه شده بود و با همان حالت بی تفاوت گفت:" اخبار هم که فقط در مورد اتفاقات بده. واقعا از اخبار نفرت دارم. شما چطور؟" 
راننده پاسخی نداد.


مرد جوان که متوجه عکس العمل راننده شده بود خنده ای کرد و در حالی که با زیپ کاپشنش بازی می کرد گفت:" نگران نباش من قاتل نیستم." 
"نیستی؟ البته که نیستی." 
باران همچنان به شدت می بارید و دو مرد در سکوت به جاده پیش رویشان خیره بودند اما افکارشان به شدت درگیر بود.


بالاخره راننده سکوت را شکست و پرسید:" شغل شما چیه؟"
 مرد جوان بعد از لحظه ای گفت:" من نویسنده هستم." 
"چه جالب. تا حالا چیزی هم منتشر کرده اید؟" 
"نه هنوز. من یه نویسنده کشف نشده هستم." 
"حتما به زودی موفق می شید. الان کاری هم انجام می دید؟" 
"بله. در حال نوشتن رمانی در مورد یک قاتل زنجیره ای هستم." 
راننده به سرعت دکمه ی رادیو را فشار داد و صدای رادیو دوباره فضای اتومبیل را پر کرد. 
 "کجا پیاده می شوید؟"


اما پاسخی ازمرد جوان نشنید. رویش را به سمت او برگرداند ومتوجه شد که مرد جوان خوابیده و یا شاید خودش را به خواب زده.


چند ساعتی سپری شد. بارش باران بند آمده بود و مهتاب در آسمان می درخشید. راننده از سرعت خود کم کرد. این موقع شب هیچ اتومبیلی در جاده به چشم نمی خورد. مرد جوان از خواب بیدار شد و به اطراف نگاهی کرد. این همان جاده قبلی نبود بلکه مکانی دور افتاده به نظر می رسید. رادیو همچنان روشن بود و خبری پخش می شد. مرد جوان کمی گیج شده بود. خبر در مورد بیمار فراری بود.
 "...اطلاعات بیشتری در مورد بیماری که از آسایشگاه فرار کرده در دست است. به گفته پلیس این مرد سی و سه ساله است و هریسون مکنزی نام دارد. وی آخرین بار در کت و شلوار سورمه ای و کراوات قهوه ای دیده شده. او موفق به فرار از آسایشگاه با اتومبیل شده. نامبرده بسیار خطرناک است و سابقه ی..." 
مرد جوان در کمال ناباوری به راننده که کت و شلوار سورمه ای و کراوات قهوه ای به تن داشت و در کمال آرامش رانندگی می کرد نگاهی انداخت.
 "ببخشید،اسم شما چیه؟" 
"هریسون". 
 مرد جوان در شوک و ناباوری به راننده خیره مانده بود. لبخندی شوم بر لبانش بود. در زیر نور مهتاب مرد جوان درخشش چاقویی را به وضوح دید. 
دیدگاه کاربران  
0/2000