پژواک مرگ : قسمت دوم: فصل اول:« آغاز گذشته.» 

نویسنده: M_Sadat

روبه روی در بزرگِ چوبی تالارِ مهمانِ قصر ایستاده بودند، تالار بزرگی که روزی مهمانی های مجلل و با شکوهی در آن برگزار میشد، و صدای خنده و آواز موسیقیدانان ماهر سالسکی از دوران های بسیار دور تا همین چند سال پیش، درست قبل از مرگ رتوشتر_پادشاه بزرگ سرزمین سالسکی_ به گوش میرسید.
رتوشتر پادشاه نجیب و بزرگی بود. اما اطرافیان و درباریان او شرافت پادشاه را نداشتند. با مریض شدن رتوشتر قدرت درباریان نیز روز به روز بیشتر میشد و پادشاه نمی توانست کاری کند، اگر به طور مستقیم با آنها مخالفت میکرد مثل جمشید و همسرش سر به نیست میشد، اما او با همان شرایط سخت هم خوب میدانست، که چگونه با سیاستش باید با آنها رفتار کند، تا هم قدرت خودش را بر آنها تحمیل کند و هم آنها را راضی نگه دارد.

تندر با تمام توان در بزرگ چوبی را یک تنه هول داد، و در با صدای وحشتناکی که در تالار میپیچید گشوده شد‌.

وارد تالار شدند میز های بزرگ و وسیعی که از جایگاه اصلی پادشاه تا نزدیکی در ورودی چیده شده بودند، صندلی های أعلایی که اطراف میز ها قرار داشت، شمعدان های طلایی رنگ بزرگی که به سقفِ مرتفع و آینه کاری شدهٔ تالار وصل بودند، و پرده های مخملیِ هفت رنگِ بزرگی که از سقف تا کف تالار آویزان بودند، چون تصویر های زنده و حقیقی ای برای رهام تداعی شدند؛ اما چیزی که حقیقی بود تالار ویران شده ای بود، که تمام میز ها و صندلی هایش شکسته شده بودند، دیگر خبری از پرده های رنگین مخملی نبود،و روی همه چیز، گرد و خاک ده ساله ای نشسته بود، که آن تالار زیبا و خوش خاطره را به سیاهی غربت زده ای بدل کرده بود‌.

دو مرد برای لحظه ای به در و دیوار شکسته و معدوم شده نگاه کردند و تنها به خاطرات خوشی که در این تالار گذرانده بودند اندیشیدند.
رهام به یاد دوران کودکی اش افتاد، زمانی که هفت سال بیشتر نداشت و در میان دست و پای زنان و مردان با بچه های همسن و سالش دنبال یکدیگر می‌دویدند و صدای خنده هایشان درمیان هیاهو‌ی جمعیت گم میشد. آن زمان هیچکس فکر نمیکرد روزی «مانائی»* هایی که در همین تالار در کنار دیگر سران قلمرو‌ها مینوشیدند و سرود سرزمین سالِسکی را همخوانی می‌کردند، در برابر نظام بی نقص و متحد رتوشتر شورش کنند و همه چیز را به خاک و خون بکشند. آنها همه چیز را نابود کردند،همه چیز را.....


تندر دستان رهام را کشید و آن را از خاطراتی که در آن غرق شده بود بیرون کشید:کجایی پسر؟؟!
+همینجا هستم...... راستی برای چی اومدی به این تالار؟....میشه یک بار مثل آدمیزاد، توضیح بدی که تو کی هستی؟ و اینجا چی کار داری؟

تندر بدون توجه به پرسش های رهام به اطراف نگاه کرد دَری که دنبالش بود را پیدا کرد، سپس با ابرو هایی در هم و جدی رو به رهام گفت: میخام سرزمین مون رو از دست ملکه نجات بدم، تو!!....« پسرِ خسرو؛ نوادهٔ رتوشتر»...توی این راه به من کمک میکنی؟؟
رهام با چشمانی درشت شده از حرفی که شنیده بود به مرد نگاه کرد. جرأت زیادی میخواست، که پیشنهاد شورش علیه ملکه آرمیس را قبول کند. بهت زده به تندر نگاه کرد و من من کنان گفت: تو...‌ تو‌ چطور میتونی.... اینقدر راحت .......این حرف رو بزنی؟
_ فقط لازمه که نترسی، همین....جوابم رو ندادی کمکم میکنی یا نه؟
رهام لحظه ای فکر کرد معلوم بود که خیالش به اندازهٔ تندر آرام نیست، اما اشتیاقش برای برگرداند اوضوع به سابق هم کم از او نبود این موضوع را از برقی که در چشمانش میدرخشید میشد فهمید: من حتی هنوز نمیدونم تو کی هستی چطور از من انتظار داری که جواب سوالت رو بدم؟ از کجا معلوم که تو از جاسوس های ملکه نباشی و بخوای بفهمی موضع نمایندهٔ مردم سالسکی(رهام) نسبت به ملکه چیه؟
تندر از چیزی که شنید خوشحال شد. میدانست روهام کسی نیست که بدون دلیل و قانع شدن چیزی را بپذیرد؛ میدانست که پسرِ جوان با تمام وجودش سرنگونی ملکه و مانائی های را میخواهد، اما با این حال مثل همیشه عقل را شرط کارش گذاشته بود.

تندر بی جهت در آن راهروی قدیمی پرواز نمیکرد، خوب میدانست چرا تنها کسی که باید سراغش برود رهام است‌. حتی میدانست چطور میتواند اعتماد او را جلب کند، او بیشتر از چیزی که نشان میداد آگاهی داشت.

ادامه دارد....
______________________________
*مانائی ها: نام یکی از قلمرو های متحد سرزمین سالسکی در گذشته.
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.