1

امید : 1

نویسنده: Ferida

 هوا گرگ و میش است و باد سردی که تا مغز استخوان نفوذ می کند از سمت غرب در حال وزیدن است. صدای باد شبیه زوزه گرگ های گرسنه است. گویی در حال تعقیب شکار خود است و منتظر لحظه ای است تا شکار خود را غافل گیر کند و آن وقت است که دیگر کار از کار گذشته و هر چقدر هم که خودت را قوی بدانی در آن لحظه باید تسلیم شوی. 

 شفیع برای لحظاتی درنگ می کند و به آسمان چشم می دوزد. ابرهای سرخی آسمان را تنگ در بر گرفته اند و این خبر خوبی نیست. باید هر چه سریع تر به نوکان برسد. شب را در آنجا به سر برد و صبح بعد به سمت روستای خودش برود. اما مگر با این بار سنگینی که حمل می کند می شود سریع تر هم رفت؟ از وقتی که قاطرش را دو سال پیش در گردنه های منتهی به عراق از دست داده بود مجبور بود خودش بارهای سنگین را بر کولش جابجا کند. اوایل برایش خیلی سخت بود، اما او و کسانی مثل او به زندگی سخت عادت کرده بودند.
 نگاهش را از آسمان به مسیر پیش رویش برگرداند. مسیری پر پیچ و خم در میان کو ه هایی سر به فلک کشیده و آسمانی که خبر از طوفانی قریب الوقوع می داد. به این راه آشنایی چندانی نداشت. این راه همیشگی نبود که شفیع و کولبرهای دیگر از آن عبور می کردند اما چون در چند ماه گذشته دو کولبر جوان از روستای مجاور توسط مرزبانان تیر خورده بودند باید مسیر جدیدی انتخاب می شد.
 با قدم های سنگین به راه ادامه داد. با دقت پایش را بر روی صخره ها می گذاشت مبادا که پایش بلغزد و سقوط کند. وزش باد شدید کارش را سخت کرده بود اما چاره ای نبود فقط باید به رفتن ادامه می داد. سرمای هوا تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود و زوزه ی باد در گوشش ندای اولین برف زمستانی را می داد. صورتش را با شالی پوشانده بود اما دست هایش بدون هیچ محافظی بودند. 
همان طور که پیش می رفت صدای ضعیف شلیک گلوله ای را در دور دست ها شنید. صدا در میان کو ه ها پیچید. برای لحظه ای دوباره ایستاد. حتما دوباره مرزبانان به عده ای شلیک کرده بودند. در خیلی از موارد این شلیک ها بدون اخطار قبلی بود. کولبرها متهم به قاچاق کالا بودند ولی مگر می توانستد کار دیگری هم انجام دهند. اکثر آن ها از خانواده های فقیری بودند که برای امرار معاششان چاره ای جز کولبری نداشتند. 
 در افکار خود غرق بود که احساس کرد قطرات سردی به روی دستش می نشید و متوجه اولین برف زمستانی شد. باید گام هایش را سریع تر می کرد. این قسمت از راه بخش آسان این راه طولانی بود. مسیری پر پیچ و خم در میان کوه ها. اگر این راه را طی می کرد خان اول را به سلامت می گذراند و بعد نوبت خان بعدی بود. همان که باعث شده بود تا نگرانیش را بیشتر کند. با این بورانی که به راه افتاده بود می ترسید که با خان بعد روبرو شود. 
دیدگاه کاربران  
0/2000