سفر به زمین 2 : فصل پنجم

نویسنده: mostafakosari254

در چند صد متری شاتل یک حاله خورشیدی که به محض برخورد همه چیز را از بین میبرد،با تمام سرعت در حال شتافتن بود.
 خانم فیشر وقتی حاله خورشیدی یا همان عامل مرگشان را دید،فریادی متشکل از حیرت و ترس برای مطلع کردن نیل،از اعماق وجودش سر داد.
نیل که هدفون در گوشش بود و داشت آهنگ گوش میداد،اصلا متوجه صدای دبرا و خطر بزرگی که تهدیدشان میکرد نشد.
 خانم فیشر به سرعت دو موتور پیشران دیگر صفینه را روشن کرد و هر چهار تا موتور را در نهایت قدرت قرار داد تا بلکه از مسیر آن گدازه ویرانگر که مانند موشک به سمتشان میامد،حجوم آورده بود کنار بروند؛یا حداقل به بخش کوچکی از صفینه برخورد کند و آسب کمتری به بار بیاورد؛اما دیگر دیر شده بود.صفینه به خاطر رون شدن ناگهانی موتورها تکان نسبتا شدیدی خورد و این تکان باعث شد نیل از جا بلند شود و برای سر در آوردن از دلیل تکان شاتل به سمت جلوی صفینه حرکت کند.وقتی از اتاقی که در آن موزیک گوش میداد خارج شد و به جلو صفینه نگاه کرد از آنچه میدید زبانش خشک شد و موهای گردنش سیخ شد.خانم فیشر وحشت زده به سمتش میدوید و حاله خورشیدی در سی متری شاتل بود. در خواب هم فکرش را نمیکرد زن به آن خونسردی از از سر ترس تا آن حد پرشان شود.رنگش مثل خانم فیشر سفید شد.
 خانم فشر به محض رسیدن به نیل بریده برده گفت:نیل...زووودباش.باید لباسامونو بپوشیم.
نیل بدون معطل کردن همراه خانم فیشر به سمت اتاقی که محفظه های خواب قرار داشت و غذا میخوردند دویدند.آنها انقدر سرع میدویدند که خودشان هم فکر نمکردند با آن سرعت غیر طبیعی میدوند.خانم فشر در مستندی دیده بود که وقتی انسان با خطر مرگ حتمی مواجه میشود هورمون هایی در بدن تولید میشود که سرعت و قدرت انسان را چند برابر میکند؛اما تا آن لحظه که داشت با آن سرعت در لبه تیغ راه میرفت آنرا باور نکرده بود.
 به اتاق رسیدند. بدون توقف به سمت لباس ها که از یک میله فولادی آویزان بودند رفتند.باز کردن و پوشدن لباس در حالت عاد بین 10 الا 15 دقق زمان میبرد اما ؟آنها تنها 2 دقیق وقت داشتند یا شاید هم کمتر.تنها کمی از زیپ بزرگ لباس را باز کردند و لباس را عمود قرار دادند و خودشان هم پرواز کنان به صورت عمودی وارد لباس شدند.زیپ را تا آخر بالا کشیدند.یکی از دست هایشان را وارد آستین کردند و با دست دیگر کلاه را که کنار لباس آویزان بود را برداشتند و سرشان کردند.خانم فیشر چون بار ها این کار را انجام داده بود سریع تر از نیل لباس را پوشید.
 حاله خورشیدی تقریبا به شاتل رسیده بود.همین که آنها به سمت محفظه ها خواب حرکت کردند،حاله خورشیدی به شاتل برخورد کرد.نیل و خانم فیشر میدیدند که دیواره فولادی با ضخامت8 سانتی متر که دیوار روبرویشان را تشکیل میداد دارد ذوب میشود.ناگهان احساس گرمای شدیدی به آنها حجوم آورد و نور زرد رنگ همه جارا فرا گرفت و آندو فضانورد بیهوش شدند... .  
لطفا نظر بدید.
عیدتون هم پیشاپیش مبارک.?✨
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.