رمان سرنوشت رویا : پارت پنجم

نویسنده: kianamohammadino84

تا خواست دهن وا کنه صدایی فردی آشنا از پشت شنیده شد؛ آرشام بود.
با تعجب و چشمای گشاد نگاهش کردم و گفتم:
+پسرعمو 
نیم نگاهی بهم انداخت و لبخندی زد و روبه بابا گفت: 
+عموفرزاد میشه وقتتون رو کوتاه بگیرم.
 از اینکه داره برام زمان میخره خوشحال شدم. 
بابا با تکون دادن سرش اکتفا کرد و دنبال آرشام راه افتاد
نیم نگاهی بهشون کردم و از اینکه نمیدونستم چی دارن میگن عصبی شدم. 
پوف کلافه ای کشیدم و نیم نگاه اجمالی به افراد دور میز انداختم.
 ۴ نفر دور میز بودن،یه پسر بور با چشمای آبی و یه پسر چشم و ابرو مشکی.
 به اون سمت میز نگاه کوتاهی انداختم که یه پسر جمع و جور خوشتیپ نشسته بود و سرش پایین بود و نمیتونستم دقیق صورتشو وارسی کنم.کنار اون یه پیر مرد حدود ۶۰ ساله یا ۵۰ ساله ای نشسته بود،با اینکه پیر بود اما واقعا جذاب بود.
نگاه سنگینشو روی خودم حس کردم و سریع سرمو پایین انداختم و مشغول بازی با انگشتام شدم.
 بابا و آرشام بعد از چند دقیقه اومدند و ارشام روبه من گفت: 
_رویا میشه لطفا با من بیای!
 با تعجب یه نگاه به بابا و بعد به ارشام انداختم که بابا گفت:
 _منتظر چی هستی پس! برو دیگه
نمیتونستم از خوشحالی تو پوست خودم بگنجم .
سریع از سر اون میز لعنتی بلند شدم و که ارشام دستمو گرفت و از اون میز خفت بار بلندم کرد.
به اون سمت قمار خونه رفتیم که رو به من گفت:
 _اینجا منتظر باش زود میام.
 با ترس نگاهش کردم
 _نه لطفا تنها نزار منو!
 _نترس عزیزم اتفاقی برات نمیفته!
بعدم سریع رفت داخل یه اتاقی.
 از ترس به زمان خیره شده بودم و جرعت نداشتم به کسی نگاه کنم!
همین الانشم نگاه سنگین خیلی هارو روی خودم میدیدم.
با اومدن ارشام از زمین دل کندم و به اون خیره شدم که به سمتم اومد و دستمو گرفت و گفت:
 _بریم
 من که از خدام بود سریع سرمو تکون دادم و با قدم های بلند از اون خراب شده دور شدیم.     
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.