رمان سرنوشت رویا : پارت هفتم 

نویسنده: kianamohammadino84

_کجا سیر میکنی دختر!! 
_ببخشید توی فکر بودم. 
صندلی میز ارایش و اورد و گذاشت رو به روم و نشست روش.

تا خواستم دهن وا کنم خودش دستشو به معنی سکوت بالا اوردکه دوباره لال شدم 
_همه چیو برات توضیح میدم.

سرمو تکون دادم به معنی باشه.

لبشو با زبونش تر کرد و توی چشمام خیره شد و گفت:
 _نمیدونم از کجا بگم! از چی شروع کنم!

خودت میدونی که بابات تورو برد به قمارخونه که سر تو شرط ببنده. و طبق معلوم صد در صد میباخت و تو معلوم نبود دست کدوم عوضی میوفتادی!
 عصبی دستی توی موهاش کشید و دوباره تو چشمام خیره شد و گفت

_من به تو علاقه زیادی دارم رویا. نه علاقه برادر خواهری.

به معنای ساده عاشقتم! 
 با هر حرفی که میزد خجول تر میشدم اما من هنوز به سوالم نرسیدم که چطور منو نجات داد!



_من پارسال به مامان و بابا گفتم که میخوامت و اونا گفتن که تو هنوز سنی نداری برای ازدواج!

از بی قراری های پی در پی من با مادرت در میان گذاشتن ولی پدرت!
 سرمو به علامت سوالی تکون دادم و گفتم:
_بابام؟
 _گفت فقط به یک شرط دخترمو به عقد پسرتون در میارم!
 چشام داشت از حدقه بیرون میزد که گفتم:
 _چه شرطی؟
 _اینکه در ازای تو بهش پول بدیم.



چشمام یه لحظه از دنیا سیر شد! یعنی جلوی عمو و زن عمو گفته من دخترمو میفروشم بهتون!! به پسرتون!!

مامان! چرا اون بهم چیزی نگفت!
 _رویا لطفا آروم باش عزیزم.
 سعی کردم به خودم بیام تا بقیه داستان حقارت بارم رو بشنوم که آرشام دوباره شروع کرد.
 _بابام اول خیلی عصبانی شد و با علاقه ی من نسبت به تو مخالفت کرد! اما من نمیتونم ازت بگذرم رویا!

امشب وقتی تورو سرمیز قمار دیدم داشتم دیوونه میشدم! از اینکه قراره برای کس دیگه ای بشی! از اینکه بغل یکی دیگه باشی

من پول نوزول کردم!
 مات و مبهوت فقط نگاهش میکردم که با صدای لرزونی گفتم
 _نوزول! 
_اره محبور بودم رویا بابات به پول کمی راضی نبود و من اونقدر پول نداشتم برای دادن! بابا هم نمیداد! مجبور شدم برای تو بجنگم و نزارم دست اونا بیفتی رویا.
  نمیدونستم الان گریه کنم یا خودکشی! واقعا گیج بودم ! وای الان عمو و زن عمو چه فکری میکنن راجبم! سرم تیر میکشید که گفتم: _چقدر پول؟ 
_رویا تا همینجا هم که گفتم زیادی بود بسه.
  _لطفا بگو آرشام
 منتظر بودم که با گفتن خوب بخوابی بدون هیج حرفی اتاقو ترک کرد!!

مسیر خروجی اتاقو نگاه میکردم!! یعنی چی! یعنی الان من باید به اجبار زن آرشام بشم!چون منو خریده! اما اما....

دیگه مغزم کشش نداشت و تیر عمیقی کشیده که ناخوآگاه دستمو روی سرم گذاشتم.

سردرگم روی تخت دراز کشیدم و با کلی سوال به خواب فرو رفتم.  
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.