وحشت و آرامش : فصلِ دوم:آسمانِ خاکستر(۲)

نویسنده: swylmswmy

#از زبانِ دراکولا 
از اتاق آهنین هلنا بیرون زدم درِ آهنی و بهم کوبیدم سمت سالن قدم برداشتم و رو صندلیِ چوبیِ همیشه گیم جا گرفتم من با زندگیِ هلنا بازی کردم اون مهره سوختیِ بازیِ من بود اورا عاشقِ خودم کردم تا منو به اوج قدرت برسونه ک همینم شد من تشنیِ قمار کردن زندگیِ اطرافم بود مثل عروسکایِ کوکی تو دستم هدایتشون میکردم اگه حالم نکنم مثلِ هِلِنا از صحنه خارِج شون میکردم ولی انگار خواهرِ هِلِنا میخواست بام بازی کنه من هیچوقت بازنده نمیشم یا بردنده میشم یا بازی و یه جوری میچرخونم ک به نَفعم باشِ پس بچرخه تا بچرخم از این فکرا لذت میبردم وقتی یکی مثل همچنین کسانی تو دامم میوفتن عشق میکنم درستِ قلب ندارم ولی عقل ک دارم با این فکرایِ لذت بخش ژونیا رو صدا زدم و گفتم خون بیاره...
#از زبانِ آتش
تو دل تاریکیِ خواب شناور بودم ک حس کردم یکی کنارم نشسته ولی تکون نخوردم تا متوجه بیداریم بشه چند لحضه بعد ک کنارم بود رفت و درو محکم بست اینم بم شک کرده ههه من تازه نقشه هایِ شوم می کشم شما هنو به فکرِ هویتم باش باید هرچی زودتر به دنیایِ موازی میرفتم و با پریزاد به شکلِ مخفیانه ارتباط برقرار میکردم شیاطین و از نقشه هام با خبر کنم و بعد رامشون میکردم تا با هویتام بیشتر از این ارتباط داشته باشم  ولی اینکار بشدت سخته ولی من میتونم باید بتونم من قلب و روحم چند سالِ  بخاطر همین انتقام سَرِ جنگن و بیقراری میکنن بالاخره باید آروم بشن اونا باید تمام خط های ک رو دلم زدن و خونِ سادگیایَ قلبم و خوردن و بدن اونم باید خیلی سخت تاوان بدن من انتقامم وحشیانه میگیرم هه امان از اون روزی ک من بِبرم و اونا به پام بیفتن اون روزا خیلی هم دور نیستن!..
#سوم شخص
#ناشناس
باید یه نقشه ای خوبی به قلم بگیرم ک آتش به طورِ غیرِ ارادی به سمتم جذب شه واسم چه سخت هست درست کردن پاذِل هایِ بهم ریختیِ گذشته ولی من باید سره قولم وایسم باید چشام دنبالِ آتش باشه ک یه وقت کاری برخلاف میلم انجام نده تخریب میکنم آنچه ک نتواند باب میلم باشد و  از آتش یکی از سخت ترین طلب هایِ  دنیارو میخواستم هر چی هم باشه اون جونِ یکی و بهم بدهکارع ک خودشم خبری ازش ندارد!..
#از زبانِ آتش
آهسته آهسته به سمتم دادگاه قدم برداشتم و خودم و از حافظه کسایی ک منو میشناسن پاکیدم فقط ویدیا و اون پسره منو یادش نمیرع وقتی ک ویدیا به سمتم بیاد به خواستم میرسم از دادگاه تند رفتن سمت مخفی گاهم  و دستم و گذاشتم رو گردنبدی ک به کمکش تا اینجا اومدم و این دفعه حاله ای قرمزی به رنگ خودم دورم و گرفت من تو باتالاقی خونی گم شدم و  سپس  به زمین سرزمینی ک ازش فراری بودم پا گذاشتم هوایِ اینجا بویِ خونِ سردی رو میداد و حالِ من و برایِ انتقام سختم بهتر الان حتما از بودنم تو اینجا باخبر شدن ولی زهی خیال باطل ک جایی از منی ک مثلِ سایه  بودم پیدا کننن  از این فکرای ک به مغزم حکم کرده بود متو به خودش جذب میکرد چشم باز کردم و به سمتِ جایِ مخفی ک پریزاد وقتی بچه بود بهم نشونش داده بود رسیدم درو باز کردم پریزاد با اون چشای سفیدی ک کناره هایش خاکستر بود بهم زل زده بود و من مطمئن شدم ک منتظره من بودِ 
پریزاد:منتظره تو بودم آتش منتظرِ این روز آره حق داری از حرفام تعجب کنی ولی ما به شدت به کمکت نیاز داریم ابلیس و از بودنت تو اینجا خبردار کردم اونم دوتا از هم دستانش و رو دنبالمون فرستاده  
این حرفارو میزد و من کمی تعجب کردم ولی به خاطره هدفم مجبور به اعتماد بودم باهم تو سیاه ترین جنگل ک یه قصر سیاه توش بود اومدیم از در عبور کردیم ابلیس تو جاش نشسته بود و به آتش جهنمی ک خودش درس کرده بود و با لذت به شعله هایی ک تندتر میشدن نگاه میکرد سلامی کردیم ک چشایِ زشت قرمزش را دوخت سمته من و با سرش اشاره کرد ک رو بروش بنشینم  و پس از این کارم و رو بهم با دهان کج و کولیِ سوختش لب زد:هه اومدی دنبال انتقام دخترِ ضعیفه تو ک خوب فراری بودی چرا پیدات شد و بی خبر از اینکه
من از چشایِ ابلیس میدونستم ک قصد داره شعله ورم کنه خوب بلد بودن چشمارو طلسم کنم و از درونش ک گودی بلند و بی پایان بود حرفارو بکشم بعد از اون محملاتی ک مثلِ زهرِ مارهایه زهرین بود ک رو هوا جاری کرده بود هوا رو خفه تر کرد و بود ولی من با تمام آرامش زل زدم تو چشم هایش و گفتم:من قلبِ اینجام و صد البته حاکمش و اینجا هم ترسو نمی بینم اگه باهات خوب برخورد کردم فقط بخاطره اینه ک ازت طلب دارم درسته من طلب هام و خودم می سازم ولی مجبورم ایندفعه برخلاف میلم از تو کمک بگیرم با این حرفم انگار ک عصبی شده باشه لب زد:ببین دختر جون من بهت کمک میکنم اما به شرطی ک منو به خواستم برسونی من ازت اون خون اشام اصیلی ک میخوای انتقام بگیری ازش رو میخوام اون و بعده  تموم شدن کارت تحویلِ من میدی 
عجیب بود این حرفا از زبان ابلیس نبود! ولی قبولش کردم بعد اینکه قدرتام و به دست اوردم راهت میتونم از زیره این قول در برم تو این فکرا بودم ک ابلیس شروع کرد به گفتن ِ قانونا :ببین تو قلب داری ما نداریم و ممکنه قلب روحت که الان میخوای آرومشون کنی بازیگوشی کنن پس باید قلبت و به جایِ الماس شیشه ای بزاری تا بدون داشتن قلبی ادامه بدی همینطور راحت  میتونی به سفره سیاهت ادامه بدی نمیخوام وسطه راه عاشقِ یکی بشی ک راهه منم کج کنه 
من :ببین من خودم حاکمه قلبمم در ضمن من طعمه دریا زدگی را چشیدم پس این حرف و کار هایی ک میگی از من سر نمی زنه دوما من میخوام با قلبم ادامه بدم چون بنظرم جاگذاشتن قلبم تو اینجا هم خطره هم ترسو بودنم و  به رخ می کشه غیر از اینه و از جلو چشماش محو شدم ک جنه چندشش هدایتم کرد به اتاقی سیاهی تحه راهرو رفتم هه مهم ترین مهره این بازیِ خونین منم هرچی ک باشه همه چیش به من مربوط میشه من هرگز نمیترسم از سیاهی ک قرار منو به دوشش بگیرع     از این بع بعد باید با همه چی رو برو میشدم من یه ملکم ملکه ای ک روحش سیاه سیاهه و قلبش سفید آره قلبه من به رنگ خون نبود به رنگ بال هایِ بلند قامت فرشته هایِ این سرزمین بود اره من حاکمم  حاکمی ک تمام مجرمارو خاک میکنه اونم خاکی به رنگ و بویِ خونِ سرد!.. 
#از زبانِ ابلیس عزازیل
خوب نقشه هام و در کناره هم چیده بودم و در ذهنه شیطانیم قرار داده بودم او فکر میکرد ک شاه این بازیس ولی نه درسته بهش احتیاج داریم ولی وقتی من بردم او را از صحنه محو میکنم  و میشه اون  از یه مرده فرق نمیکنه میشه مردیه متحرک بالاخره حکمِ یه شطرنجِ زخم دیده چی میشه همو خیلی چیزا مونده ک خبر داشته باشه!..
چند روزه بعد
#از زبانِ آتش
سخت در باتلاق افتاده بودم راهی برایِ نجات خودم طلب میکردم ک عقلم فرمان داد آره باید این روح هارو نادیده بگیرم چون روحِ اصلی در وجودَ خود این انسانِ  این اولین درسمه یکم شقیقه هایم را ماساژ دادم و بعد تو عمق چشایِ مشکیه دخترک  زل زدم و سعی در رام کردن روح رو داشتم ک از بدنی ک اورا بلعیده بود به بیرون بیاید ک همون کردم و جسمِ دخترک افتاد کنار مجسمه اولین درسم رام کردن و تصاحُبِ  روح بود و بین چندان روح در نگاه گذری بودم ک متوجه شدم درونِ همین دختره خدمتکارس روحِ خاصی بود و با پایانِ کارم ابلیس دست میزد ک این نشون میداد کارم و درست انجام دادم و از کناره دخترک رد شدم اون روح دوست این دخترک بود تا چیزه دیگه  و او بودن دوستی ک خواهرش بود نمیتوانست زنده بماند!...
#از زبانِ ویهان
با عصبانیتی ک تا حالا سراغ نداشتم اتاق رو متر میکردم چند روزه یکی از بیماره ک اون دخترک بود قایم بود  و کسی به جز منو ویدیا از وجودِ اون خبر نداشت یعنی اون آتش بود ویدیا بعده اینکه اون دخترک گم و گور شد به دنیایِ موازی رفت تا مطمئن شه اون کیه  حسه ناشناخته ای بهش داشتم و این حالم و بدتر میکنه!..
#از زبانِ ویدیا
چند روزه دنبالِ اون دخترم ولی نه در دنیا و نه در دنیایِ موازی  ردی ازش نبود با یادِ اون قدرت ک از دستم در رفته بود گریه میکردم من چند ساله در درونِ این قطرات ک گریه خونینم بود زندگی میکردم و راهِ رها کردن خودم رو پیدا نکرده بودم!...
#از زبانِ دراکولا
تو قصره ابلیس همون عزازیل بودم ک بالاخره تشریف آورد و با چشایی آتشین و صورتی سوخته بهم زل زده بود امروز با ابلیس بخاطر نقشمون قرار داشتم و انگار اون به کسی ک احتیاج داشتیم و پیدا کرده بود در همین فکر بودم ک تصویره دختری رو آتش خودنمایی کرد و ابلیس لب زد ک این همون دخترس با دقت به دخترک نگاه میکردم صورتِ زیبایش مثل ماه میماند ولی چشمایش جلدِ  سرده وحشتناکی به خود گرفته بود شنیده بودم ک از شیطان بد تره و این قیافیِ اصلیش نیس و کسی ندیدتش  ولی من این نگاه و نمی شناختم و باید از این دختر استفاده میکردم ک به چیزی ک میخوام برسم بدم میاد از کسی ک باید روحش رو تصاحب کنم و اما اخلاقش و از بر نیستم و این یه نقطه ضعف برایِ منه تو این فکرا بودم ک ابلیس لب زد:پسر این بازی مثلِ بازی هایِ دیگه نیس ما به این دختر نیاز داریم واینم بگم ک این خیلی سخته ولی من اطمینان دارم ک تو از پسش بر بیای از پسِ این دختره سخت از جنس وحشت میتونی خودت و بم ثابت کنی بعد گفتن حرفایِ مزخرف منم لب زدم:لازم نمی بینم به کسی خودم و ثابت کنم و دوما این دختر برایِ من هیچ محسوب میشه در جریانی ک مگه نه!...
#از زبان آتش 
ده روزی بود ک اینجام و با قدرتام در ارتباطم و الان راحت میتونم کارآم و   انجام بدم در این روزا یکی به اسم دراکولا بم کمک کرده بود ولی من تو چشماش اون عطش خواستنِ قدرت را دیدم انگار عزازیل همان ابلیس من و اصلا نمی شناسه و بخاطر همین این پسره رو سدِ راهم قرار داده ولی من جوری این نقشه هایش را می‌پیچوندم ک نفهمد چیشده هه بیخیال این فکرا رفتم سمتِ اتاقم و سرم و به بالشت گذاشتم ک خواب به مغزم حکم کرده و به رویایِ جدیدم راه پیدا کردم !...
#از زبانِ ساتان
چند روزه از آتش خبری نیس و من هم نمیتونم پیداش کنم نمیخوام تو دردسر بیفته اینجا ک همه جارو گشتم باید به دنیایِ موازی هم سر میزدم ک امیدوارم اونجا نباشه!
#از زبانِ آتش
دو ساعته از خواب بیدار شده بودم و قدم میزدم همه با نگاه هایِ زهر آلود زل زده بود بهم هه بدون کم ترین توجهی راهم و سمت اتاقِ آخه راهرو ک دره آهنی داشت و مرموز بود رفتم با ورودم چیره سنگینی به سرم خورد و تاریکی مطلق !.
#از زبان پریزاد
بعد از بیهوش کردن آتش به سرباز گفتم ک دنبالم بیارتش و طلسمی انجام دادم ک تا وقتی از دید همه در مخفی گاهمون در امان باشیم عزازیل  فکرایل شومی داشت و آتش دسته من امانت بود پس باید کمکش کنم تا انتقامش و بگیره با انتقام او انتقامِ منم از اون خون اشام سیاه ک اصیل بود گرفته بشه و راز هایِ کور شده اینجا حل بشه!
#از زبانِ آتش
با پاشیده شدن مایعِ سردی رو صورتم نیم خیز شدم ک سه شخصه یخین روبرو دیدم اینا دیگه کی بود و من چرا اینجا بودم اه دستی به صورتم زدم ک خون دیدم با خونِ سرد بیدارم کرده بودن تو بینِ این چیزا در رفت و آمد بودم ک پریزاد رسید و نگاهش با نگاه وحشیم گره خورد و شروع کرد به حرفیدن:ببین آتش ابلیس فکرایِ شومی برات داشت منم بخاطر همین مجبور به فراری دادنت شدم این سه شخصی هم ک میبینی اینجا هستن ک آموزش ببین اوناهم یکی مثلِ تو هستن و بعد از بازی و چرخاندن زبانش با حرفاش بیرون رفت!..
پوفف این سه تاهم مثلِ میرغضب روبروم بودن ک گفتم برن بیرون اونام از اتاق رفتن بیرون این پریزاد ما رو دست کم گرفته  هه من زادیه وحشت و ارامشم و زیادی از جنسِ وحشت من انتخاب شده ام برایِ این بازی برایِ نابود کردنِ احساسِ تغیان و من زادیِ برای خلق چهره هایِ جدیدم و کسی نمیتواند نقابشو ازم مخفی کند من چهره ای ندارم یک درنده وحشتناک مثلِ من هیچ وقت چهره نداره و برایِ برداشتن نقابم باید جونت و قمار کنی اگرم وقتی نقابمم دیدی هر آنچه دیدی و باید برعکسش کنی ولی من باز این نیستم ک تو میبینی  یا حسش  می کنی!.
با این افکار هایِ بهم ریخته خیلی وقت بود ک دیواره هایِ ذهنم داغون بود خرابه  هایِ این افکار ها داغونم میکرد تو این خیالا بودم ک دخترها اومدن با نوشیدنی هایشان رو بروم نشستن ک یکیش خون تازه ای رو جلوم گرفت گفت ک بنوشم  رو بهش لب زدم:مرصی ولی نمیخوام تلخیِ خون منو یاده روح و قلبم می ندازه و تلخی هاشون و بیشتر حس میکنم و بعد از گفتن این حرفم گفتم ک خودشون و معرفی کنن یکی اسمش دلیری بود یک خون آشام ک آموز ش میدید تا سرزمینش و هدایت کنه یکی درنده تاریکی اسم داشت میگفت ک تا حالا خیلی تلخی ها کشیده ولی یکی با بخشیدن روحِ یکی دیگه اورا زنده کرده بود و او خیلی وقته در دنیایِ انسانی مرده محسوب میشد یکی هم ک چی بگم کارش کشاندنِ مردها به طرفه خودش بود و هدایت کردنِ آنها و این کارو با کمکِ زیبایش و سکس میکرد میخواست با این کاراش سرزمینی برایِ خودش بسازد و او نیشی داشت ک طرفش و با یه لب گرفتن به خونِ خود مست کند و صد البته وابسته اینجا تنها کسی ک فرق داشت منو درنده تاریکی بودیم ک نقاب به صورت داشتیم او نقابِ سیاه ولی من نقاب چهره  هایِ دگری بعد این ک خودشون و بم گفتن درنده رو بهم لب زد: برا چی میخوای انتقام بگیری اصلا انتقام به چه دردت میخوره دنبالل چی میگردی این سوال از طرفِ اون یکم مشکوک بود نبود! ولی با لحن ارامی رو بهش لب زدم:(بخاطر حقیقت)
درنده :به چه دردت میخوره؟
من:حقیقت تنها نقطه ضعف واقعیت هاست؛میخوام با قتلِ واقعیت ها حقایق رو جایگزین کنم و واقعیت هارو فاحش
درنده خندید:که آخرش چی بشه ؟
 من:دنیای وارونه جدید متولد بشه
درنده :هه تو تا حالا دیدی ک رو بالشت ک از مرگِ پرنده  هایِ معصوم پر است خواب پرواز را دید اینم مثلِ اون   غیرر ممکنه!
من :و کار منم ممکن کردنِ غیره ممکن ها من چند سالی روح پاکم و بخاطر ساده به کنار گذاشتن این کار آلوده نکردم متوجه ک انگار زیادی حرفیدیم گفتم و از کنارشان گذاشتم !
نمیشه به کسی اعتماد کرد و این درنده تاریک هم زیادی مشکوک بود اصلا چرا پریزاد این کارو کرد!..
#از زبانِ دراکولا
این دختر کجا غیبش زده بود چند ساعته دنبالشیم الحق ک دستِ شیطان و از پشت بسته بود من ک میخواستم عاشقم بشه انگار غیر ممکنه زیادی واسه هدفم بهش نیاز داشتم و او با اون پریزاد پیری محو شده بود من چند روزه بش آموزش داده بودم و میخواستم از طریقی وابستش کنم ولی متوجه زرنگیش شده بودم اون عطش خواستن قدرت رو از چشام دیده بود!.. 
#از زبانِ ابلیس(عزازیل)
اون پریزاد لعنتی طلسم گذاشته بود تنها طلسمی ک خودش میتونست بشکنه اه باید بیشتر حواسم و جم میکردم الان کلا محو شده بودن با اعصابی خراب سمت آتش رفتم و وسطش رو قلبش قرار گرفتم و سعی کردم از هر طریقی نخی ازشون پیدا کنم!..
#دانایِ کل
آتش در فکره انتقام بود و بقیه افراد به فکر کردن به دست گرفتن قدرتش و زندانی کردن او به سر میبردن و یکی عاشق و دومی حسه دوستداشتن بهش رو داشت ک نمیخواستم به خودش اعتراف کند و کاش آخر این داستان تلخ نباشد !..
#سوم شخص
ناشناس
چند روزه آتش نبود و منم مطمئن که به دنیایِ موازی رفته ولی بازم نمیتونه از زیره مسئولیتش در بره اون بهم بدهکارع و این بدهی حتی اگه  به قیمتِ جونشم باشه باید پس بدع من همه جا جاسوس داشتم و این مسیری ک میرم برام راحت تر میشد ولی او مرموز بود طوری ک هیچکس نتونه از زیر زبونش حرف  بکشه هم دروغ تحویل میده ولی دروغاشم باور میکنن اون منو هم گول زده بی شک ک بازیگره خوبیه و این هنراش افکارم و بهم میزنه و من گیج تر از اینی ک هستم میشدم!.
#از زبانِ آتش
طبقِ گفتیه پریزاد ما باید بهم کمک میکردیم راهی ک مامیریم مسیرش یکی هست ولی هیولاهاش جدا و اما باید از هویت های هم دیگه کمک بگیریم وگرنه این راه برامون گره ای میشه ک راهی برای بازشدنش وجود نداره امروز میریم به  کلیسا و باید برایِ هدفمون از الهیه طبیعت کمک بگیریم و او هم چند نفرو برایِ کمک به ما بفرسته!..
#از زبانِ دردنده( تاریکی )
به کلیسا رسیدم و از درب رد شدیم قصره بسیار زیبا و با شکوهی بود زیبایی چشم‌گیری داشت و الهیه طبیعت منتظر ما نشسته بود  اینام ک فکر میکردن من برا کمک اومدم یا به کمک ایشون نیاز دارم نه من فقط جاسوس بودم یه جاسوسی وفادار جاسوسی ک جونش و بدهکار بود و تنها به خواستیه یه نفر  اینجا بود سری تکان دادم به افکارهام ختم و لبخند خبیثی زدم ک از پشت نقابِ برچهرم معلوم نبود الهه با دیدنمون سمتِ آتش رفت و اون و بع بغلش کشید عجیبه مگه همدیگر و میشناختن اونا برایِ هم غریبه ای بیش نبودن فکر کنم این از نیرویِ آتشِ ک همه زود بهش وابسته میشن عجیبه اما من خودم وقتی بهش نزدیک میشم آرامشِ خاصی وجودم و پر میکنه آرامشی ک هرگز نمیخواستم  نمیخواستم به پایان برسه ولی نمی شد کاریش کرد اون مثلِ کهکشان بود مرموز و در ظاهر ترسناک و زیبا واما مجذوب کننده ولی اگه من زیادی بهش نزدیک بشم بی شک حکمم سنگین میشد!!!
#از زبانِ آتش
کناره الهه همون پِرایب نشسته بودم و حرف میزدیم به طوره عجیب حس من به الهه حسی بود ک اون بهم داشت حسه آرامش اما چرا این حس برام تعجب آور بود!...
#از زبانِ الهیه(طبیعت پِرایب)
هممون به نقشه در مغزمون فکر میکردیم این چهار نفر به کمک نیاز داشتن و چرا کمک نکنم مخصوصا کمک به آتشی ک بهم آرامش وسو نشدنی میداد تو این فکرا بودم ک یکی جلوم بشکنی زد دقت ک کردم فهمیدم آتش رو بهم با لبخنده خبیثِ شیطانی ک مطمئن بودم مخصوص خودشِ لب زد :راستی ملکه من از شاهزاده کلیسا چ خبر نتونست خواهرش و نجات بده من جایِ او بودم طرفم ک زبون نفهم و حرف های گنده میزد قطعا زبانش و با اسید میسوزاندم و سعی در قطع کله اش داشتم ولی او به فکر نجات او هست هنوز بعده این همه سال دنبال انتقام و دنبال خواهره نحسشه خواهری ک حافظش پاک شده آره اینو میدونم ک هیچ حافظه ای کامل پاک نمیشه و روزی به یادش میاد ولی اون در گذشته لج بازی کرد انتخابش و درآینده هم قطعا خونوادش نمیخواد و منم در حدسام اشتباه نمیکنم درسته اینجا تیومدم تا این حرفارو بزنم ولی خواستم یاد آوری باشه!!! 
منم ک با بابهت بهش نگاه میکردم یعنی چی اون از کجا از وجود اون دوتا خبرداشت گفته بودن فردیه ک  شیطان جلوش خم میشه ولی تا حالا باور نداشتم نگاه و قیافش جوری بود ک نمتونستی حسی چیزی ازش ببینی اینا همش حرفش کار هاش قیافه منو یاد یکی از عزیزانم می انداخت عزیزی ک هرشب با یادش میگریستم و این حرفا سیلی میشد  در پیکرم یه جورایی از نقطه ضعفم استفاده کرده بود و ضعیف بودنم و به رخم میکشید یا هم من این فکرو میکردم مغزم پوسیده تر از هر موقعی بود طوری ک به حرفشان گوش ندهم و برم اون جمع زیادی وحشتناک شده بود خودشم یجواری خفه انگیز!... 
#از زبانِ ابلیس (عزازیل)
چند ساعته همینطور رو قلبه آتش فرو آمده بودم و سعی در شکوندن اون طلسمه لعنتی بودم ولی انگار قفلی نداشت ک این طلسم و بازش کرد آری من آتش و زیادی دسته کم گرفته بودم کسی ک زیره اون همه شکنجه دو بار مرده بود و زنده شده بود وحشتناکتر و مرموز تر از این حرفا بود طوری ک آلیشان ک اورا ازبر بود نتواند از حرکتاشو افکارش سردربیارد آری او کسی بود ک منم جلوش خم شده بودم اون از همون کوچیکی یک انتخاب شده بود انتخاب شده  نابودگر ساخته شده برایِ قتلِ ما ولی ما نتوانستیم به این راحتی تسلیمِ دستان شکسته شدن بشیم اونم شخصی مثل من منی ک بی رحم تر از هر موجودی بودم آره بی رحم منی ک حتی جلو خدا خم نشدم از دستوراتش سرپیچی کردم و اسیان نمودم طوری ک از بهشت رانده شدم و به اینجا پناه آوردم و سرزمینی نفرین انگیز برایِ خودم ساختم سرزمینی ک بجای بارون گلوله هایِ آتش به سرت می بارید و همه با خوردن خون همدیگه زندگی خود را ادامه میدادن اینجا کجا و بهشت کجا اینجا جهنم بود جهنمه من یاده روزایی میفتم ک  درون بهشت بودم فرشتیه اونجا یاد فرشته هاش میوفتم البته بیشتر به یاده فرشتیه خاعنم ک معشوقم بود ولی با انسانی به اصطلاح پاک ازدواج کرد و انسان های دنیا منو با طلسم هاش به این قیافه انداختن  ولی من وقتی به یاده دختر و پسره فلجه اون خاعن میفتم لبخند شیطانیم رو لبام  خودنمایی میکند!...
#از زبانِ آتش
بعد از اینکه یکم با گروهی ک ساخته بودیم حرف زدیم رفتیم بال تو اتاقامون قصر زیبا بود واما ترسناک با کمکِ خدمتکار رفتم تو اتاقِ تاریکی ک بم داده بودن اونم چه اتاقی اتاقی پرُاز اجنه و روح ولی باهاشون کاری نداشتم اینا بهتر از هر موجودی ک دیدم هستن با آرامش رفتم کنار پیانو نشستم دلم عجیب نواختن میخواست بی شک ک من تو بند هایِ آهنگایی ک میخوندم زندگی میکردم چون فقط این بود ک بهم آرامش میداد شروع کردم به نواختن و خواندن اولاش آروم بود و دلنشین ولی با تمامِ بند هایِ آهنگی ک برا خودم مینواختم گذِشتم جلو چشام بر رقص دراومد بود و قصد نابودیم و کرده بود انگار همه قسم خورده بودن ک منو دار بزنند مغزم در هنگام نواختن بازیش گرفته بود اون هنوز تو گذشتش قفل بود قفلی ک کلیدی نداشت به جز انتقام ک این درب تاریک را باز کند و فکرایِ منفور و منو از بین ببرد و منم زندگیم و داشته باشم  یه دفعه خشمگین شدم و با صدای وحشتناکی شروع کردم به نواختن  دستانم وحشیانه رو پیانو حرکت میدادم و صدایِ گوش خراشی بع وجود میاوردم و بعد تموم شدنِ آهنگ با صدایِ بلندی فریاد زدم ولی اتاق جوری ساخته شده بود ک صدایی بیرون نرفت و این منو راحت تر کرده بود تا خودم و خالی کنم رو زمین بیحال افتادم به وضوح می دیدم ک اون موجودات به حال و روزه داغونم میخندید ولی وقتی چشمم به پشتشون افتاد رنگ از رخم پرید نه این امکان ندارع چرا آخه چرا آدمایه خیانتکار گذشته میومدن و داغون ترم میکردن او خیلی قوی بود طوری ک روح و اجنه ها با ترس رفتن کنار جمع شدن ولی بلاخلافِ فکرم ک الان میاد خفتم میکند رفت سمتِ دیوار و با چشاش که حالا ازش نوری چشم گیر  به اون دیوار تابیده میشد و نور به دیوار  منتقل شده بود باعث شد برآمدگی رو دیوار ایجاد شود و جایی سیاهی خودنمایی کند اونجا انگار تابوت  کسی پنهان بود مرد تابوت و به دست گرفت و رو زمین پهنش کرد و سپس دره تابوت رو باز کرد نه این چیزا دیگه امکان نداره یعنی اون دنبالِ خودش بود ولی چطور این شخصی ک جلو رومه و شخصه دیگه ک بیحال دست اون مرد افتاد یه شخصاً در سردرگمی عجیبی گم شده بودم ک اون بی توجه به من شخصِ بیجونی ک مثلِ خوده جانبه بی شخصیتش بود کول کرد و برد یعنی اون دنبالِ خودش بود اما چطور این فقط میتونه نشانیه این باشه ک اون مرده بود و جوری از دنیایِ مردگان فرار کرده بود تا جسمش و پیدا کنه و خودش درونِ جسمش حل کنه ولی برام جاِ سوال بود اون اگه مرده بود پس جسمش اینجا چیکار میکرد  عجیب بود عجیب،و مرموز، ترسناک و درضمن منو دید بود حتما بعد از اتمام کارش سراغم میومد باید این مثلِ رو با پریزاد درمیان میگذاشتم تا از حدسم مطعمن بشم  اون فرد همیشه میخواست من ازش بترسم و و خودش و نابودگر زندگیه من میدانست و بهم میگفت همیشه نابودگر من صداش کنم نمیدونم کینَش از چی بود اون به بابام خیانت کرده بود و از لیسته شخص خوبی ک تو بچگی ازش داشتم خط خورده بود اون یه هفت خط بود حالا نوبتِ من بود قلم خونی ام رو به دست بگیرم و ادامه این داستان و این رُبات ها رو درون داستانم هدایت کنم و  جایه خوبی برایشان جایگزین کنم تا حالشو بِبَرن  من هرگز از او ترسی نداشتم برعکسِ اطرافش؛  این کارم اون و تحریک تر میکرد برایِ مکیدن ضره ضریه خونم بی شَک خونِ من براش مثل شراب نایاب میماند  ولی اون اگه لیاقت زنده موندن و بردن بازی و داشت هرگز   روحش اورا نصفِ راه ول نمیکرد ک بمیره آروم سرم و رو بالشت گذاشتم عجیب بویِ مرگ میداد و من عاشق و مسته این بویِ سرد و مرگبار و صدالبته دلنشین میشدم‌ک کم کم خواب به مغزم حکم کرد منو به آغوشِ سیاهش کشید!!!
#از زبان ویدیا(دختره خونین)
تو قصر ک هوای خوف برانگیزی داشت قدم میزدم و هر لحضه احساسِ تنهاییم بیشتر میشد در همین حال چشام به چشای مادرم ک نقاشی شده بود گره خورد، آرع اون باعث شد کن من بدتر از اونی ک بودم بشم اون بهم محبت میکرد ولی محبتش فقط برایِ قدرت بود هنوزم همین طورع میخواد گولم بزنه ای کاش انقدر به این شخصِ منفور ک رباتی بیش نبود رُباتی مادر نما خندش هم مسخره و مصنوعی بود و من اینارو جدیدا متوجه میشدم چقدر سخته به هیولایی ک نمایه مادری به صورت زده بود اینقدر وابسته بودم !!!
 




پایانِ فصلِ دوم!....






 
 
 





دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.