گرگ درون : فصل اول:میزان

نویسنده: mobina

 هیچ کدام یک از نت های این موسیقی را نه می شناسم و نه به یاد می آورم.موسیقی گنگی که سمفونی زندگی من است.

دوباره چشمانم را در میان بیمارستان باز میکنم.اینجا دیگر کجاست.همه چیز را از یاد برده‌ام.هر آن که اثر مسکن هایم تمام می شود دوباره و دوباره خودم را از کابوس ترسناک رویاهایم بیرون میکشم و پا به کابوس تلخ تر و عجیب تر واقعیت می گذارم.

من در بیمارستان هستم بدون هیچ فرد دیگری تنهای تنها.شاید از خودت بپرسی پس مادرت کجاست ،پس پدرت کجاست.آنگاه است که پاسخ مرا می شنوی که پوزخندی می زنم و می گویم:«من حتی نمیدانم خودم که هستم.فقط هر بار که بیدار می شوم در بالای سرم مادر از یاد برده ام را می یابم.»امروز روز سومی است که در بیمارستان هستم،بیمارستانی که پس از تولد دوباره حکم خانه را برایم دارد.

دکتر الکس بالای سرم ظاهر می شود و می گوید:((حال بیمار ما چطوره؟))

خواستم بگویم بد نیستم ولی ناگهان آن درد لعنتی در سرم می پیچد.دندان هایم را بر هم می سایم و می گویم :‌((بازهم همان درد همیشگی))

اخمی می کند و می گوید : ((درست میشه.))

اما معلوم است حتی خودش هم گیج شده است.به پرستار اشاره می کند که مسکن دیگری تزریق کند و من بی صبرانه و مشتاق منتظر آماده شدن مسکن می شوم تا حس بی خیالی و شیرین بدون درد آسودگی را در آغوش بگیرم اما صدای مبهم مادرم و دکتر الکس را می شنوم که دارند پچ پچ می کنند فهمیدن آنکه چه می گویند بسیار برایم مشکل است.اما باز هم سایه تیره واقعیت حتی از میان خیال و آسودگی ساختگی ام دست نمی کشد و باز همه چیز را به تیرگی و سیاهی می کشاند.

و دوباره به روزی که مرا در هم شکست باز می گردم.

****

همه چیز زیباست.حتی آسمان هم در میان آن روز گرفته بارانی به من لبخند می زند.اما در میان آن لبخند نمی تواند جلوی گریه اش را بگیرد می گرید و می بارد و می بارد. از میان ابرها ناگهان سقوط می کنم زمین برایم همانند شکارچی طماعی سفره ای رنگارنگ از تله پهن کرده است از آسمان دل می کنم و هرچند عجیب اما به آرامی به دره ای سقوط می کنم و صدای خفیفی از سقوطم بلند می شود.

و گویا این صدای خفیف سرآغازی برای نواختن یک نوازنده است و او شروع می کند اما من در میان قدم های گذرای زمان از کنار خود غرق شده ام فریادی می کشم :«صبر کن من جزئی از توام وایسا منم میخوام بیام»اما بی اعتنا می رودو نقطه اوج نوازندگی پیانیست با این لحظه یکی میشود و می نوازد. کم کم به انتهای موسیقی اش نزدیک می شود و با آخرین حرکت دستش زمان می ایستد و من دوباره به خوابی عمیق فرو میروم.

***

و این خاطره تنها چیزی است که از گذشته ام به همراه دارم گذشته گنگی که هر لحظه و هر ثانیه تصویری از خود برایم به نمایش می گذارد و سپس باز از یادم می رود.حال من مانده ام تنها با مادری که نمی شناسمش.اولین روزی که پس از تصادف به هوش آمدم فریادی کشیدم چون نه می دانستم که هستم و نه میدانستم کجا هستم.

و سپس با صورت وحشت زده مادرم روبه رو شدم چون هنگامی که با چشمانی مملو از اشک نوازشم کرد و گفت بالاخره به هوش آمدی.من در پاسخش گفتم: ((ببخشید شما کی هستید؟من که هستم؟می دانید پدر و مادرم کجا هستند؟))

و او فقط توانست دوان دوان برود و پرستار را صدا کند.و پرستار هم دوان دوان برود و دکتر الکس را صدا کند.و دکتر الکس سراسیمه بیاید و شروع به معاینه من کند.

و با شگفتی سر تکان دهد و بگوید: ((اصلا فکر نمی کردم ضربه انقدر سنگین باشه لنا .))

پس اسمم لناست . ترجیح می دادم اسمم جولیکا یا آنا باشد خودم هم نمیدانم چرا.

در آن لحظه پی بردم که آن نوازنده نه تنها میزان آخر را ننواخته بود بلکه به صفحه جدیدی از این سمفونی رسیده است.
دیدگاه کاربران  
0/2000