آوازه زندگی : عنوان

نویسنده: Azarakhsh00

?رمان آوازه زندگی?

#پارت ۱ 
 من یه دخترم یه دختر مثل تمام دخترای دیگه با این تفاوت که من ۴ تا خواهر خوشگل دارم راستی ۲۵ سال بیشتر ندارم .

_بارانا بارانا کجایی
در حالی که لقمه دو توی دهنم می زاشتم گفتم _اینجام آرام چی شده .
-به خانم تازه می گه چی شده بدو دیگه دیرم شد .
-باشه باشه صبر کن بابا .
با هم از خونه بیرون رفتیم قفل دویست و شیش مشکیمو زدم و آرام سوار شد ماشین و روشن کردم و راه افتادیم به سمت دانشگاه خواهر کوچیکه .
بعد رسوندن آرام به سمت باشگاه حرکت کردم که البته باشگاه مخصوص نظام هست .ماشینو توی پارکینگ پارک کردم پیش به سوی مبارزه .

لباسامو توی رخکن تن کردم که موبایلم شروع کرد به لرزیدن
_هوم
- تو آخر یاد نگرفتی بگی بله
- اِ تویی به صفحه نگاه نکردم جونم وایسا وایسا اگه بخوای با من بیای پیش دوستام نچ .
- آجی
- نچ دوستای خودمن
-خسیس برو به درک
- شوخی کردم من کی باشم خواهر جونمو ناراحت کنم .
با خوشحالی گفت - یعنی بیام .
- اوهوم
- عاشقتم بارانا
- برو کم زبون بریز خونه ای ؟
- آره تاز از بیمارستان اومدم .
- باشه مواظب خودت باش خواهری
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.