آوازه زندگی : عنوان

نویسنده: Azarakhsh00

?رمان آوازه زندگی ?

#پارت ۳

با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم این یه خمیازه کشیدم چشم خورد به آرام که مثل اسمش آروم روی تخت بغلی خوابیده بود غزیز عشق آبجیه خدا وکیلی این خواهر بیشتر از همه دوست دارم یه خاطره اومد تو ذهنم (داداش احسان /جونم عشق داداش /می دونی تو که الان پسره اون جوری به من نگاه کرد آخش کردی منم وقت بزرگ شدم هر کی به آجی هام اون جوری نگاه کرد اوفش می کنم /احسان در حالی که می خندید گفت /نه‌خیر من عمرا بزارم جنابعالی با پسری کل کل کنی خودم یکی می خوابونم تو گوشش وقتی بد به خوهرام نگاه کرد ) به خودم که اومدم دیدم خطرات اشک راه خودشونو پیدا کردم آرامم با صدای گریم چشاشو باز کرده
_ بارانا بارانا
- هوم
- کجایی یه ساعته دارم صدات می زنم صورتت چرا خیسه .
- هیچی هیچی فکر کنم چشام. داره ضعیف می شه فکر کنم به خاطر اونه
مشکوک نگاهم کرد
-آهان
-سریع اشکامو پاک کردم چهره خندون زدم به صورتم
-خوب بلند شو بریم یه کمی شیطونی .
- نه تروخدا بارانا گناه وارن بزار می رم آروم بیدارشدن می کنم
-اووم خوب آوازه رو تو آروم بیردارکن نهنه آهو واسه تو من می رم سراغ آوازه بزرگ تره لذتش بیشتره ‌
-باشه خوش بگذره
هه با خنده اومدم بیرون ولی زکی شانس هر دو تاشون بیدار بودن .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.