آوازه زندگی : عنوان

نویسنده: Azarakhsh00

 ?آوازه زندگی ?

#قسمت ۹
بعد از کلنجار رفتن با خودم خوابیدم ولی تصمیم گرفتم که فردا برن داتشگاش و به این خاطر اعتراض کنم به حراستی چیزی دانشگاشون بی درو پیکر که نیست خواهرم توش نا خوش باشه .
ساعتای ۷ بود که از خواب بیدار شدم رفتم دسشویی دستامو شستم مسواک زدم موهای مشکی نزدیک به سرمیی رنگ ام رو شونه زدم عاشق مو هام بودم لخت تا زیر باسنم بعد بالا سرم جمشون کردم لباسای بدون درجمو پوشیدم کیف و مبایل و کارتم هم برداشتم .
-سلام خواهران
آرام -سلام آجی جونم
آهو-سلام
-اووم پس آوازه کجاست.
-خواب پیش
-آخ جون
آرام - بارانا گناه داره
آهو -کی
-هیچکی
کیف و چادرمو گزاشتم روی مبل رفتم به سمت اتاقا در اتاق آوازه دو باز کردم تمام وسایل هاش توسی و صورتی بود خواهر آروم من البته به آرومی آرام نمی
رسید آهو هم متوسط بود ولی من
شیطون ترینشون بودم از مامانی چند بار شنیدم که قبلنا قبل از اینکه فامیلامون پخش ملا بشن منو همه توی فامیل می شناختن می گفت خالم همیشه می گفت بارانا عروس خودمه ولی وقتی پسر خالم نزدیکم می شد من جیغ داد می کردم و داداشیم جلوم وای می ساد البته مامانی وجود داداشی رو ازمون پنهان کرده اون وقتا من ۸ ساله بودم آهو ۶ ساله و آرام هم ۲ سالش بود اما آیناز بزرگ بوده ولی وقتی اون حادثه پیش نی یاد از این ور تلاش می کنند آیناز رو هم بکشن و به سرش زربه وارد می شه و همه خاطراتشو فراموش می کنه تنها کسی که خاطرات مبهمی از برادرش یادش می یاد منم آخ داداشی خوبم کجایی که دوباره جلوم وایسی بگی چپ به خواهرم نگاه نکن.
بی خیال اینا وای موهام بستس اشکال نداره موهای عسلی رنگ آوازه که تا شونش بود دورش پخش شده بود چشا و موهای آوازه هر دو عسلی بودن از عکسی که از مامان پیدا کردم آوازه
بیشتر از ما شکل مامانه .
موهاشو برداشتم کشیدم جلو بینیش اخم کرد و چش بسته زمزمه هایی کرد دوباره هه هه دست کشید روی صورتش دوباره مالیدم
-اَ آخه مگس از کجا اومده داخل ساختمون
ولی بعد چشاشو باز کرد تا چشش خورد به من عصبی آرام کرد
-بارانا
-جونم
-بااااراااناا
تند از خونه دور شدم چادر و کیفمو برداشتم
- آرام پایین منتظرتم .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.