آوازه زندگی : عنوان

نویسنده: Azarakhsh00

?آوازه زندگی ?

#پارت ۱۰
بعد از ده دقیقه در سمت راستم باز شد .
-بریم بارانا
-آکازه می خوام در مورد اون پسره با مدیرتون حرف بزنم یا حراست هر چی فکر دوست ندارم دیگه مزاحم خواهر کوچیکه من بشه. .
-ممنون می شم
جلوی دانشگاه پارک کردم پیاده شدیم چادر مو توی سرم درست کردم
-من می رم آجی
-باشه عزیزم مراقب خودت باش .
خواستم برم داخل که دیدم پسره آره همون پسره از یه ماشینی که دو تا بادیگارد داشت پیاده شد جلو تر رفتم داشتن به حالت تحدید باهاش حرف می زدن پس بادیگارد خودش نیست خیلی عجیبه .
راهمو کج کردم و رفتم به دفتر حراست در زدم یه پسر بسیجی و یه پیر مرد باز کرد .
- سلام می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم ؟
پیر مرد - بلا دخترم بفرما
رفتم داخل خواست چای بریزه
-نه پدر جان کار دارم فقط می خوام چند دقیقه وقتتون و بگیرم در مورد یکی از دانشجو ها
پسره- خانم اگه می خواید برید خاستگاریش باید از داخل محله اطلاعات جمع آوری کنی .
یه کوچولو خندیدم - نه قصد من این نیست راستش من خواهر یکی از دانشجویان هستم مثل اینکه تازگی یه پسر با شاستی بلند هم بود تازه ثبت نام کرده از همون اول به خواهرم گیر می ده یه اطلاعاتی هم که خواهرم با کسی در میون نزاشته رو به اون می گه اگه لطف کنید یه آماری یه آدرسی بدین من بفهمم قضیه چیه شما خم مراقب باشید بیشتر از این خواهرمو اذیت نکنه
بعد از. اینکه ازشون آدرس گرفتم از اونجا خارج شدم .
-خوب بارا خانم الان چه کنم خوب باید بریم آدرسو بدیم اداره از جناب سرگرد می خوام اطلاعاتی در این باره پیاده کنه .
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.