رمان من خالتورم : فصل سوم

نویسنده: مهشید_دوستی

ـ ژنرال لطفا آرامش خودتان را حفظ کنید.
اما ژنرال گویی از چشمانش شراره های آتش زبانه می کشید، اما این را هم می دانست که مرگ نقطه ضعف آن پسر نبود، چرا که او اصلا ضد گلوله بود، و فقط یک قسمت از بدنش وجود داشت که او می توانست به آن شلیک کند، چشمانش!
ژنرال به خودش مسلط می شود، اسلحه اش را در قلاف اش می گذارد و با دست به سربازان دستور می دهد تا او را به سلولش ببرند.

اما چه چیزی باعث شد خشم ژنرال اینگونه فرو کش کند؟ تنها دلیل آن می توانست ماموریت ترور پیش رویشان بوده باشد که بدون وجود ابر انسانشان ، محال ممکن بود که موفق شوند.
آن پروژه ی ترور برای سازمان، قوه قضاییه و رئیس جمهور همیت بسیار زیادی داشت، علاوه بر آن، مرگ، کمترین مجازات برای آن پسر و بیشتری مجازات برای خود او بود.

ـ  فرمانده!
این ژنرال بود که فرمانده اول را صدا می زد، ژنرال تنها برای شکنجه کردن افراد از فرمانده اول تقاضا می کرد، حال می بایست دید که این دفعه چه مجازاتی برای این پسرک خاطی در نظر گرفته بود.
فرمانده ادای نظامی اش را به جا می آورد و منتظر دستور ژنرال سراپا گوش می شود.
ژنرال همانطور که پیپ اش را می کشید، با جدیت گفت:
ـ می خواهم بیست و چهار ساعت آینده را برایش جهنم کنید، شکنجه آزاد است. در ضمن تا شش ماه آینده حق آزادی را ندارد.
نکته:( شکنجه آزاد به معنای شکنجه روحی شدید می باشد نه جسمانی)
فرمانده تعظیم می کند و به همراه چندی از سربازان از سالن بیرون می رود.
ژنرال بقیه افراد حاضر را نیز مرخص می کند، او به کمی استراحت نیاز داشت، هنوز هم حسی را که موقع دیدن مبارزه ی آن پسر در تلویزیون به او دست داده بود را فراموش نمی کرد، انگار جهان روی سرش آوار شده بود.

فقط کافی بود به آن پسر اجازه ی خروج از سازمان را دهند، آن هم با وجود صد بادیگارد و دستگاه جی پی اس (GPS)، تا نشان دهد که چه فاجعه ای را می تواند به بار بیاورد.
چشمانش را روی هم می گذارد و به صدای سوختن هیزم در شومینه گوش می دهد، این فاجعه جنجالی نباید مانع از ماموریت پیش روی سازمان می شد، این تنها چیزی بود که اهمیت داشت.
***


دیدگاه کاربران  
0/2000