ترس درون : فصل پنچم :فصل آخر 

نویسنده: M_SH

تو اتاق بودم تاریک البته که لامپ روشن بود ولی وقتی به پنجره نگاه میکنم میبینم تاریک است احساس بدی بم دست میدهد 
ماجرای امروز مغزم را خیلی مشغول خود کرده کرده است. 
یعنی چه بود که بود دیگر منطقی نمیتوان به ماجرا نگاه کرد. 
آه زیر پایم چقدر سیاه شده!!!! 
پایین تخت را نگاه کردم در جستجوی گوشی ام که یک جفت چشم که تا آخر باز نگه داشته شده بودن از زیر تخت فقط سر او دیده میشد 
ناگهان از ترس یک جیغ بلند کشیدم 
آن طرف که کامل بیرون آمد قدی بلند بدنی استخانی داشت انگار صورتش فقط یک اسکلت بود که روی آن یک لایه پوست رنگ پریده وجود داشت، یک لبخند ترسناک زد که دندان های مثلث مانند ریزش دیده شد ناگهان چشم هایش قرمز شد.
از ترس داشتم میلرزیدم به طرف در رفتم که فرار کنم اما در قفل بود کلید روی در نبود پدر مادرم هم مدام در میزدند با نگرانی میپرسیدند چه اتفاقی افتاده 

آن مرد عجیب ناگهان لبخندی مهربانی زد گفت :
شرمنده ترساندنت خیلی لذت بخش بود نمیتونستم ازش بگذرم خوشمزه
از کلمه خوشمزه که به آخر جمله اش اضافه میکرد مرا میترساند 
با لکنت نا واضح گفتم :کلید....کلیدم.. دس..دست تو هست 
_اوه آره من اومدم کمکت کنم 
_تورو خدا بذار برم 

این جمله رو با صدایی بی از حد لرزان گفتم 
_ نگاه تو از من میترسی میتوان به من عنوان هیولای زیر تخت را بدهی ولی ما  هرگز بیرون نمیایم اون کاغذام پودر شدن 
متوجه دلیل سیاهی پایم شدم

_ولی... ولی تو
_اومدم کمکت کنم بگم نیازی نیست ازما بترسی 
صدای به شدت ترسناکی داشت 
_ما که میتونی عنوان هیولای زیر تخت بدی اگه بیرون نمیایم شاید داریم ازتون محافظت میکنیم 

آن دقیق شکل شخصیت ترسناکی که همیشه ازش میترسم بود 

و ناگهان از خواب بیدار شدم که در کنار مادرم در اتاق او بودم 





دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.