تریبل ها : فصل نهم :معمای جناب آدرین

نویسنده: M_SH

لامپ اتاقو روشن کردم که فهمیدم فقط دستشوییه چه فکرای خشنی دارن من 

روی یک تخت نشستم خب الان باید چیکار کنم، شاید باید منتظر میموندم ولی حالا اگه بپرسم بهتره 
رفتم محکم در زدم 
یک سرباره دروباز کرد 
_هی منو زندانی کردی به چه حقی درو رومن قفل میکنی میتونم ازت شکایت کنم 
سربازه چیزی نگفت
_هی مگه دارم با دیوار حرف میزنم الو آقا جناب بزرگ وار هییییی
سربازه بلاخره حرف زد 
_الان رئیس میاد 
و دوباره درو بست قفل کرد
خب به جهنم که رئیس میاد من اینجا چیکار کنم 
یکم منتظر موندم که همون مرده که موهای لخت سیاه داشت سن بالا هرچیزی بود اومد 
وارد شد روی مبل نشست منم با یکم فاصله ازش نشستم 
_هی چرا منو زندانی کردی؟ 
_نکردیم 
_ولی درو برام قفل کردید 
_به این خاطره که بقیه نتونن بیان اینجا نه اینکه شما بیرون نرید 
_ما! منظورت از شما کیه؟ 
_یکم صبر کن انگشترای دیگم میان 
پا شد که بره 
_هی جناب اسمتم نگفتی
روشو طرف من کرد و یک لبخند یک ثانیه ای زدو گفت :جناب آدرین 
بعد رفت 
خودمو با تلویزیون مشغول کرده بودم البته شبکه های تلوزیون هیچ کار نمیکرد ولی اینجا کلی سی دی بود که داشتم یکی از همونا رو نگاه میکردم 
وقتی دوتا سی دی رو نگاه کردم بلاخره در باز شد سه نفر داخل اومدن 
تاکه منو دیدن خوشحال شدن 
یکی از پسرا که رنگ موهاش قهوه ای مایل به قرمز بود رنگ موهای مانی 
چقدر شبیه مانی بود فقط یکم قد بلند تر بود گفت :سلام بلاخره پیدات کردن ما منتظرت بودیم 
ناخودآگاه با یاد مانی تو چشمام اشک جمع شد 
پسره _من ناراحتتون کردم!؟
_نه فقط شبیه یکی از دوستام که کشته شدن هستی یادش افتادم 
_هممون این دردو چشیدیم بش فکر نکن من کارن هستم 
_منم گرتلدا  
یک دختره که لباس مانتو شلوار ست مشکی داشت قدش از من بلند تر بود یکم گفت: سلام منم کاملیا هستم 
دختره مغرور حرف میزد خوشم نیومد ازش 
یک پسر دیگه هم اومد جلو قد کوتاهی داشت ولی خیلی کوتاهم نه کچل بود صورت تپلی داشت هم قد من بود ولی نسبت به بقیه پسرا قدش کوتاه تر بود صورت با مزه و شیطانی داشت 
_سلام گرتلدا من آریان هستم 
_از دیدن همتون خوشحالم فقط میشه بگید ما اینجا چیکار میکنیم 
کارن _فکر نکنم بیشتر از تو بدونیم به مام یک قصه مشترک که درمورد انگشتر نقره طلا بودن گفتن بعد مارو فرستادن اینجا الانم از ورزش روزانه مون برگشتیم 
اومدن داخل در قفل شد روی مبل نشستیم 
کاملیا _از ریخت اینجا مشخصه که یک آزمایشگاه بزرگ هست 
آریان :رئیس هم جناب آدرین هست که همون داستان مشترک واسمون گفته دیگه هیچی 
کارن _وقتیم میپرسیم واسه چی اینجاییم یا این جور چیز میگه سوال درست رو باید بپرسیم 
کاملیا _مثل اینکه همین داستانه یک معما هست ما خیلی چیزا حدس زدیم ولی اشتباه بودن به امید اینکه تو بتونی کمکمون کنی منتظرت بودیم 
گرتلدا _خب بیاید فکرامون رو هم بذاریم و یکی دوباره داستانو بگه 
آریان _خب در مورد یک ادمیه که کلی انگشتر نقره داره و ده انگشتر طلا میفهمه داره دزدیده میشن ده تا انگشتر طلا رو به ده انگشتش میکنه میره 
گرتلدا _اینکه مشخصه انگشتر طلا ما هستیم 
کاملیا _خانوم باهوش مام چنین حدسی زدیم ولی ما پنج نفريم نفر پنجم هنوز نیومده ولی اونا ده تا انگشتر طلا هستن
گرتلدا _چی پرسیدین دقیق 
کاملیا _همینو به جناب آدرین گفتیم ولی گفت اونا ده تا انگشتر هستن 
گرتلدا _ ولی یک چیزی ما طلا باشیم و بقیه مردم نقره یعنی ما با ارزش تریم چی داریم یعنی 
کاملیا داد زد_گفتم منظورش از طلا ما نیستیم بفهم 
گرتلدا _باشه هرچی تو میگی 
رفتم رو یک تخت که خالی بود و حالا مال من شده بود دراز کشیدم و خودمو به خواب زدم دوست داشتم بفهمم پشت سرم چی میگن کدومشون دوست و کدوم دشمنه 
بعد مدتی که متمعین شدن من خوابم شروع به حرف زدن کردن
کاملیا :بیا ما به کی امید بسته بودیم چرتوپرت گفتو خوابید 
کارن _ولی شاید راست میگه 
_نه من گفتم به جناب آدرین ولی گفت شما پنج تا هستید پنج تا دیگه کجان گفتم شاید مردن ولی نچ نچ کردو رفت پس راه اشتباهو داریم میریم 
آریان _خیلی بدم میاد از این زندان 
کارن _باید بش عادت کنیم 
آریان _اما گفتن وقتی معما حل شه آزاد تر میشیم وسایل سرگرمی بیشتری داریم 
کارن _منکه تاکه موقعیت پیدا کنم فرار میکنم 
گرتلدا _خب شاید اگه بفهمی با بقیه چه فرقی داری همینجا بمونی 
هرسه تاشون با چشمای کشاد بم نگاه کردن
_چیه خوابم نبرد خب 
بلند شدم رفتم در زدم 
سربازه مجسمه درو باز کرد 
_من میخوام جناب آدرین رو ببینم 
_دنبالم بیا 
کارل _هی میخوای چیکار کنی 
کاملیا _ولش کن میخواد بره چرتو پرت بگه ضایع برگرده 
براش زبون در اوردمو رفتم 
منو به همون اتاقی که دفعه اول آورده بودنم اینجا برد 
روی صندلی کمی منتظر موندم که بلاخره جناب آدرین اومد روبه روم نشست 
گرتلدا _تو باید باهوش باشی که هزاران انگشتر نقره و ده تا طلا داری 
یک لبخند. گشاد زد ولی سریع پاکش کرد گفت _اوهوم همه بم میگن 
_من زیاد فرق بین طلا نقره رو نمیدونم میشه بم بگی 
_تا طلا کی باشه 
_ماییم 
_پس پنچ تایه دیگه چی 
_گفتی انگشتر نقره بلاخره گم میشه احتمال اینکه انگشتر طلا هم گم شه داره یا شایدم دزدیدنش 
_احسنت به تو گرتلدا 
_فرق بین طلا نقره چیه جناب آدرین 
_بحثش طولانیه میگم بتون 
_هر آدمی یک جعبه قفل دار بر انگشترای طلاش داره تا کسی ندزده ولی به فکر اونا نیست که شاید انگشترا از جعبه خسته شن 
_تحسینت میکنم گرتلدا
_اینکه چیز سختی نبود یکی با ایکیو پایینم پی میبره 
_اونا تحت فشارن گرتلدا کاملیا خانوادش جلو چشماش مردن آریان برادرش مرد همه تحت فشار روحی عصبی هستن تو خیلی خونسردی دختر
_خوب خصلت خوبم همینه ولی گاهی اوقات که خونسردیم از بین بره بد آتیشی میشم 
_اوه الان مثلا تهدید کردی منو
_نه گفتم که بام آشنایی داشته باشی 
_باشه برو پیش دوستات بگو چند دقیق دیگه من میام دنبالتون که فرق طلا نقره رو بگم 
_ممنونم میشم دیگه انگشتر انگشتر نکنی داری به عصابشون فشار میاری
_مهم نیست واسم 
_من خواهش میکنم لطفا 
_پوف باشه برو 
سربازه منو به اتاق رسوند
وارد اتاق شدم همه داشتن تلوزیون نگاه میکردن توجه زیادی به اومدنم نکردن 
کارل_سلام اومدی! وقتی نبودی غذا و خوراکی آوردن بیا غذاتو اینجا گذاشتم 
_ جناب آدرین گفت چند دقیقه دیگه میاد و مارو میبره تا برامون توضیح بده برای چی اینجاییم 
همه با تعجب بم نگاه کردن انگار خوشکشون زده بود 
کاملیا _اگه الکی گفته باشی خودم میکشمت 
_برو بابا عرضه نداری 
اوه بلند شد، عصبی طرف من اومد تاکه خواستم چیزی بگم با یک مشت زد تو دهنم که حس کردم فکم کنده شد خون تو دهنمو تف کردم روی زمین 
کاملیا _حالا حرفتو دوباره تکرار کن 
_تو عرضه نداری منو بکشی
و یک مشت تو پهلوش زدم که دولا شد صورتش قرمز شد 
تو همون لحظه یک مشت هوالی دستش کردم که بشکنه 
_میشکنه دستی که منو بزنه 
کارل _بس کنید گرتلدا ولش کن لطفا 
_من دعوا رو شروع نکردم دیگم کاریش ندارم
کاملیا که مشخص بود به غرورش بد خورده بم حمله کرد 
میخواست تو شکمم مشت بزنه که دفع کردم ولی پشت سرش با دستش گردنمو گرفت منم گردنشو گرفتم 
آریان :وضع داره قرمز میشه سربازو صدا کن 
ما جلو در بودیم به همین خاطر نتونستن سربازو خبر کنن 
هردو داشتیم خفه میشدیم که من با پام محکم زدم تو دلش که همون لحظه خون بالا آورد 
کاملیا _الان کشتنت گناه نیست 
_من مشتاق به ادامه دعوا نیستم ادامش نده 
یک چاقو برداشت راستش خیلی ترسیدم اما نشون ندادم 
کارل _گرتلدا اون روانی شده سربازو خبر کن میکشتت 
_بذار بکشه اینجا نمیرم اون آدرین احمق منو میکشه 
یک داد زد بم حمله کرد جا خالی دادم چاقو به دیوار خورد 
درش آورد خواست دوباره حمله کنه که در به شدت باز شدو منو کاملیا روی زمین پرت شدیم 
یک سرباز اومد چاقو رو از کاملیا گرفت 
بعدش جناب آدرین وارد شد 
هردومون واستادیم 
کاملیا حال مشخصا بد بود تو دلش زیاد زدم منم فقط یکم فکم درد میکنه که به لطف تام بش عادت کردم 
جناب آدرین _اینجا چه خبره؟
کاملیا _اون قصد جون منو کرده بود
گرتلدا _هی کاملیا خانوم افراد ضعیف تقصیرو گردن یکی دیگه میندازن
جناب آدرین _من سر قولم هستم بام بیاید تا براتون بگم اگرم کسی حالش بده نمیتونه بیاد حالا حال کی بده؟ 
کاملیا با ترس منو نگاه کرد آخه حتی جون واستادن به زور داشت 
گرتلدا _دشمن راه بیوفت دکی جون
کاملیا _من چیکار کنم 
جلوش نشستم
_بیا رو کولم 
_نه من سنگینم
_بیا دیگه
کارل _نه گرتلدا تو خسته میشی 
_ول کن بیا رو کولم ما فعلا یک خانواده هستیم 
کارل_نه پس اگه یک خانواده هستیم من کولش میکنم خسته شدم میدم آریان بعد تو 
گرتلدا _باشه ممنون 
کارل املیا رو کول کرد راه افتادیم 
داشتیم راه میرفتیم ما چهار نفر پشت سر آقای آدرین بودیم بین ما یک سرباز بود 
آدرین اشاره کرد کنارش راه برم منم از خدا خواسته رفتم 
جناب آدرین _گفتم رو مخش راه نرو 
_اولا نگفتی دوما خیلی دلم واسته یک دعوا تنگ شده بود سوما اصلا نمیخواستم اونجوری زخمی شه خودش دعوارو قطع نکرد
_ به منم گفتی آدرین احمق
_بدستی گفتم تا بشنوی میدونم حتما تو اتاق دوربین گذاشتی و احمقم به این خاطر بود چرا سربازو نفرستادی داشت منو میکشت 
_به خاطر حرفت تنبیه میشی 
_آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب 
_خوب زدیش آفرین 
_سرباز نفرستادی چون از دیدن دعوای ما لذت میبردی تو یک حیوونی 
_حواست به تنبیه هات باشه سنگین شدن کوچولو 
_اگه تمام قدرتت همینه تنبیه کن 
لبخند مرموزانه ای زدو گفت _میدونم چطور تنبیه کنم که پامو ببوسی 
_بکشی این کارو نمیکنم
_این لطف رو بت نمیکنم 
_آره تو خیلی مهربونی ونه به اندازه ی من 
_و توهم باهوش ولی نه به اندازه من، دیگه چی تو چنته داری 
_موافقم جناب آدرین بزرگ و باهوش 
_پس چاپلوسی یاد داری 
_اوف اگه مدرک داشت الان دکترا شو داشتم 
_خوبه به دردت میخوره ولی نه روی من 
_کی میرسیم چقدر بزرگه 
_برو پیش دوستات
اصلا از لحن دستوری خوشم نمیاد ولی اینجا فعلا اون رعیسه
رفتم پیش بقیه 
الان کاملیا کول آریان بود 
رفتیم به یک اتاق رسیدیم 
واردش شدیم 
شیشه های زیاد مکعب شکلی بودن که داخل هر کدوم یک جفت تریبل بودن 
جناب آدرین_بیشتر طولش نمیدم ما با هزار زحمت پیداتون کردیم شما این ویروس که میگن تریبل ها دارنو نمیگیرین 
ن
نه خدای من 
گرتلدا _جون من!؟
-جونت مهمه کوچولو وسط نذار 
آره راست میگم حتی تریبل ها بتون کاری ندارن 
گرتلدا _اینکه دیگه دروغه یکی بم حمله کرد 
_تو ازش فرار کردی چه انتظار دیگه ای داشتی 
کارل _اولین باره همو میبینیم اینارو از کجا میدونید 
آدرین _من از بچگی روتون آزمایش انجام میدادم به بهونه مختلف که هیچکی متوجه نمیشد 
شما ده نفر بودید که این شکلی بودید سه نفر در زمان بزرگ شدن طی حادثه های مختلف مردن و دو نفرو تریبل ها کشتن چون ازش فرار کردن اگه فرار نکنید کاریتون ندارن ولی فقط شما پنج نفر 
گرتلدا _نفر پنجم کیه 
_دنبالشیم فعلا 
کاملیا با صدای ضعیفی گفت :خب آزمون چی میخواید 
_اینکه وارد  این مکعب ها  شید 

پنج تا مکعب که توش یک جفت   تریبل بودن
تا خیال راحت واردشون شدیم 
کاملیا از درد به خودش میپیچید 
به همین خاطر تو مکعب من انداختنش 
آدرین _بکشیدشون وگرنه کاری میکنم اونا شمارو بکشن 
_میدونستی یک حیوون صفتی 
_نظر لطفته 
_چطور بکشیمشون 
_جفت ماده رو بیرون مکعب بندازید
طبق انتظار با ما کاری نداشتن اول برسیمون کردن اما طبق انتظار ولمون کردن پس قدرتی که گفت رو داریم ولی ازحجاب خدا میدونه 
آریان :از کجا بدونیم کدوم ماده هست؟ 
جناب آدرین:اینا مخلوطی از دود سیاه سفیدن ماده دود سفیدش کمتره
کارل:اگه نرو بندازیم بیرون چی؟  
_ به ما حمله میکنه ماده ضعیف تره 
دست به کار باید شم،  رفتم جلو 
_هی سلام رفقا 
باید ماده رو میگرفتم و درو باز میکردم پرتش میکردم بیرون 
کاملیا :من چیکار کنم 
_تو فقط بشین سرجات 
آدرین _تاکه ماده رو بیرون انداختید پنچ ثانیه دیگه اون میمیره تو همین پنج ثانیه میتونه شما رو بکشه پس خودتونم بیاید بیرون 
_یک صلاحی چیزی بده 
پوف کلافه ای کشیدمو با ناخونام با ماده حمله کردم تحریکش کردم بم حمله کنه 
کاملیا :روانی چیکار میکنی الان حمله میکنن 
_دهنتو ببند
اینکار با ناخونای بلندم بد ماده زخمی شد مثل دودن اما وسطشون یک جامد مانندی هست 
رو به روی در بودم ماده عصبانی با سرعت اومد طرفم که بم حمله کنه درو باز کردم ماده رفت بیرون و خودمم بیرون رفتم 
آدرین _احسنت گرتلدا 
صدای جیغ کاملیا رو شنیدم
آدرین _اگه کمکش کنی میمیری منم به دستی آوردمش که بمیره 
_چون یک اشغالی
با سرعت رفتم داخل مکعب کاملیا رو پرت کردم بیرون خودمم داشتم میومدم که لحظه آخر یک زخم عمیق تو کمرم ایجاد شد 
به وضعیت بقیه نگاه کردم کارل هم همین الان موفق شد آریان هرکاری میکرد نمیتونست که آخر یک سرباز رفت کمکش 
کاملیا :با اجازه من میرم تو اتاق حالم بده 
آدرین _گرتلدا نگاه رفیقت چه با ادبه یاد بگیر 
_دیگ به دیگ میگه روت سیاه 
قه قهه ی بلندی سر داد 
_بچه ها برید تو اتاقتون فقط گرتلدا حرف های ناپسندی زده باید جریمه شه شمام به پاش میسوزید و دیگه غذاتون مثل قبل نیست 
آریان :هی قبول نیست 
آخرم رفتیم تو اتاق 
هرکی رو تختش نشست کاملیا هم رفت پیش دکتر ادوارد 
دکتر این آزمایش گاه و فرد قابل اعتماد جناب آدرین 
آریان _یعنی دیگه بمون غذا نمیدن
کارل_نه شکمو اینجوری که میمیریم، یکم برای دادن غذا اذیتموم میکنن همین 
گرتلدا _بچه ها به نظرتون چجوری تنبیه میکنه 
کارل_تجربه نداشتم خب تو مگه تنت میخاره که به جناب آدرین توهین میکنی
_حقش بود اصلا جلو زبونمو نمیتونم بگیرم 
کارل_توهم با زدن کاملیا کار دستت دادی از وقتی آوردنش اینجا عصبی بود تاکه چیزی میگفتی بت میپرید مام خودمونو باش نمیگرفتیم میگن به خاطر مرگ خانوادشه
_فعلا حس میکنم دارم از حال میرم 
به خاطر زخم پشتم بود آدرین نزاشت درمان شه و همه لباسام خونی بودن 
یک چند ساعتی گذشت که کاملیا اومد منم دیگه نفسام به شمار افتاده بود و صورتم خیس عرق بود
کاملیا سالم به نظر میومد راحت راه میرفت و سرحال تر بود 
کارل _گرتلدا الان میرم پیش جناب آدرین خواهش میکنم دکتر ادواردو خبر کنه 
_توکه اون عوضی رو میشناسی اذیتت میکنه 
_میمیری از خونریزی تو 
_اون نمیذاره بمیرم خیالت راحت 
بعد یه مدت سرباز درو باز کرد همه به سربازه خیره شدیم 
سرباز :جناب آدرین خواستن که خانوم گرتلدا و کاملیا بیان 
کارل و آریان با نگرانی بم نگاه کردن 
_هی بچه ها نگرانی واسه چی سریع میایم 
به دنبال سربازه رفتیم که به یک اتاقی رسیدیم واردش شدیم 
یک اتاق خالی بود فقط وسطش یک ستون بود 
آدرین _کاملیا حالت بهتر شد 
کاملیا ذوق زده از اینکه حالشو بپرسیده فکر کرده نگرانشه گفت :عالیم مخصوصا الان 
طفلی نمیدونست این حیوون چند ساعت پیش میخواست بکشتش 
آدرین _گرتلدا تو بد زدی کاملیا رو زخمی کردی 
_اون دعوا رو شروع کرد منم فقط دفاع کردم 
آدرین _سرباز 
_بله قربان 
_گرتلدا رو به ستون ببند 
منو به ستون بست  طوری که شکمم طرف ستون بود 
آدرین _اوه زخم کمرت خیلی خون ریزی کرده 
_کیف کن 
_کاملیا، گرتلدا به خاطر تو این زخمو برداشته 
بعد شلاق تو دستشو که متوجه اون نشده بودم رو به کاملیا داد 
آدرین _اون تورو  زد توهم هر چقدر دلت میخواد بزنش 
اگه میزد روی کمرم میخورد همین الانشم به شدت میسوخت و تازه خونریزیش تموم شده بود 
_هی این نامردیه اون اول دعوارو شروع کرد 
با یک ضربه به کمرم نفسم بند اومد و داد بلندی زدم 
یک سرباز اومد دهنمو بست 
من به کاملیا کمک کرده بودم این انصاف نبود 
دوباره زد این دفعه از شدت درد صورتم قرمز شد و داغ 
با ضربه دیگه که روی زخم اولم خورد از درد تمام بدنم منقبض شد چشمام سیاهی رفتو دیگه نفهمیدم چی شد 
   
لطفا بعد از خوندن این فصل نظر بدید و افکار خودتونو نصبت به این رمان به نمایش بگذارید باتشکر 
M.SH 






دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.