تریبل ها : فصل دوازدهم :مرحله دوم ازمون 

نویسنده: M_SH

 توی اتاقم داشتم قدم میزدم 





خیلی عصبی بودم یعنی جناب آدرین منو بر سرگرمیش داغون کرد و گرسنگی داد ولی اصلا به فکر تلافی نبودم آدم کینه ای نبودم درسته تو مدرسه تام هرکاری میکرد برای تلافی کارشو جبران میکردم اما الان من آخه چطوری جواب جناااب آدرین رو. بدم پس بهتره این مسئله رو فراموش کنم 





یکهو در اتاق محکم باز شد چهره آشفته جناب آدرین به نمایش گذاشته شد 





گرتلدا _اتفاقی افتاده 





_تو باید کمکم کنی





 





نگران شدم 





_چی شده اتفاقی افتاده 





یک لحظه صاف واستاد موهای نامرتبشو مرتب کردو گفت _نه بابا فقط باید تو یک کاری کمکم کنی یعنی لطفا 





با تعجب گفتم _لطفاااا!!!!!!





پوف کلافه ای کشیدو گفت_آره لطفا کمکم میکنی؟





_تا چی باشه ببینم در توانم هست 





_کار خاصی نیست فقط میخوام چند دقیقه سر جاشو گرم کنی 





_همون مو طلاییه 





_آره از دم در اتاق بچه ها دورش کن یکجوری سرشو گرم کن با اینکه کار خاصی نیست ولی به اندازه جونم برام مهمه 





شیطونه قلقلکم ميداد میگفت کمکش نکن تا کارشو تلافی کنی 





ولی باز اون حس مهربونم میگفت اگه توهم جای اون آدم بودی که مثل معلم قاتل عاشق کشتن زدنه ولی به خاطر حس انسان دوستانش کاری نمیکنه همین کارو میکردی 





گرتلدا _باشه فقط چه مدت سرگرمش کنم 





جناب آدرین _متمعینی میخوای کمکم کنی من امروز اذیتت کردم ها 





_خب به درک بگو چه مدت باید سرشو گرم کنم 





یک لحظه اون چهره نگران که خیلی مسخرش کرده بود از بین رفتو بلند زد زیر خنده 





گرتلدا _اوه باید میدونستم تعادل روانی نداری 





جناب آدرین _اوه گرتلدا مقامتو بت تبریک میگم 





گیج شدم و سوالی نگاش کردم 





جناب آدرین _تو رعیس گروه آماتور هستی بت تبریک میگم 





_مگه نگفتی تامه 





قبلش رفتم پیش بچه ها گفتم یا تو رعیس میشی یا اگه صلاحیت نداشتی دنبال یک آدم جدید میگردم و بشون گفتم الکی میگم تام رعیسه،  تو تو آزمون شجاعت و هوش موفق شدی یک درس خیلی بزرگ اینه جواب بدی رو باید با خوبی جواب داد میخواستم ببینم منکه بت بد کردم جوابمو چی میدی که از اینم سربلند شدی 





_راستش اصلا نمیخواستم کمکت کنم ولی به خاطر حس انسان دوستانت تحسینت کردم به همین خاطر کمکت خواستم کنم 





_مهم اینه که از آزمون سرفراز شدی 





_گروه آماتور!!؟؟ 





جناب آدرین _آره اسم گروهتونو آماتور گذاشتم کلمش فرانسوی هست که در قدیم به معنای عشق بوده و الآن به کسی که کاریو نه بر پول و نه بر شهرت انجام میده آماتور میگن شمام برای عشق به مردم و نه شهرت پول این کارو انجام میدید پس به گروه آماتور خوش آمدی 





_چه اسم جالبی فقط من چرا نفهمیدم داشتی سرمو شیره میمالیدی باید میفهمیدم





_اوه دخترک بیچاره آدم موقع عصبانیت مغزش کار نمیکنه به همین خاطره که میگن موقع عصبانیت تصمیم نگیرید اینم تو گنجینه مغزت ببر کنار





با تعجب ناگاهش گردم انگار درمورد گنجینه به جای ذهنم با اون حرف زده بودم 





جناب آدرین _من دیگه باید برم





دستشو گرفتم 





_ ماجرا چیه گیج شدم





_نگاه دخترک بیچاره درموردش کنجکاوی نکن 





_نمیشه، آخه چرا





_نباید بفهمی 





_چرا آخه من باید از اطرافم بفهمم امنیت فکری هم یعنی ندارم تو از طریقی میتونی ذهنمو بخونی آخه چطوری 





_آره میتونم بخونم حالا دستمو ول کن 





متوجه دستام شدم که محکم دستشو گرفته بودن سریع ول کردم





_اینکه عذاب آوره شاید به چیزای زشت فکر کنم اونوقت چی؟ 





لبخند زدو گفت :نگاه فقط گاهی ذهنتو میخونم بعدا برات توضیح میدم الان کار دارم 





با عجله طوری که انگار دیرش شده باشه رفت 





اوه خدای من اگه تمام فکرمو خونده باشه که بدبخت شدم 





اصلا چطوری امکانش هست 





خیلی گیج شده بودم ترجیح دادم بخوابم و به چیزی فکر نکنم 





              .................... 





با صدای بلندگو که اعلام میکرد زمان ناهاره بیدار شدم تازگیا زیاد میخوابم 





رفتم سالن تاکه وارد شدم همه بم زل زدن بعد هماهنگ زانو زدن باهم گفتن :خانوم گرتلدا رعیس شدنتونو تبریک میگیم 





راستش تعجب نکردم شاخ در آوردم انتظار اینو نداشتم 





_ممنونم 





بعد واستادن 





خواستم برم غذا بگیرم که آشپز اومد گفت :خانوم گرتلدا غذاتونو سر میزی که همیشه میشینید گذاشتم 





_ممنونم 





منو این همه خوشبختی محاله 





رفتم سر میز نشستم وقتی غذام تموم شد جناب آدرین اومد رو به روم نشست 





جناب آدرین _حال میکنی گرتلدا 





_فقط ماجرای خوندن ذهنو بگو که از اون وقته دارم عذاب میکشم نمیتونم به چیزای زشت و خجالت آور یا خنده دار دیگه فکر کنم حس میکنم ذهنمو میخونی





خندیدو گفت_اوه آره فکر نکردن به اینا عذاب آوره 





دقیقا نمیدونم بام همدردی کرد یا مسخرم کرد 





جناب آدرین _نگاه کن یک ماده ای اختراع کردم که وقتی وارد بدن آدمی میشه میتونم ذهن اونو بخونم توهم وقتی بیهوش بودی اون ماده رو وارد بدنت کردم 





_چرا نمیخواستی بم بگی 





_میدونی که خیلیا از این اختراع میتونن سواستفاده کنن اطلاعات محرمانه بود 





_چرا وارد بدن من کردی





_چون در مواقع حساس که بلند نمیتونی حرف بزنی با ذهنت بام حرف بزنی 





_خیلی عذاب آوره که همیشه یکی ذهنتو بخونه 





_آره گرتلدا ذهن همه چیه آدمو رو میکنه دیگه نمیتونه راضی داشته باشه پس این خیلی بده و منم همیشه ذهنتو نمیخونم فقط در موارد حساس و به خاطر اینکه اذیت نشی از این به بعد ازت اجازه میگیرم 





_یعنی چی 





_نگاه هرموقع خواستی چیزی از طریق ذهنت چیزی بگی یک رمز بزار 





یعنی هرموقع اون رمزو گفتی من وارد ذهنت میشم تا ببینم چی میگی و بعد بیرون میام 





_فقط به من این ماده رو زدی 





_به هرکی بزنم مجبورم از وجود این ماده مطلع کنمش پس دیگه اختراع محرمانه نمیشه همه خبردار میشن فقط به تو و دکتر ادوارد و یک نفر دیگه که اجازه نداری دربارش کنجکاوی کنی





_خب رمز چی باشه





_وقتی میخوای وارد ذهنت شم دکتر آدرین صدام کن اگرم خفه بودی کف دستتو نشون بده





_اوکی 





_فقط هواست باشه به کسی درمورد این اختراع محرمانه چیزی نمیگی 





_هواسم هست





_اگرم حتی از دهنت خارج شد مرگ حکمت هست و منم دخالتی ندارم 





_نگران من نباش 





_سعی خودمو میکنم 





_الان من هرچی بگم اونا گوش میدن؟ 





_آره به گروهت گفتم که سرپیچی از دستورات تو عواقب سختی به همراه داره 





رفتم جلو صندلیش واستادم زانو زدم بلند گفتم _ممنونم استاد آدرین 





جناب آدرین _استاد!!؟؟ چه کلمه لوسی 





به گروهم نگاه کردم که انگار متوجه شدن منظورمو و اومدن پشت سرم اونام زانو زدنو باهم گفتن :ممنونم استاد آدرین 





_اول راه یک چیزی بگم هرکی ازم هرچی گفت باور نکنید تنها چیزایی که میخواید باور کنیدو فقط از من باید بشنوید 





گرتلدا _چشم استاد 





بعد بچه هام به تقلید از من هماهنگ گفتن _چشم استاد 








           ............................... 





چهار ماه بعد 








         ............................... 











توی اتاقم داشتم قدم میزدم


خیلی عصبی بودم یعنی جناب آدرین منو بر سرگرمیش داغون کرد و گرسنگی داد ولی اصلا به فکر تلافی نبودم آدم کینه ای نبودم درسته تو مدرسه تام هرکاری میکرد برای تلافی کارشو جبران میکردم اما الان من آخه چطوری جواب جناااب آدرین رو. بدم پس بهتره این مسئله رو فراموش کنم


یکهو در اتاق محکم باز شد چهره آشفته جناب آدرین به نمایش گذاشته شد


گرتلدا _اتفاقی افتاده


_تو باید کمکم کنی





نگران شدم


_چی شده اتفاقی افتاده


یک لحظه صاف واستاد موهای نامرتبشو مرتب کردو گفت _نه بابا فقط باید تو یک کاری کمکم کنی یعنی لطفا


با تعجب گفتم _لطفاااا!!!!!!


پوف کلافه ای کشیدو گفت_آره لطفا کمکم میکنی؟


_تا چی باشه ببینم در توانم هست


_کار خاصی نیست فقط میخوام چند دقیقه سر جاشو گرم کنی


_همون مو طلاییه


_آره از دم در اتاق بچه ها دورش کن یکجوری سرشو گرم کن با اینکه کار خاصی نیست ولی به اندازه جونم برام مهمه


شیطونه قلقلکم ميداد میگفت کمکش نکن تا کارشو تلافی کنی


ولی باز اون حس مهربونم میگفت اگه توهم جای اون آدم بودی که مثل معلم قاتل عاشق کشتن زدنه ولی به خاطر حس انسان دوستانش کاری نمیکنه همین کارو میکردی


گرتلدا _باشه فقط چه مدت سرگرمش کنم


جناب آدرین _متمعینی میخوای کمکم کنی من امروز اذیتت کردم ها


_خب به درک بگو چه مدت باید سرشو گرم کنم


یک لحظه اون چهره نگران که خیلی مسخرش کرده بود از بین رفتو بلند زد زیر خنده


گرتلدا _اوه باید میدونستم تعادل روانی نداری


جناب آدرین _اوه گرتلدا مقامتو بت تبریک میگم


گیج شدم و سوالی نگاش کردم


جناب آدرین _تو رعیس گروه آماتور هستی بت تبریک میگم


_مگه نگفتی تامه


قبلش رفتم پیش بچه ها گفتم یا تو رعیس میشی یا اگه صلاحیت نداشتی دنبال یک آدم جدید میگردم و بشون گفتم الکی میگم تام رعیسه، تو تو آزمون شجاعت و هوش موفق شدی یک درس خیلی بزرگ اینه جواب بدی رو باید با خوبی جواب داد میخواستم ببینم منکه بت بد کردم جوابمو چی میدی که از اینم سربلند شدی


_راستش اصلا نمیخواستم کمکت کنم ولی به خاطر حس انسان دوستانت تحسینت کردم به همین خاطر کمکت خواستم کنم


_مهم اینه که از آزمون سرفراز شدی


_گروه آماتور!!؟؟


جناب آدرین _آره اسم گروهتونو آماتور گذاشتم کلمش فرانسوی هست که در قدیم به معنای عشق بوده و الآن به کسی که کاریو نه بر پول و نه بر شهرت انجام میده آماتور میگن شمام برای عشق به مردم و نه شهرت پول این کارو انجام میدید پس به گروه آماتور خوش آمدی


_چه اسم جالبی فقط من چرا نفهمیدم داشتی سرمو شیره میمالیدی باید میفهمیدم


_اوه دخترک بیچاره آدم موقع عصبانیت مغزش کار نمیکنه به همین خاطره که میگن موقع عصبانیت تصمیم نگیرید اینم تو گنجینه مغزت ببر کنار


با تعجب ناگاهش گردم انگار درمورد گنجینه به جای ذهنم با اون حرف زده بودم


جناب آدرین _من دیگه باید برم


دستشو گرفتم


_ ماجرا چیه گیج شدم


_نگاه دخترک بیچاره درموردش کنجکاوی نکن


_نمیشه، آخه چرا


_نباید بفهمی


_چرا آخه من باید از اطرافم بفهمم امنیت فکری هم یعنی ندارم تو از طریقی میتونی ذهنمو بخونی آخه چطوری


_آره میتونم بخونم حالا دستمو ول کن


متوجه دستام شدم که محکم دستشو گرفته بودن سریع ول کردم


_اینکه عذاب آوره شاید به چیزای زشت فکر کنم اونوقت چی؟


لبخند زدو گفت :نگاه فقط گاهی ذهنتو میخونم بعدا برات توضیح میدم الان کار دارم


با عجله طوری که انگار دیرش شده باشه رفت


اوه خدای من اگه تمام فکرمو خونده باشه که بدبخت شدم


اصلا چطوری امکانش هست


خیلی گیج شده بودم ترجیح دادم بخوابم و به چیزی فکر نکنم


....................


با صدای بلندگو که اعلام میکرد زمان ناهاره بیدار شدم تازگیا زیاد میخوابم


رفتم سالن تاکه وارد شدم همه بم زل زدن بعد هماهنگ زانو زدن باهم گفتن :خانوم گرتلدا رعیس شدنتونو تبریک میگیم


راستش تعجب نکردم شاخ در آوردم انتظار اینو نداشتم


_ممنونم


بعد واستادن


خواستم برم غذا بگیرم که آشپز اومد گفت :خانوم گرتلدا غذاتونو سر میزی که همیشه میشینید گذاشتم


_ممنونم


منو این همه خوشبختی محاله


رفتم سر میز نشستم وقتی غذام تموم شد جناب آدرین اومد رو به روم نشست


جناب آدرین _حال میکنی گرتلدا


_فقط ماجرای خوندن ذهنو بگو که از اون وقته دارم عذاب میکشم نمیتونم به چیزای زشت و خجالت آور یا خنده دار دیگه فکر کنم حس میکنم ذهنمو میخونی


خندیدو گفت_اوه آره فکر نکردن به اینا عذاب آوره


دقیقا نمیدونم بام همدردی کرد یا مسخرم کرد


جناب آدرین _نگاه کن یک ماده ای اختراع کردم که وقتی وارد بدن آدمی میشه میتونم ذهن اونو بخونم توهم وقتی بیهوش بودی اون ماده رو وارد بدنت کردم


_چرا نمیخواستی بم بگی


_میدونی که خیلیا از این اختراع میتونن سواستفاده کنن اطلاعات محرمانه بود


_چرا وارد بدن من کردی


_چون در مواقع حساس که بلند نمیتونی حرف بزنی با ذهنت بام حرف بزنی


_خیلی عذاب آوره که همیشه یکی ذهنتو بخونه


_آره گرتلدا ذهن همه چیه آدمو رو میکنه دیگه نمیتونه راضی داشته باشه پس این خیلی بده و منم همیشه ذهنتو نمیخونم فقط در موارد حساس و به خاطر اینکه اذیت نشی از این به بعد ازت اجازه میگیرم


_یعنی چی


_نگاه هرموقع خواستی چیزی از طریق ذهنت چیزی بگی یک رمز بزار


یعنی هرموقع اون رمزو گفتی من وارد ذهنت میشم تا ببینم چی میگی و بعد بیرون میام


_فقط به من این ماده رو زدی


_به هرکی بزنم مجبورم از وجود این ماده مطلع کنمش پس دیگه اختراع محرمانه نمیشه همه خبردار میشن فقط به تو و دکتر ادوارد و یک نفر دیگه که اجازه نداری دربارش کنجکاوی کنی


_خب رمز چی باشه


_وقتی میخوای وارد ذهنت شم دکتر آدرین صدام کن اگرم خفه بودی کف دستتو نشون بده


_اوکی


_فقط هواست باشه به کسی درمورد این اختراع محرمانه چیزی نمیگی


_هواسم هست


_اگرم حتی از دهنت خارج شد مرگ حکمت هست و منم دخالتی ندارم


_نگران من نباش


_سعی خودمو میکنم


_الان من هرچی بگم اونا گوش میدن؟


_آره به گروهت گفتم که سرپیچی از دستورات تو عواقب سختی به همراه داره


رفتم جلو صندلیش واستادم زانو زدم بلند گفتم _ممنونم استاد آدرین


جناب آدرین _استاد!!؟؟ چه کلمه لوسی


به گروهم نگاه کردم که انگار متوجه شدن منظورمو و اومدن پشت سرم اونام زانو زدنو باهم گفتن :ممنونم استاد آدرین


_اول راه یک چیزی بگم هرکی ازم هرچی گفت باور نکنید تنها چیزایی که میخواید باور کنیدو فقط از من باید بشنوید


گرتلدا _چشم استاد


بعد بچه هام به تقلید از من هماهنگ گفتن _چشم استاد





...............................


چهار ماه بعد





...............................





توی اتاقم داشتم قدم میزدم


خیلی عصبی بودم یعنی جناب آدرین منو بر سرگرمیش داغون کرد و گرسنگی داد ولی اصلا به فکر تلافی نبودم آدم کینه ای نبودم درسته تو مدرسه تام هرکاری میکرد برای تلافی کارشو جبران میکردم اما الان من آخه چطوری جواب جناااب آدرین رو. بدم پس بهتره این مسئله رو فراموش کنم


یکهو در اتاق محکم باز شد چهره آشفته جناب آدرین به نمایش گذاشته شد


گرتلدا _اتفاقی افتاده


_تو باید کمکم کنی





نگران شدم


_چی شده اتفاقی افتاده


یک لحظه صاف واستاد موهای نامرتبشو مرتب کردو گفت _نه بابا فقط باید تو یک کاری کمکم کنی یعنی لطفا


با تعجب گفتم _لطفاااا!!!!!!


پوف کلافه ای کشیدو گفت_آره لطفا کمکم میکنی؟


_تا چی باشه ببینم در توانم هست


_کار خاصی نیست فقط میخوام چند دقیقه سر جاشو گرم کنی


_همون مو طلاییه


_آره از دم در اتاق بچه ها دورش کن یکجوری سرشو گرم کن با اینکه کار خاصی نیست ولی به اندازه جونم برام مهمه


شیطونه قلقلکم ميداد میگفت کمکش نکن تا کارشو تلافی کنی


ولی باز اون حس مهربونم میگفت اگه توهم جای اون آدم بودی که مثل معلم قاتل عاشق کشتن زدنه ولی به خاطر حس انسان دوستانش کاری نمیکنه همین کارو میکردی


گرتلدا _باشه فقط چه مدت سرگرمش کنم


جناب آدرین _متمعینی میخوای کمکم کنی من امروز اذیتت کردم ها


_خب به درک بگو چه مدت باید سرشو گرم کنم


یک لحظه اون چهره نگران که خیلی مسخرش کرده بود از بین رفتو بلند زد زیر خنده


گرتلدا _اوه باید میدونستم تعادل روانی نداری


جناب آدرین _اوه گرتلدا مقامتو بت تبریک میگم


گیج شدم و سوالی نگاش کردم


جناب آدرین _تو رعیس گروه آماتور هستی بت تبریک میگم


_مگه نگفتی تامه


قبلش رفتم پیش بچه ها گفتم یا تو رعیس میشی یا اگه صلاحیت نداشتی دنبال یک آدم جدید میگردم و بشون گفتم الکی میگم تام رعیسه، تو تو آزمون شجاعت و هوش موفق شدی یک درس خیلی بزرگ اینه جواب بدی رو باید با خوبی جواب داد میخواستم ببینم منکه بت بد کردم جوابمو چی میدی که از اینم سربلند شدی


_راستش اصلا نمیخواستم کمکت کنم ولی به خاطر حس انسان دوستانت تحسینت کردم به همین خاطر کمکت خواستم کنم


_مهم اینه که از آزمون سرفراز شدی


_گروه آماتور!!؟؟


جناب آدرین _آره اسم گروهتونو آماتور گذاشتم کلمش فرانسوی هست که در قدیم به معنای عشق بوده و الآن به کسی که کاریو نه بر پول و نه بر شهرت انجام میده آماتور میگن شمام برای عشق به مردم و نه شهرت پول این کارو انجام میدید پس به گروه آماتور خوش آمدی


_چه اسم جالبی فقط من چرا نفهمیدم داشتی سرمو شیره میمالیدی باید میفهمیدم


_اوه دخترک بیچاره آدم موقع عصبانیت مغزش کار نمیکنه به همین خاطره که میگن موقع عصبانیت تصمیم نگیرید اینم تو گنجینه مغزت ببر کنار


با تعجب ناگاهش گردم انگار درمورد گنجینه به جای ذهنم با اون حرف زده بودم


جناب آدرین _من دیگه باید برم


دستشو گرفتم


_ ماجرا چیه گیج شدم


_نگاه دخترک بیچاره درموردش کنجکاوی نکن


_نمیشه، آخه چرا


_نباید بفهمی


_چرا آخه من باید از اطرافم بفهمم امنیت فکری هم یعنی ندارم تو از طریقی میتونی ذهنمو بخونی آخه چطوری


_آره میتونم بخونم حالا دستمو ول کن


متوجه دستام شدم که محکم دستشو گرفته بودن سریع ول کردم


_اینکه عذاب آوره شاید به چیزای زشت فکر کنم اونوقت چی؟


لبخند زدو گفت :نگاه فقط گاهی ذهنتو میخونم بعدا برات توضیح میدم الان کار دارم


با عجله طوری که انگار دیرش شده باشه رفت


اوه خدای من اگه تمام فکرمو خونده باشه که بدبخت شدم


اصلا چطوری امکانش هست


خیلی گیج شده بودم ترجیح دادم بخوابم و به چیزی فکر نکنم


....................


با صدای بلندگو که اعلام میکرد زمان ناهاره بیدار شدم تازگیا زیاد میخوابم


رفتم سالن تاکه وارد شدم همه بم زل زدن بعد هماهنگ زانو زدن باهم گفتن :خانوم گرتلدا رعیس شدنتونو تبریک میگیم


راستش تعجب نکردم شاخ در آوردم انتظار اینو نداشتم


_ممنونم


بعد واستادن


خواستم برم غذا بگیرم که آشپز اومد گفت :خانوم گرتلدا غذاتونو سر میزی که همیشه میشینید گذاشتم


_ممنونم


منو این همه خوشبختی محاله


رفتم سر میز نشستم وقتی غذام تموم شد جناب آدرین اومد رو به روم نشست


جناب آدرین _حال میکنی گرتلدا


_فقط ماجرای خوندن ذهنو بگو که از اون وقته دارم عذاب میکشم نمیتونم به چیزای زشت و خجالت آور یا خنده دار دیگه فکر کنم حس میکنم ذهنمو میخونی


خندیدو گفت_اوه آره فکر نکردن به اینا عذاب آوره


دقیقا نمیدونم بام همدردی کرد یا مسخرم کرد


جناب آدرین _نگاه کن یک ماده ای اختراع کردم که وقتی وارد بدن آدمی میشه میتونم ذهن اونو بخونم توهم وقتی بیهوش بودی اون ماده رو وارد بدنت کردم


_چرا نمیخواستی بم بگی


_میدونی که خیلیا از این اختراع میتونن سواستفاده کنن اطلاعات محرمانه بود


_چرا وارد بدن من کردی


_چون در مواقع حساس که بلند نمیتونی حرف بزنی با ذهنت بام حرف بزنی


_خیلی عذاب آوره که همیشه یکی ذهنتو بخونه


_آره گرتلدا ذهن همه چیه آدمو رو میکنه دیگه نمیتونه راضی داشته باشه پس این خیلی بده و منم همیشه ذهنتو نمیخونم فقط در موارد حساس و به خاطر اینکه اذیت نشی از این به بعد ازت اجازه میگیرم


_یعنی چی


_نگاه هرموقع خواستی چیزی از طریق ذهنت چیزی بگی یک رمز بزار


یعنی هرموقع اون رمزو گفتی من وارد ذهنت میشم تا ببینم چی میگی و بعد بیرون میام


_فقط به من این ماده رو زدی


_به هرکی بزنم مجبورم از وجود این ماده مطلع کنمش پس دیگه اختراع محرمانه نمیشه همه خبردار میشن فقط به تو و دکتر ادوارد و یک نفر دیگه که اجازه نداری دربارش کنجکاوی کنی


_خب رمز چی باشه


_وقتی میخوای وارد ذهنت شم دکتر آدرین صدام کن اگرم خفه بودی کف دستتو نشون بده


_اوکی


_فقط هواست باشه به کسی درمورد این اختراع محرمانه چیزی نمیگی


_هواسم هست


_اگرم حتی از دهنت خارج شد مرگ حکمت هست و منم دخالتی ندارم


_نگران من نباش


_سعی خودمو میکنم


_الان من هرچی بگم اونا گوش میدن؟


_آره به گروهت گفتم که سرپیچی از دستورات تو عواقب سختی به همراه داره


رفتم جلو صندلیش واستادم زانو زدم بلند گفتم _ممنونم استاد آدرین


جناب آدرین _استاد!!؟؟ چه کلمه لوسی


به گروهم نگاه کردم که انگار متوجه شدن منظورمو و اومدن پشت سرم اونام زانو زدنو باهم گفتن :ممنونم استاد آدرین


_اول راه یک چیزی بگم هرکی ازم هرچی گفت باور نکنید تنها چیزایی که میخواید باور کنیدو فقط از من باید بشنوید


گرتلدا _چشم استاد


بعد بچه هام به تقلید از من هماهنگ گفتن _چشم استاد





...............................


چهار ماه بعد



لطفا درمورد رمان نظر بدید

...............................
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.