تریبل ها :  فصل هفدهم:وحشت

نویسنده: M_SH

سرفه کردم و همه خونایی که توی صورتم ریخته شده بودن و راه تنفسیمو بسته بودنو بیرون ریختم 
_اه چه چندش 
به اطراف نگاه کردم چیزی جز جنازه هایی که تیکه تیکه شده بودن دیده نمیشد 
قبلا با دیدن چنین چیزایی بالا میاوردم ولی مثل اینکه پوستم کلف شده 
وای چقدر چندش شدم با این خونا ولی بازم باید دنبال هایکا بگردم شاید بتونه کمکم کنه 
تا نزدیکی غروب توی شهر گشتم
 دیگه کامل نا امید شدم و برگشتم به جهنم قبلی 
وارد پایگاه یا خونه چه میدونم اینجا کجاست هم ازمایشگاه داره هم خانواده زندگی میکنن ولی من ترجیه میدم جهنم خطابش کنم 
وارد جهنم شدم سربازا طبق معمول چشمامو بستن پس از کمی راه رفتن و طی کردن اسانسور وارد اتاقی شدیم 
که وقتی چشمامو باز کردن فهمیدم اتاق کار توما هست 
توما_سلام گرتلدا 
_سلام توما ، واستا ،توما اسم زن نیست ؟
با عصبانیت غرید_ببند دهنتو و فقط توضیح بده چرا سربازای منو قال گذاشتی
_در مورد چنین چیزی ما حرف نزدیم
به سر تا پام نگام کرد 
_کجا بودی که این وضعیتت شده
_اومم راستشو بخوای خودمم شوکه شدم یک لحظه توده ای از خون طرفم اومد و نفهمیدم کار کی بود 
_توقع داری باور کنم؟
_برام مهم نیست 
_هواست باشه پدر مادرت توی دستامن
_توکه نمیخوای چون باور کردنت برام مهم نیست اونارو بکشی 
_خب ا خب 
_سنگین تری حرف نزنی 
اوه فکر کنم عصبانیش کردم و اون برای خالی کردن عصبانیتش
یک مشت روی میز زد 
گرتلدا_ با این کار فقط دستت درد میگیره جنااااااببب توووومممااا
اخرشو کش دار گفتم 
توما_فقط حرف نزنو برو یک اتاق برات اماده کردن ببرینش
توی همون طبقه یک اتاقو دادن به من 
وارد اتاق شدیم 
سربازه_ اینجا هم حموم داره هم دستشویی ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍. لباس و لوازم مورد نیازم برات گذاشتیم، اگرم چیزی نیاز داشتی میتونی بمون بگی
_من الان فقط به دو چیز نیاز دارم
_بگو
_اول یک حمام و دوم کلید اتاقم
_ نمیشه
_ و اگه من لخت باشمو یک هویی بیاید اتاق چی ؟

از جواب دادن طفرع رفت مشخصه خجالت کشیده بعضی از مردا چقدر زود دچار این حالت میشن
سربازه_باشه بگیر ولی وقتی در زدم سریع باز میکنی وگرنه کلیدو ازت میگیرم 
_اوه چه نصیحت ارزشمندی سعی میکنم یادم بمونه 
مردد نگام کردو رفت 
درو بستمو قفل کردم خیلی عصبانی بودم هم از پیدا نکردن هایکا هم از این مقدار خونی که سمتم اومد 
و سعی کردم با عصبانی کردن توما از عصبانیتم کمتر کنم 
رفتم توی حمام زیر دوش با لباس واستادم ، بزار خون از روی اینام شسته شه 
دوش حمامو باز کردم 
توقع داشتم سرد باشه اما ولرم بودن و یک لحظه فهمیدم گرم بودن اب به این خاطرع که اینا اصلا اب نیستم این گرمای خونیه که روم میریخت با جیغ کوتاهی از زیر دوش اومدم بیرون 
صدای در زدنو شنیدم 
سربازه_هی درو باز کن ، اتفاقی افتاده 
داد زدم _وضعیتم نرمال نیست با کلیدای خودت بیا تو 
کلیدو از در برداشته بودم پس میتونست باز کنه 
از طریق صدا فهمیدم که درو باز کرد 
_توی حمام هستم 
پشت در واستاد انگار مردد بود بیاد داخل خجالت میکشید که لخت باشم حتما چقدر احمق 
_هی من لباس دارم احمق نشو 
صدای نفس عمیقشو شنیدم 
وارد حمام شد 
داد زدم _به وضعیتم نگاه از دوش جای آب خون ریخت زهرم ترکید شما میخواید اذیتم کنید پس چرا بم اتاق دادین اصلا
_نه اصلا ما همچین کاری نکردیم 
و اومد جلو و دوشو باز کرد و اب ازش سرازیر شد 
گرتلدا-بگذریم ، اسم سرباز خجالتیمون چیه ؟
 
لبخند زدو گفت _جک هستم 
_چه جالب اسم معلم قاتل منم جکه 
_قاتل !؟
_ارع حالا ماجراش مفصله وقت خالی هم زیاد دارم اگه وقت داشته باشی فردا
_البته که وقت دارم الان فقط وظیفه ی من مراقب تو بودن هست 
_خب میخوام حموم کنم 
سریع از اتاق خارج شد 
مرد بانمکی بود 
برای ارامش خاطرم دوباره باز کردم که اب ریخت و رفتم زیر دوش 
یک حموم طولانی گرفتمو رفتم از کمد یک پراهنو شلوار برداشتم و پوشیدم 
همیشه مامانم از طولانی شدن حمامم اعتراض میکرد یادش بخیر 
یکم تلوزیون نگاه کردم البته فقط یک شبکه کار میکرد اونم فقط اخبار بود 
صدای در بلند شد 
یک تونیک و شال برداشتمو پوشیدمشون
رفتم قفل درو باز کردم 
جک اومد داخل 
جک_شامتو اوردم گرتلدا
_ممنون جک 
و روی میز تحریر گذاشت 
رفتم شروع به خوردن کردم گرسنم بود ناهارم نخورده بودم 
جک_خانوادت سالمن ولی خیلی سردرگم شدن که واسه چی ما زندانیشون کردیم 
_آه یادم ننداز جک 
_اونا بات قطع رابطه کردن !!؟
_تو خانوادت چی شدن تو بگو منم میگم 
_خب داستان خاصی نداره مردن 
_ خدارحمتشون کنه 
_وقتی بچه بودم مردن اصلا یادم نمیاد اونا رو 
_کجا بزرگ شدی 
_جناب توما یک پرورشگاه باز کرده بودن منم اونجا بزرگ شدم بعدم برای جبران زحمتاشون بشون خدمت میکنم 
_اوه مردای بیچاره
_چرا اونوقت 
_نکنه بقیه سربازام زندگیشون مثل تو هست 
_خب اره که چی 
_اون قصدش از باز کردن پرورشگاه کار خیر نبوده خواسته شمارو مدیون خودش کنه که مثل الان کمکش کنید اون بدون شما هیچه ، البته یک نظریه هست 
_دروغ محضه 
_ شایدم 
_تریجیح میدم بش فکر نکنم
_خوبه ماجرای خانوادمم
تمام ماجرا رو بش گفتم 
جک_زندگیت چقدر سخت بوده 
_نه بابا به خوبی اتاق بزرگ ، رفیق خوب و یک رعیسی که اسم زن داره 
با هم خندیدیم
جک_اسم مردم هست ولی مثل اینکه خیلی مسخرش میکردن 
_مشخصه ، وقتی گفتم نزدیک بود از عصبانیت بترکه
_همیشه میگه کاشک یک س اخر اسمش میذاشتن
_ چرا اسمشو تغییر نمیده همین استاد آرینم ازش شنیدم که اسمشو خودش تغییر داده 
_خب اسمش اصالتشه همه اونو با اون میشناسن مقام بزرگیه 
_  اوکی
_خب من باید برم شیفتم تموم شده 
خدافظی کردو رفت منم گرفتم خوابیدم 
              .............
رگای دستم انگار داشتن اتیش میگرفتن خیلی میسوختن 
دستو پامم به تخت بسته بودن 
چند دقیه گذشت و به حالت قبلی شدم 
این دکترای چندشم  دوباره ازم خون گرفتن اصلا اون قسمت کبود شده بود 
دستو پامو باز کردن 
دوست داشتم برم اونی که اون ماده اشغالو بم زد رو تا جون داره بزنم ولی هیف که به توما قول دادم همکاری کنم 
دکتر: چهار باره که تحمل کردی فکر کنم عادت کرده باشی 
_دوست دارم چهار بار روی صورتت اسید بریزم ببینم عادت میکنی یا نه 
به حرفم توجه نکردو گفت_ازادی برو 
مستقیم رفتم اتاق کار توما 
توما_در زدن بلد نیستی؟
_چیه میترسی لخت باشی یا در حال لاس زدن باشی 
_حرفتو بزن 
به کنایه زدنام توی این چند روز عادت کرده بود
به ساعت مچیم که تازه جک بم هدیه داده بود و طلایی بود نگاه کردم 
_دلم فقط برات تنگ شده بود 
_جدی پس به پیشنهادم فکر کردی 
_کسی حاضر نیست بات بره بهشت چه برسه زنت شه دهنت بوی گند میده
_دروغ نگو 
_باور کن من دروغ نمیگم 
توما_هی سرباز ببین دهنم چه بویی میده
و ها کرد 
سربازه سریع کشید عقب 
توما_خب بگو راستشو
سربازه _جسارت نباشه ولی هم بوی جوراباتونه
زدم زیر خنده 
گرتلدا_باید به این مدال راستگویی رو بدی
توما_که گفتی تو دروغ نمیگی
_خب تا جایی که بتونم اره 
_دیدی دروغ گفتی
_بله؟
_تو گفتی ناقل ویروس میشی ولی نشدی و روز اول توی شهر بدون ماسک رفتی
اگه میخواستی شی تا الان میشدی ما حتی خود ویروسو بت تزریق کردیم
_ای کثافتا
از اتاق بیرون اومدم ماجرای زد ویروس بودن برام گنگ بود 
وارد اتاقم شدم که جکم اومد تو 
_هی گرتلدا این دفعه بر عکس قبل اون تورو عصبانی کرده ها
و زد زیر خنده
_جک دهنتو ببند اون اشغالا ویروسو بم انتقال دادن
_جدی پس چرا ناقل نشدی
_نمیدونم گیج شدم 
_ولش کن ذهنتو ازار نده بیا یک دست شطرنج
_نه ولش کن میبازی بعد بداخلاق میشی
_خسته نباشی از هزار باری که بازی کردیم فقط دوبار اونم با تقلب 
_تقلب رو از خودت در اوردی ولی همون دوبارم زدی گلدونو شکستی
_پام گیر کردم 
_اره جون توما 
و نشستیمو شطرنج بازی کردیم 
 
جک_من برم دیگه دیرم شد 
_داشتی میباختی جا زدی ترسو
_اره دقیقا
و به صفحه شطرنج که فقط شاه من مونده بود نگاه کردم
جک رفت
منم رفتم تو دستشویی 
خواستم روی توالت بشینم که دستم حس کردم به یک دست خورد 
از ترس پریدم عقب که اون دستمو گرفتو انگار کمکش کردم از توراخ توالت بیاد ببیرون 
با دیدنش رنگم پرید
اخه چطوری از سوراخ به اون کوچیکی اومدن بیرون
چهار دستو پا روی زمین نشسته بود 
یک لبخندم روی دهنش داشت که دندوناش دیده میشدن 
توی دهنش حدود صد دیویستایی دندون داشت .
شکل مثلث داشتن و ریز بودن
همه دندوناش و دور دهنش قرمز بود که احتمالا خونه 
چشماش مثل دوتا لامپ قرمز بودن و موهای نارنجی وزی داشت 
بلند جیغ زدم 
صدای در زدناشونو میشنیدم اما چون کلیدم روی در بود و قفل کرده بودم نمیتونستن بیان داخل 
_برو اشغال عوضی 
و با صدای ترسناکی گفت 
_برو اشغال عوضی
_ببند دهنتو
جن یا شیطان_ببند دهنتو
اومد نزدیک و افتاد دنبالم سریع فرار کردمو از دستشویی بیرون اومدم 
که همون لحظه قفل درو شکستنو وارد شدن 
جک سریع اومد کنارم 
جک_چی شده چرا رنگت پریده 
به دستشویی اشاره کردم 
رفتن داخلش 
سربازه_اینجا هیچی نیست 
جک _بگو چی شده 
ماجرا رو گفتم و اون موجوده رو براشون توصیف کردم 
جک_ولی اینی که گفتی وجود نداره تو دنیا 
_ولی من دیدمش 
_باشه بش فکر نکن 
و رفتن بیرون 
روی تختم نشستم و به اطراف نگاه کردم که نکنه دوباره بیاد 
همون دکتره اومد داخل اتاقم 
_تو دیگه چی از جونم میخوای
_نگاه اومدم بت بگم اونایی که دیدی توهمه شاید عوارض موادیه که ما بت زدیم فقط اروم باش و اگه دوباره دیدی به خیالت نیار فقط توهمه
_ولی دستمو گرفت سرمای دستشو حس کردم 
_اونم توهم بوده خیالت راحت 
و رفت دکترا تازگیا چقدر عوضی شدن 
تا شب سرمو با بازیی که جک سی دی شو بم داده بود گرم کردم، توی تلوزیون
شبم بعد خوردن شام رفتم توی تختم 
یک دستو توی پیشانیم گذاشتم و یک دست دیگمو از تخت اویزون کردم 
داشتم به اینکه چطور توما رو راضی کنم بزاره برم بیرون و از ادرین کمک بگیرم فکر میکردم از یک نواختی اینجابیزارم از ازمایشای درد ناک این دکتره متنفرم باید برم 
دستم به یک چیز سرد خورد 
که متوجه شدم همون دستست 
جیغ زدمو دستمو کشیدم 
رفتم روی میز نشستم
همون موجوده از زیر تخت بیرون اومد
این دفعه شکمش گنده تر بود 
اومد جلو 
_نیا جلو 
اون موجوده_نیا جلو 
واستاد و محکم زد روی شکمش و یک بچه از دهنش بیرون اورد
بچه هه که دندونا و چشماش مثل همون بود به حمله کرد و اول یک تیکه از دستمو کند
جیغ زدمو هرچی دستم اومد طرفشون پرت کردم 
که در باز شد و ده تا سرباز ریختن تو 
جک نبود شیفت شب نبود 
هم رنگم پریده بود هم از ترس و درد دستم داشتم میلرزیدم
دکتره اومد دستمو بست
_اوه چه وحشتناک یک تیکه گوشت کنده شده
_دیدی واقعا وجود دارن ،‌ دستمو نگاه کن چیکار کرد 
جوابمو ندادن و رفتن منو تنها گذاشتن راستش خواستم برم بیرون که جک اومد داخل
_تو اینجا چیکار میکنی 
_ هنوز نخوابیده بودم که صدای جیغتو شنیدم 
ماجرا رو براش تعریف کردم
جک_دستش بشکنه هیولای زشت زد دستتو ناکار کرد 
_اوه جک اون گاز گرفت
_پس دندوناش بشکنه ایشالا 
سعی داشت با شوخی حالمو عوض کنه واقعا نمیدونم تصورش از این ماجرا چیه 

جک خیلی رفیق خوبی تو این مدت برام بود خیلی کمکم کرده مثل پدر نگران حال منه همیشه 

_میترسم میترسم دوباره سراغم بیاد 
_منم اینجا میمونم امشب تا ببینم کی جرعت کرده گرتلدای مارو اوف کنه
_ممنونم جک 
_قابلی نداره 
               ..............
کوچک ترین صدایی میشد از جام میپریدم و فکر میکردم اونه همون موجوده 
یک بار دیگم توی امروز کلی خون روم ریخته بود که الان تازه از حمام اومدم
جک_من راضی میکنم توما رو 
_فکر میکنی اون به حرف تو گوش میده
_من باش بزرگ شدم اخلاقشو میشناسم میتونم راضیش کنم 
_فکر میکنی من دارم دروغ میگم 
_اگرم فکر کنم دروغ میگی دستت حقیقت رو نشون میده
و به دستم که داشت میلرزید اشاره کرد 
_اونا احتمالا دارن اذیتت میکنن پس هرچه زود تر باید بری 
جک_برو اگه این ادمی که میگی میتونه کمکت کنه رو مثل قبل پیدا نکردی برو از استادت ادرین کمک بگیرقطعا کمکت میکنه 
_باشه 
پاشد رفت پیش توما و بعد مدتی اومد پیشم 
جک_برو پیش توما و ازش درخواست کن 
_ممنونم
_خواهش میکنم فقط بعد اینکه رفتی منو فراموش نکنی 
_معلومه که نمیکنم دلم برات تنگ میشه 
یکم دیگه هم حرف زدیمو رفتم اتاق توما
_سلام توما خانوم
_ادم نمیشی تو 
_تو باید ادم شی که دفعه اول منو دیدی دخترم صدام کردی ولی الان میخوای زنت شم 
نیشش باز شد 
گرتلدا_بزار برم بیرون تا قبل غروب میام
_چون بت علاقه دارم میذارم بری 

قطعا دروغ گفت و به خاطر حرفای جک گذاشت برم
_ولی یادت باشه قبل غروب 
یک باشه ای گفتمو منو با چشمای بسته تا در خروجی همراهی کردن 
چشمامو باز کردمو رفتم مثل همیشه یک عملیات انجام دادم تا سربازا گمم کنن و شروع کردم توی شهرو گشتن 
شهر خیلی بزرگ بود و فقط جاهایی میرفتم که قبلا دیده بودمش و بلاخره هلیکوپترشو دیدم 
سریع رفتم طرفش اون طرف هایکا رو دیدم که با نهایت تمرکز یک نقاشی میکشید
_هی هایکا اولین باره از دیدنت خوشحال شدم 
روشو طرف من کرد 
هایکا_هی گرتلدا شنیده بودم با توما همکاری میکنی.
_غلط کرده باشم با اون همکاری کنم 
_میدونستم عاقل تر از اونی
_نگاه کن من تا غروب بیرون میتونم بمونم و پدر مادرم دست اوناست اگه نرم میکشنشون میتونی کمکم کنی
_چرا اومدی سراغ من برو سراغ استادت
قشنگ فهمیدم که خواست اذیتم کنه
_میتونی کمکم کنی ؟
_خب برو بذار بمیرن ، زندشون به دردت نمیخوره ها 
با عصبانیت گفتم _میتونی کمکم کنی 

_اگه مشکلت اینقدر کوچیکه اره از الان ازادی هرجا بری و بمونی و پدر مادرتم به یک پایگاه میبرم که اون احمقا پیداشون نکنن 
_ممنونم 
_نیاز به تشکر نداری خوشکل
_بازم ممنونم
_مشکل دیگه ای داشتی کمکت میکنم تا فرصت داری بگو
_راستش یک مدته یک موجود عحیب میبینم که قطعا میدونم توهم نیست 
با خنده بلندش حرفمو قطع کرد 
یک صدای سوت مانندی از خودش از اورد 
همون موجوده با چند تا موجود ترسناک که داشتم سکته میکردم 
هایکا_کدومشون 
با دستای لرزون به اون اشاره کردم
هایکا _بقیه مرخص هستن 
هایکا _مگه نگفتم وقتی توعمه ای انتخاب میکنی ، با دقت انتخابشون کن گند زدی پسر 
اون موجوده صدای سوت مانندی در اورد
هایکا_فقط ببند دهنتو و برو 
اونم رفت 
گرتلدا_دیگه نمیاد سراغم 
_نه 
_متمعنی
_اگه اومد میتونی سرشو بزنی 
هیکا_میدونم سوالای زیادی داری ولی وقت ندارم الان 
_باش ببخشید مزاحم شدم فقط چرا کمکم کردی
_بدونی من بهتر از  اون ادرین احمق هستم 
_هرکاری کنی اون ازت یک قدم جلو تره
_چرا اون وقت
_چون تو تریبل هارو ساختی 
بلند خندید و گفت _خوشکل گفتم هرچی اون گفتو باور نکن 
_ولی 
_ولی و اما نیار اگه میخوای حقیقت کاملو بشنوی بیا بامن 
_از کجا دروغ نگی
_احمق نشو دلیلی نداره اون ادیرین هم برای جلب اعتماد دروغ گفت من نیازی به تو ندارم که دروغ بگم 
_ممنونم از صداقت باشه بات میام 
_یک امتیازه واست 
و یک چشمک زد 
این دفعه یک تیپ جدید زده بود کت شلوار قرمز با پیراهن مشکی و عینگ قرمز موهاشم قرمز بودن 
_این تیپ بهتر از قبلیه هست
_جدی پس باید بقیه تیپامو ببینی مخصوصا پریروزیه ارکا نظرت در مورد اون تیپ چی بود 
همون لباس پاره که یک چشمشو مثل دزد دریایی بسته بود اومد جلو گفت _چندش اورد بود 
هایکا _بد سلیغه چندش 
و وارد هلیکوپتر شدن منم با پا گذاشتن به اون کلا زندگیمو تغییر دادم 
لطفا حستونو از رمان بنویسید در بخش نظرات با تشکر



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.