تریبل ها : فصل بیستم:پدر 

نویسنده: M_SH

روز ها وقتیه که تریبل ها درحال جفت گیری هستن به همین خاطر کمتر تریبل دیده میشدن و نیاز نبود زیاد بترسم از اونا 
گرتلدا_نگفتی چیکارم داری 
_خواستم کمی گپ بزنم مشکلی که نداری 
_وقتمو میگیری 
_اون هایکا در موردم بت چی گفته که اینجوری با من حرف میزنی 
_گفته مثل خودش یک اشغالی البته این نتیجه گیری من بوده 
_اوه افرین از نتیجه گیریت دختر جان 
_خب سریع حرفتو بگو کار دارم 
_چرا تصمیم گرفتی پیش اون بمونی برگرد 
_من اونجا راحت ترم 
_از چه احاظ یا فکر میکنی هایکا از من بهتره 
_نه بابا هردوتاتون فقط به فکر منفعت خودتونید و جون هیچکس براتون مهم نیست 
_خب بیا پیش من تو میتونی رهبر خوبی واسه گروه شی
به سربازای بیرون مغازه نگاه کردم حتما ازش مخافظت میکنن
_نگاه اگه تو باعث کشته شدن کارل نمیشدی حتی حاظر بودم دوباره برگردم پیشت، دروغ چرا من توی یک اشغال دونی که از همه چیز خون میچکه و بوی مزخرف خون هست همیشه، متنفرم از اونجا ولی راه دیگه ای ندارم 
_خودمم به خاطر مرگ کارل خیلی ناراحتم من نمیخواستم اون بمیره 
_پس چی میخواستی که وسط ویروسا فرستادیش
_نگاه اصلا قضاوت نکن مثلا پدرت که قاتل صداش میکردی ولی الان میدونی کار خوبو کرده 
_من قضاوت نمیکنم ادمایی مثل شما با سیاست جلو میرن و هیچ کاری الکی نمیکنن و الانم من تو یک مرداب گیر کردم دوست دارم برم توی پایگاه و مثل ادم معمولی زندگی کنم ولی گیر کردمو بیرونم نمیتونم ازش بیام 
_من اومدم فقط بت پیشنهاد بدم 
_شما هنوز استاد منی شما به من یاد دادی چطور قوی باشم توی این دنیای بی رحم ، یاد دادی بکشم و از خودم محافظت کنم ولی همه ی شما فقط منو میخواید بر اینکه ناقل نمیشم و ازم استفادهدکنید 
_خب خوبه که واقعیت رو فهمیدی
_حالا میشه بذاری برم 
_باش خدافظ گرتلدا هرموقع خواستی بیای در ازمایشگاه من به روت بازه
و رفت سوار ماشینش شد و حرکت کرد 
اوف زد عصابمو داغون کرد 
به کتا نگاه کردم 
شاید اگه کت براش ببرم خوشش نیاد ولی اون در هر شرایطی کت شلواره 
یک دست کت  ابی نفتی برداشتم که چشمم یک کت شلوار افتاد که چشممو خیلی گرفت 
توی یک ستون شیشه ای بود 
کت نقره ایه هلوگرامی بود خیلی قشنگ بود 
اونم برداشتم 
رفتم دم مدرسمون خداکنه جاشونو عوض نکرده باشن ولی اگه کرده باشن که هایکا بم میگفت 
رفتم دم در مدرسه ی قبلیم 
محکم در زدم 
یکم منتظر موندم که در باز شد 
یک کارتن خواب بود 
گرتلدا_سلام 
اون با اخم نگام کرد ،رفت کنار 
منم رفتم داخل 
دیدن حیاط مدرسه یاداور خاطراتم بود 
رفتم داخل و پشت در اتاق جک واستادم در زدم که اجازه ی ورود داد 
وقتی منو دید لبخند زد 
گرتلدا_سلام 
_سلام جونور
رفتم صندلیه کنارش نشستم 
جک_خوشحال شدم دیدمت
_ منم، راستش از اون شب به بعد منتظر بودم بیای دیگه صبرم تموم شد 
_وضایف زیادی دارم 
_اره میدونم که وضایف پدری نداری و لی تمام وضایف دنیا رو گردن داری من نیومدم شکایت کنم 
ولی انگاری که شکایت کردم
جک_منظور
_منظور خاصی ندارم اصلا ولش کن خواستم میام پیشت دستم خالی نباشه
_اوه واقعا اخرین باری که هدیه گرفتم تولد بیست سالگیم بوده
_همیشه کت میپوشی گفتم کت بیارم برات 
بش کتو دادم 
گرتلدا_سایزتو حدس زدم دیگه اگه اندازت نبود ببخشید
_ارزش معنویش خیلی برام مهمه

اونم یک پدر بود و پدرا دختراشونو دوست دارن البته اگه مثل بقیه پدرا باشه 
گرتلدا_ادرین رو که قطعا میشناسی اون گفت من توی مرداب افتادم ولی من با حرفش مخالفم 
_یک مثال زده شایدم نادرست باشه
_من تو باتلاق افتادم 
_با باتلاق اشنایی که هرچی بیشتر دستو پا بزنی بیشتر فرو میری
_اره وضعیت من جوریه که بی حرکت واستادم تا یکی کمکم کنه 
_و 
_و انگاری ادمای اطرافم تا یک چیزی ازم نگیرن کمکم نمیکنن
_و تو از من راهنمایی میخوای 
_اره تنها کسی هستی که از اول منو به خاطر خودم خواسته و یکجورایی پدرانه نگرانم بوده 
_ یک چیزی هست که خیلی وقته دوست دارم بت بگم 
_چیه
_دوست دارم دخترم با اینکه میدونم تو از من خوشت نمیاد 
_نه اصلا من فقط الان 

راستش نمیدونستم چی بگم 

جک _زندگی خیلی پیچیدست
_اره
_تو جوری که خودتم نمیفهمی داری تو باتلاق دستو پا میزنی 
_یکجورایی مردنو به التماس کردن برای نجاتم ترجیح میدم 
_تو تو جایگاهی هستی که میتونی بقیه رو کمکم کنی 
گرتلدا_هایکا ماجرای شمارو گفت 
_ خب 
_ میخوام ماجرا رو از زبون شما بشنوم بقیه رو ول کن فقط ماجرای خودمونو بگو 
_اصلا دوست ندارم به گذشته برم
جک_ولی تو خودت گذشته ی منی 
جک_اون گروه خیلی سمج بودن هنوزم هستن ولی عددی حسابشون نکن قبل اینکه با مادرت ازدواج کنم ماجرا رو بم گفت ولی مبهم خیلی مبهم منم که هیچی نمیخواستم جلوی ازدواجمونو بگیره چشم بسته قبول کردم کار درستم کردم ولی به خاطر لجبازیه من تو به این روز افتادی 
_نه کلا این ماجرا رو ول کن از وقتی هایکا ازت کمک خواستوبگو
_من رفیق پدرش بودم اون واقعا توی باتلاق واقعی افتاده بود و ازم کمک خواست خلاصه وقتی ماده درست شد اول به تو اون ماده رو زدم بعد به خودم وقتیم که راهمو از بقیه جدا کردم اوه گفتنش بت درست نیست
_من چیزی که میخوامو هنوز نشنیدم
_برنامت چیه 
_ندارم
_از الان به بعد باید داشته باشی
_به هایکا اعتماد داری؟
_اعتماد من مهم نیست خودت باید اعتماد کنی
_راستش اعتماد کردنو خیلی وقته فراموش کردم 
_از این به بعد هرچی یاد نداری رو از تجربه هات یاد بگیر از دنیا 
_به نظرت امیدی هست دنیا مثل قبل شه ؟

_تابحال بش فکر نکردم اینجوریم خوبه ها
_داری شوخی میکنی
تا شب حرف زدیم باهم بعدم رفتم از مدرسه بیرون 
رفتم همونجا که ارکا گفته بود 
به ثانیه نکشیده بود اومدو چشمامو بست 
بعد تقریبا ده دقیقه راه رفتن رسیدیم که چشمامو باز کرد 
گرتلدا_ارکا رعیستون کجاست الان
_توی اتاقشه
رفتم طبقه بالا 
راستش اینجا حال به هم زن بود ولی طبقه ی بالا میرفتی فقط بوی عطر به مشامت میرسید و ترجیح میدم به گوش های روی سقف نگاه نکنم 
دم در اتاق در قرمز واستادم 
در زدم و اجاره ی ورود داد
داخل شدم 
هایکا_زنده ای توکه
_علاقه داشتی بمیرم
_حادثه ای خنده دار بود برام 
_واقعا حرفی ندارم واسه زدن 
_خب چیکارم داری 
کت رو از پلاستیک در اوردم و بش نشون دادم 
_نظرت در مورد این چیه 
عینکو در اورد و با دقت نگاه کرد همون تیپ رنگ رنگیشو زده بود 
گرتلدا_توی ویترین مغازه دیدم گفتم شاید ازش خوشت بیاد
اومد جلو و کتو ازم گرفتو پوشید 
هایکا_خیلی ازش خوشم اومده 
_حدس میزدم من دیگه میرم استراحت کنم 
و رفتم اتاقمو یکم به مغزم استراحت دادم 
با صدای یک اژیر بلند شدم 
صداش مثل همون اژیراییه که هنگام خطر میزنن
لباس پوشیدمو از اتاقم بیرون اومدم راستش نگران شدم 
رفتم طبقه پایین فقط سه نفر بودن یعنی کجا رفته بودن اخع 
گرتلدا_ببخشید این آژیر مال چیه 
_تو ذهنتو درگیر نکن خانوم 
_منظورت چیه 
_چیز مهمی نیست واسه هیجان اینو زدن 
اینا روانی هستن شیش صبح اخه 
و به ساعتی که جک بم داده بود نگاه کردم 
پوف
رفتم طبقه بالا روی در اتاقم یک نوشته بود که الان دیدمش
_اگه با اژیر بیدار شدی بیا ازمایشگاه
رفتم بالا تو ازمایشگاه فقط هایکا و ارکادیده میشد
هایکا_بیدار شدی 
ارکا_قبول نیست نباید بیدار میشدی 
هایکا_چونه نزن شرطو باختی بیدار شد 
گرتلدا_اژیر فقط به خاطر شرت مسخره ی شما بوده 
ارکا_اره خب حالا برو بخواب
هایکا_بیا این معجونو بخور حالا بسوزی تا با من یکی به دو نکنی
گرتلدا_روانی هستید شما 
اینو بلند گفتم 
هایکا_حالا که بیدار شدی واستا برات یک پیشنهاد دارم 
گرتلدا_ساعتو نگاه 
_خب که چی باید عادت کنی 
یکم گفتنو خندیدن بعد ارکا رفت 
هایکا_حس میکنم از بیکاری داری جون میدی
_تموم شد حالا میشه برم بخوابم
_بت پیشنهاد میدم جزو گروه مخفی شی 
راستش کاملا خواب از سرم پرید 
هایکا_نگاه من اینو میگم چون بیکارنمونی بدرد بخوری وگرنه فکر نکن مثل ادرین میخوام ازت استفاده کنم 
_چه جور گروهی هست 
_من هر کاری بخوام به ادمام میگم انجام بدن ولی کارای مهم یا محرمانه یا مخفی رو به گروه اموزش دیدع ی مخفیم میگم انجام بدن 
_محرمانه
_اره یعنی اون گروه افرادی هستن که بشون اعتماد دارم 
_چند نفرن 
_بیست نفرن خیلی حرفه ای 
_باید اموزش ببینم 
_زیاد نه کم فقط یادت باشه کارایی که اون گروه باید انجام بدن خیلی مهمه نباید به شوخی برش داری 
_سعی میکنم

بزار منم یکم حرسش بدم 
ازم خون گرفت و بعد رفت توی اتاقش 
منم خواستم برم اتاقم ولی حس کردم یک حرفایی هستن که باید بش بزنم اما مردد بودم شاید نباید بگم ولی مثل قبل متوجه شده بود پشت در اتاقشم و گفت بیام داخل سعی کردم هر حرفی بزنم جز اونا 
هایکا_عادت داری هربار واسه اومدن کلی فکر کنی 
_خب اخه گفتی کارای مهم 
_حرفتو بزن 
_پدرت مرده ؟
از سوال ناگهانیم تعجب نکرد 
_اره 
_دوسش داشتی؟
_برام پدری نکرده
_یعنی چی معتاد بوده یا چند تا زن داشته 
_کاشک این شکلی بود ادم سالم عاقل ولی هرکاری میکرد جز پدری کردن 
_چطوری مرد تو گفتی اون مرده فقط مادرتو کشت 
_از فهمیدن این هیچی نصیبت نمیشه 
_کنجکاویم رفع میشه
_مهم نیست 
_توی اون اتاقا چی داری که حاضر شدی زنتو بکشی

از سوالم عصبی و ناراحت شد 
هایکا_به تو هیچ چیز مربوط نیست فهمیدی
کلمه اخرو با داد گفت 
گرتلدا_نمیخواستم ناراحتت کنم ولی داری خودتو نابود میکنی نمیذاری کسی نزدیکت شه و تنهایی هربار از اون اتاقا بیرون میای اشفته ای و خیلی توی فکری 
هایکا_برو بیرون 
رفتم بیرون به در اتاقا بیشتر دقت کردم 
شیش تا در یکی صورتی یکی مشکی یکی قرمز یکی سبز و یکی رنگ رنگی 
نباید توی کاراش دخالت کنم ولی دوست دارم کمکش کنم ولی با فضولی کردن چیزی درست نمیشه 
رفتم اتاقم دیگه خوابم نمیبرد 

یکی در زد بعد اومد تو 
شبیه روانیا بود موهای مشکی ژولیده با یک لباس مسخره قدشم کوتاه بود 
مرده_سلام من گری هستم 
_خوشبختم
_من طراح لباس هستم 
_از جناب هایکا که اینقدر به لباساش میرسه مشخصه باید یکی مثل شمارو داشته باشه 
_بله درسته اومدم باهم اشنا شیم همون اول خواستم بیام اما سرم شلوغ پلوغ بودش یکمی
_مهم نیست 
_خب اینجا راحت ماحتی
_اره ممنون
_میخوای برات یک لباس خفن بدوزم !؟
_خب جایی نیست که ازش استفاده کنم 
_جاشم پیدا میشه براد بدوزم؟
_تو زحمت نیوفتی
_ایشک این تاروفای تلخو بنداز دور خودمونی باش دختر باشه یک لباس خفن برات درست میکنم 
_خب کجا بپوشمش 
_گفتم دیگه جاشم پیدا میشه 
_کدوم قسمت کار میکنی
_این فلشای جیگری که روی دیوار پایین هست عکس یک توپ رنگ رنگیه دنبالش کنی میرسی 
_مشخصه توی کارت مهارت زیادی داری گری
_اره پس چی چی فکر کردی 
گری_من دیگه میرم بازم میبینمت 
و رفت ، جوون بود سی بش میخورد 
گوشیمو برداشتمو باش ور رفتم تا ببینم چی داره تا ظهر با گوشیم کار کردم 
ارکا اومد منو منو به یک سالن ورزشی برد همه درحال تمرین بودن
ارکا_من بشون هنرای رزمی رو یاد میدم و سعی میکنم چیزای لازمو بت بگم 
_یکمی پیش استاد ادرین یاد گرفتم 
_حالا یکمیم اینجا یاد بگیر 
_میشه یکم حرف بزنیم بعد شروع کنیم 
_مشکلی ندارم 
و رفتیم روی صندلی نشستیم
گرتلدا_این گروه دقیقا چیه
_هیچکی از این گروه خبر نداره و خیلی جاها به رعیس کمک میکنه و کارایی که هیچکس ازش نباید با خبر شه رو این گروه میکنه
_پس این بیست نفر باید افراد قابل اعتماد رعیستون باشه 
_اره خیلی بهتر میشه گروه بزرگ تر شه 
_بیست نفرم خوبه
_هرچی بیشتر باشن بهتره قبل اینکه هرکدوم اینارو توی گروه بیارم از هزار تا ازمون ردشون کردم اول ازمون وفادار بودن بشون پیشنهادای وسوسه کننده ای میدادم بعضیا از خدا خواسته قبول میکردن که به رعیس خیانت کنن ولی فقط از بین چند هزار نفر این بیست نفر وفاداریشونو ثابت کردن مام ریسک نکردیم و گذاشتیم به همین تعداد بمونه 
_من چی اگه من شمارو لو بدم چی ازمون خاصی هم نگرفتی ازم
_وقتی رفتی که پدرتو ببینی رعیس منو فرستاد که مراقبت باشم و افراد ادرین و توما اذیتت نکنن در ضمن گفت اگه با خواسته ی خودت داشتی باشون میرفتی کاری نداشته باشم وقتی ادرین اومد و حاضر نشدی باش بری وفاداریتو ثابت کردی 
_چه ربطی داره من اصلا به خاطر وفاداریم بع اینجا نرفتم من
_شنیدم مکالمه ی شمارو تو به خاطر وفاداریت به رفیقت نرفتی باش ادمی که اینجوری وفاداره به چیزای دیگم میتونه وفادار باشه 
_حالا خدایی رعیست فرستاد مراقب من باشی
_مجبور بود 

_ولی بازم با اوردن من توی گروه ریسک کردید 
_رعیس بت اعتماد داره به خاطر خودت نه به خاطر پدرت وقتی گفتم کارش ریسکه گفت اگه این دختر همون پدره که بش باید اعتماد کنیم
_تاسفم برانگیزه
_چی
_اینکه جناب هایکا به جز تو کس خاصی رو نداره بش اعتماد کنه 
_در اشتباهی اون حتی به منم اعتماد کامل نمیکنه و مساعل محرمانه رو نمیگه 
_قطعا اگه به جات بودن عصبانی میشدم
_دفعه ی اول خیلی عصبانی شدم گفت شاید شکنجم بدنو از دهنم حرف بیرون بکشن و از این حرفا منم که راه دیگه ای بر انتخاب کردن نداشتم بیخیالش شدم 
_یعنی اگه راه دیگه ای داشتی میرفتی
_نه من یک کارتن خواب معتاد بودم که داشتم میمردم ولی رعیس نجاتم داد من مدیونشم سرنوشت من همینه
_تحت تأثیر قرار گرفتم 
_بهتره تمرینو شروع کنیم 
و تا شب باهم تمرین کردیم 
گرتلدا_بسه دیگه توان ندارم 
_نه ادامه بده 
_خواهش میکنم بسه 
_به ساعتش نگاه کردو گفت_خب باشه رعیس گفت تمرینت تموم شد بری پیشش
_باشه 
رفتم اتاقم لباسامو عضو کردم همشون خیس خیس شده بودن وبا اجازه رفتم اتاق رعیسشون
هایکا_زود ولت کرد 
_دلش واسم سوخت فکر کنم ولم کرد
لبخند زد 
_میدونی که توی گروه کارایی که بتون گفته میشه بدون سوال فقط اون کارو باید کنید
_اره یک چیزایی ارکا بم گفت 
_گری رو دیدی
_اره 
_حتما هم گفت یک لباس برات درست میکنه
_اره اون بت گفته؟
_نه اخه اینجا بیشتر مردن و خیلی مشتاق بود لباس زنانه طراحی کنه 
_ولی فکر نکنم به کارم بیاد 
_ زبونت مثل یک تفنگ کار میکنه توی مهمونیه هفته ی بعد میخوام بام بیای
_جچور مهمونیه
_هم پدرت هم ادرین و هم مقامات هستن 
_من چرا بیام 
_اونجا دعوا نداریم فقط حرف میزنیم پس باید تورو به عنوان صلاح ببرم
و بلند خندید
_هی کجام شبیه تفنگه 
گرتلدا_درمورد چی حرف میزنید
_هر بحثی که اون ادمای احمق راه بندازن 
_پس باید سخت باشه
_اره شایدم قصد جونتو کنن اخه رعیس گروه خاکستری هم اونجاست 
_جک گفته اونارو مهم نگیرم 
_خوب گفته پس هفته دیگه جمعه اماده باشی 
_باشه 
_حرفای ادرینم گوش نده اراجیف میبافه
_چی باعث دشمنیه شما شده بم نگفتی
_هرکی دلش قدرت میخواست و فرمولو به طرفش نمیداد 
_یعنی توهم دلت قدرت میخواست ؟تو اگه دنبال قدرت بودی که خیلی کارای دیگه میتونستی کنی
_درسته قدرت برام مهم نیست
_پس برای ادرین هم نباید مهم باشه گفتی فرق خاصی ندارید منو نپیچون 
_مسأله شخصیه
_در چه هد 
_زیاد 
_شروع دشمنی با یک نامردی یا نارو شروع میشه شما چی تو نارو زدی یا اون 
_هر سه نفرمون به خودمون ظلم کردیم
_هر سه نفر !؟نفر سوم کیه پدرمه ؟
_میخوای با سوال پیچ کردنم بفهمی ؟بدون که مسأله شخصیه و به تو ربطی نداره
_فعلا که بم ربط دارع
_از چه لحاظ تو الان بیطرف طلقی میشی
_و اگه بگم طرف تو هستم چی؟
_دلیل بیار چرا
_تو اعتماد کردی منم میخوام کنم
_هرموقع بم ثابت شد واقعا طرف منی بت میگم
_نگفتنت به ای دلیل نیست خودتم میدونی
گرتلدا_تو نمیخوای اصلا بش فکر کنی به همین خاطر نمیگی 
_یک اشتباه بود فقط
_به خاطر یک اشتباه دارید همه چیو خراب میکنید اگه الان ماده دستتون بود مردم بهتر زندگی میکردن
داد زد _به تو هیچ چیز ربطی نداره 
_فعلا منم توی ماجرام 
_تو هرکیو ببینی ماجرای اینکه رفیقات به خاطر تو مردن رو نمیگی چون میترسی موقع عصبانیت یا هرموقع بزنه تو سرت و بگه پدرت دوستاتو کشت به خاطر تو حتی با اینکه حرفشون واقعیت شاید نداشته باشه ولی مردم نابرابر همیشه قضاوت میکنن موقع عصبانیت هرچی به ضررت به دهنشون میادو میگن یادت باشه به هیچکی رازای زندگیتو نگو چون همونو اسلحه میکنن و به طرفت میگیرن
و یک نفس امیق کشید و با لبخند و ارامش گفت _دختر سمجی هستی مثل پدرت 
_افرین با منحرف کردن ذهنت سعی کن به گذشته فکر نکنی من واقعا تحسینت میکنم که لبخندو همیشه داری 
و از اتاق بیرون اومدم 
بحث کردن و زدن این حرفا برام گرون تموم میشه و نباید این کارو میکردم از دست خودم عصبانی بودم که اون حرفا رو زدم 
حتما شاید تنبیه کنه منو به خاطر حرفام شایدم از گروهش بندازه بیرون شایدم کلا از اینجا منو بندازه بیرون باید گندمو پاک کنم ‌
با در زدن وارد اتاقش شدم 
هنوز توی همون حالت واستاده بود و توی فکر بود 
گرتلدا_رعیس منو ببخشید بابت اون حرفا 
_چیه ترسیدی 
_هرچی دوست داری فکر کن منم قول میدم دیگه به هیچ وجع از این حرفا نمیزنم
_توکه گفتی حق داری بفهمی
_اگه شما صلاح بدونی بم میگی و من نباید کنجکاوی کنم 
_میدونی که اخرین نفری که کنجکاوی کرده چی سرش اومده

نکنه ترسیده وارد اتاقش شم 
_نه من همچین اشتباهی رو نمیکنم 
_به نفع همست بری گرتلدا
_ دیگه دونستن حقیقت برام مهم نیست 
_دروغه
_اره مهمه ولی اصلا بش توجه نمیکنم
_اخرین باره بابت حرفات میبخشمت دفعه بعد 
گرتلدا_منو بندازی بیرون اونقدرام مهم نیست
_نه بیرون نمیندازمت همینجا چالت میکنم 

و اشاره کرد بیرون برم 
رفتم اتاقم 
نعلتی منو تحدید میکنه
هی گرتلدا همین چند دقیقه پیش داشتی خواهش میکردی ببخشه تورو 
باید سعی کنم جلوی زبونمو بگیرم سخته اما شدنی
             .............
ارکا:میگن دخترا تا اماده شن چند شبانه روز طول میکشه بیا دیگه

از اتاق گفتم _تنگه لباسش تنم نمیشه
_مدلشه بیا دیگه
به زور تنم کردمش 
اولین مامورت من بود باید بدرخشم با کارام 
لباس چرمی تنگو تنم کردم 
رفتم بیرون 
ارکا یک تفنگ و چاقو بم داد 
ارکا_فقط خودتو به کشتن نده 
_ خیالت تخت 
رفتم پایین توی زیر زمین مخفی به بقیه ملحق شدم 
از یک راه مخفی از اونجا خارج شدیم و توی یک خرابه ظاهر شدیم 
انگار یک روستایی بود که خیلی وقته فراموش شده بودن اخه همه خونه هاش خراب بودن 
اومدیدم بیرون یک ساعتی راه رفتیم بعد به یک خونه قصر مانند رسیدیم 
بدوم ترسی رفتن جلوی در واستادن دوتا نگهبانم دم در بودن با کلی اسلحه از ترس تریبل ها احتمالا
نگهبانا تا خواستن جم بخورن بچه ها ضربه فنیشون کردن 
از بالا بمون تیر شلیک شد 
ارکا یک نگهبانو سپر خودش کرد و سپر خودشو بم داد 
درو بچه ها باز کردن وارد شدیم 
ماموریت داشتیم صاحب اینجارو پاهاشو قطع کنیم دلیلشم اصلا نمیدونستم 
همه ی ما نقاب داشتن ارکارو هم با لباس مشکی با نوارای قرمز میشناختم همه مشکی پوشیده بودن 
وارد اونجا شدیم 
سریع یکجا پناه گرفتیم تا تیرا بمون نخورن 
از در اصلی وارد خونه ی قصر مانند شدیم 
اول با صلاحامون جنگیدیم و تفنگا ی هردو طرف تیرشون تموم شد و وقتی بر پر کردنشون نداشتیم 
و تن به تن شروع به نفله کردن کردن
منم تا جایی که زور داشتم حریفمو میزدم 
بعضیا یاد داشتن چطور مبارزه کنن و منو نفله میکردن ولی ارکا هوامو داشت و کمکم میکرد 
تقریبا نصف اونارو لتو پار کرده بودیم با چاقوم داشتم توی شونه ی یکی میزدم که از عقب یکی منو گرفت و چاقو رو از دستم انداخت و تفنگو سمت سرم نشونی گرفت
داد زد _از خونم برید بیرون اشغالا وگرنه اینو میکشم 
همه از حرکت واستادن و به ما نگاه کردن 
یک مرده از گروهمون گفت_تفنگش خالیه 
صاحب اینجا یک تیر زد به پام و داد زد 
_داره خیالت تخت 
ارکا مردد بهم نگاه میکرد حتما داشت فکر میکرد ارزش اینو دارم که قانون اینکه هیچکی هرموقع گروگان گیری حق قطع کردن مامورت رو ندارع بشکنه یا نه 
یک قانونی واسه گروه ما بود که در هیچ شرایطی ماموریت رو متوقف نکنیم حتی اگه جون کسی در خطر بوده باشه فقط در صورتی این کارو میکنیم که رعیس دستور بده 


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.