آگرین و الهه زمان : PT. 3 

نویسنده: mayda9600

به تنه درخت تکیه داده بود، و کتاب توی دستش رو، با دقت میخوند.

-آگرین! 

سرش رو بلند کرد؛ به پرستار، که انگار ازش شاکی بود، نگاهی انداخت. 

-آگرین، باید بریم داخل دکتر میخواست معاینه ات کنه! 

_اوه، ببخشید زمان از دستم در رفت. 

 و بعد حرفش یه لبخند بیجون زد،از جاش بلند شد. 

... 

بعد از رفتن، دکتر و پرستار، سرش رو توی کتاب هاش فرو کرد. 
تقریبا از وقتی که فهمید مریضه، بیشتر و بیشتر از همه شروع کرد به فرار کردن. 
کسی رو نزدیکش نمی‌خواست؛ همینطوری، تنهایی رو دوست داشت. 
اینکه بنویسه، اینکه نظراتش رو فقط و فقط بنویسه براش کافی بود ؛ با کتابای تاریخی و باستان شناسیش وقتای باقی مونده رو پر کنه .

با شنیدن صدای در، سرش رو برگردوند‌؛اول دقت نکرد که ببینه کدوم یکی از پرستارا باز اومده بهش سر بزنه،سری برگردوند و نیم نگاهی انداخت و سریع نگاهش رو گرفت؛  ولی تازه فهمید اونی که دیده بود، پرستار نبود. 

با اون موجود کوچیک که به اندازه یه گربه بالغ بود، نگاه کرد. 

هر دوشون به هم خیره بود؛ آگرین با نگاه های متعجب به اون روباه خیره بود. 

درسته یه روباه، یک روباه صحرای، کوچیک! 



دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.