عشق : بی همه چیز(قسمت اول)

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
سارا و علی روی تخته سنگی نشسته بودند و میگفتند و میخندیدند.
علی همچنان مشغول شوخی بود که متوجه بود سارا ناراحت است.
کمی نزدیک‌تر نشست و پرسید:((چی شده سارا؟))
سارا با صدای غمگین گفت:((خسته شدم از بس صبر کردم علی،کی میای خواستگاریم؟))
علی گفت:((میگی چی کار کنم سارا؟وقتی خونه ندارم،پول ندارم و هیچی ندارم چجوری بیام خواستگاریت؟))
سارا و عصبانی شد و گفت:((وقتی اینقدر بی همه چیزی پس چرا انقدر وعده توخالی به من دادی؟))
علی خندید و گفت:((تورو که دارم)).
سارا از جایش بلند شد و گفت:((دیگه منو هم نداری)).
علی که دید مساله جدی است به سرعت به سمت خانه خود رفت تا به خواستگاری سارا برود و حداقل با گذاشتن وعده و وعید با خانواده سارا او را از دست ندهد.
مادر سارا بعد قطع کردن تلفن به سارا گفت که خانواده علی امشب برای خواستگاری او میایند و خود را آماده کند.
ناگهان پدر سارا از اتاق خود بیرون آمد و گفت:((خواستگاری میان ولی بهشون جواب رد میدی.تا وقتی من زنده‌ام  حق ازدواج با اون پسر گدا رو نداری و باید با باقر پسر محمدخان ازدواج کنی.
سارا که در اتاق خود بود بیرون آمد و رو به پدرش کرد و گفت:((صد ساد سیاه هم با اون پسر بی شعور زیر یه سقف نمیرم)).
پدر سارا هم بدون آنکه حرفی بزند به اتاق خود رفت و در را بست و به محمدخان تلفن زد.
پدر سارا کمی مِن مِن کرد و گفت:((محمد خان،این زن و دختر بی شعور من دسیسه کردن میخوان حماقت کنن.کی میخواین حرکتی بزنین؟))
محمد خان گفت:((فردا با عیال میایم خواستگاری.اگه اون پسره رو رد نکنی پوستت رو میکنم)).
پدر سارا هم که ترس تمام وجودش را گرفته بود گفت:((چشم محمدخان.اطاعت میشه)).
پایان
این داستان ادامه دارد.


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.