عشق : مرگ(قسمت چهارم)

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
مادر سارا بر سر قبر یه طبقه زانو زده بود و گریه و زاری میکرد و جماعت با اشک هایشان او را همراهی میکردند.
سارا کمی دورتر از جمعیت به درختی تکیه داده بود و سیگار میکشید.
ناگهان یک لامبورگینی آمد و جلوی مزار پارک کرد.
علی با یک کت و شلوار گران قیمت پیاده شد و به سمت سارا حرکت کرد.
کم کم که داشت به سارا نزدیک میشد عینک خود را برداشت و لبخندی به او زد.
سارا که از تعجب ماتش برده بود گفت:((چی شده علی؟گنج پیدا کردی؟))
علی خندید و گفت:((نه کت و شلوار و ماشینو از پسرعموم قرض گرفتم)).
سارا پوزخندی زد و گفت:((پس هنوز هم بی همه چیزی)).
علی لبخندی زد و گفت:((تو رو که دارم)).
سارا با ناراحتی سرش را پایین انداخت و گفت:((چطوری؟))
علی خنده ای سر داد و گفت:((پدرت که مرده.دوماد سرخونه میشم و عین انگل ازتون تغذیه میکنم)).
سارا هم که به شدت عصبانی شده بود تفی بر روی صورت علی ریخت و به سرعت دور شد.
علی هم بر روی زمین نشست و نعره ای سر داد و تپانچه یادگاری محمدخان را در دهانش برد و خود را خلاص کرد
پایان


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.