غار : قسمت اول

نویسنده: AmirRezaBoroomand

به نام خدا
مرد بیهوش بر روی زمین دراز کشیده است.
لباسی چرمی بر تن دارد.
آرام آرام چشمانش را باز میکند و به هوش میاید‌‌.
نمیداند چرا در این غار است یا چگونه پا به غار گذاشته است.
صدای آب توجه او را جلب میکند.
آب از بدن سوراخ شده سنگ روان شده و مانند جوی خون از بدن سنگ بیرون میریزد.
کمی آب مینوشد و صورت خود را با آب تمیز میکند.
به ورودی غار نگاهی می اندازد.
سقف غار فرو ریخته و هیچ راه خروجی ندارد.
وسایلش بر روی زمین توجه او را جلب میکنند.
بر روی زمین مینشیند و کوله خود را بررسی میکند.
غذا،دارو و بقیه وسایل داخل کوله سالم هستند و صدمه ای ندیده اند.
تکه نانی از داخل کوله برمیدارد.
نان را بو میکند.
حس  شعفی در او به وجود می آید و با خوردن نان این حس در او امتداد میابد.
انگار برای اولین بار است که نان میخورد یا شاید هم این نان با بقیه نان هایی که تا به حال خورده فرق دارد.
سپر خود را بر پشت میگذارد و کلاهش را بر سر میگذارد.
به سمت آب برمیگردد و آرام آرام مسیر آب را دنبال میکند.
از تنگنای دیواره غار عبور میکند.
نور خورشید مانند شمشیری به چشمانش ضربه میزند.
سقف غار کمی ریخته و انگار تاب ضربات خورشید را نیاورده است.
ورودی غار در مقابل محیطی که مرد پا به آن گذاشته مانند دخمه ای است در مقابل یک سالن پذیرایی...
حال باید دید غار در مقابل مهمان تازه واردش چه غذایی تدارک دیده است.
پایان
ادامه دارد...


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.