غار : قسمت سوم

نویسنده: AmirRezaBoroomand

پِروس و گایدو به رد پا رسیدند.
آرام آرام رد پا را دنبال کرده و از تنگنای دیوار غار عبور کردند و به محیطی جدید رسیدند.
گایدو که جلوتر از پِروس رفته بود سر خود را خم کرد و گفت:((وای،پِروس!آنجا را ببین)).
پِروس هم جلوتر رفت و با مواجهه با آن صحنه گفت:((وای،خدای من!))
گودالی پر از موش در آنجا بود که جنازه‌های زیادی در آن یافت میشد و موشها وحشیانه جنازه‌ها را میدریدند و حتی استخوانی باقی نمیگذاشتند.
ناگهان تیر انفجاری به سمتشان پرتاب شد و پِروس و گایدو به گودال پرت شدند.
پِروس که بر روی زمین پهن شده بود نگاهی به اطراف کرد و دید موشها به سرعت در حال نزدیک شدن به او هستند.
از جایش بلند و گایدو را که بر روی زمین افتاده بود بلند کرد و به روی صخره ای رفت.
همانطور که با ترس گایدو را بر روی زمین میگذاشت نظاره‌گر موشهای گرسنه ای بود که روبرویش انباشته شده بودند و موشهای عقبی موشهای جلویی را هل میدادند و انگار هرموشی میخواست سریعتر طعم یک موجود زنده را بچشد.
ناگهان صدایی از بالا توجه پِروس را جلب کرد.
انسان موش‌نمایی بالای گودال شروع به فریاد کشیدن کرد و گفت:((فکر کردین میتونین بیاین تو غار من و ازم دزدی کنین؟هیچکس نمیتونه چیزی از "گورو"بدزده شنیدین؟هیچکس.اگه هم بخواد تلاشی بکنه جاش تو گوداله)).
پِروس کمی صبر کرد تا گورو از دید خارج شود و سپس گایدو را برداشت و به سختی از صخره ها بالا رفت.
گایدو را روی زمین گذاشت و کمی تکانش داد.
گایدو بیدار شد و پرسید:((چه شده؟مرده‌ایم؟))
پِروس لبخندی زد و گفت:((هنوز نه،بلند شو رفیق.باید رد گورو را دنبال کنیم)).
گایدو بلند شد و با هم به دنبال گورو رفتند.
پایان
ادامه دارد...


دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.