# مامور مخفیه چشم مشکی من پارت ۱

مامور مخفی چشم مشکی من : # مامور مخفیه چشم مشکی من پارت ۱

نویسنده: hastihomy1907

سرهنگ : ارمان ؟!
ارمان : بله قربان ؟
سرهنگ : برو ستاره اسدی صدا کن بیاد دفترم راستی با الرحمانم تماس بگیر بگو هر چه سریع تر خودش برسونه
ارمان : چشم ، یعنی چکار میتونه با ستاره داشته باشه خداکنه اون چیزی که فکر میکنم نباشه . ازدر رفتم بیرون اداره طبق معمول شلوغ پرسرو صدا بود تو این هم همه ستاره دیده نمیشه ارمان : ای بابا معلوم نیست این دختر کجاس
نازنین : اقا ارمان دنبال کسی میگردین؟!
ارمان : اره دنبال خانوم اسدی میگردم معلوم نیست کجاست ؟!!
نازنین : ستاره خانوم رفتن طبقه پایین کپی از نقشه های ساختمان بگیرن الان برمیگردن
ارمان : ممنون
نازنین : خواهش میکنم
ارمان : به میز ستاره تکیه دادم وایی میخاست یادم بره زنگ بزنم به الرحمان ،( الو سلام داداش خوبی ؟! مرسی ممنون الرحمان داداش خودت برسون اداره فوریه رئیس کارت داره اره عجله کن مرسی قربونت خدافظ ) خداروشکر ستاره هم اومد
- سلام اقا ارمان چیزی میخواستین ؟
ارمان : من نه رئیس کارت داره نقشه هارو بزار بیا بریم
- باشه شما برین من پشت سرتون میام .سرش تکون داد راه افتاد منم پشت سرش میرفتم الان یک سالی هست نامزدی منو ارمان بهم خورده بود ارمان واس خاطر یه دختر دیگه نامزدی بامن بهم زد واقعا بودنش تو این شرکت برام شکنجه بود به سختی میتونم خشمم کنترل کنم به مادرم قول دادم که ضعف نشون ندم ولی حق من این بود که بخواد در حقم این کار کنه
ارمان : ستارههههه
- بله !
ارمان : کجایی حواست به من نیست برو داخل
- بدونی اینکه توجه کنم بهش نگام ازش گرفتم از کنارش رد شدم لباسم مرتب کردم در اتاق زدم با صدایه رئیس وارد شدم
سرهنگ : بیا تو خانوم اسدی
- چشم ، با من کاری داشتین جناب ؟!
سرهنگ : اره بیا بشین
- قدم برداشتم رویه صندلی پشت میز جلسه نشستم منتظر بودم که سرهنگ کارشو بگه ، مونده بودم این دلشوره از کجا پیدا شده که بهم استرس داد داشتم کلافه میشدم برگشتم به طرف سرهنگ سرش تو کامپیوتر بود زشت بود هی ازش سوال بپرسم هر وقت بخواد حرف میزنه بعد از پانزده دقیقه در اتاق زده شد بعد از تایید سرهنگ ارمان یه پسره مشخص نبود کی بود اومدن داخل
سرهنگ : خوش اومدی الرحمان لطفا بفرماید بشینین
- بعد از نشستن ارمان و الرحمان فقط داشتم به چهره زیبا الرحمان که نمیدونم چی باعث شده بود این همه جذابیت تویه این پوست گندمی رنگ جا بگیره - شایدم چون چشماش رنگی بود ، متوجه سنگینی نگاه ارمان به خودم شدم نگاهم از الرحمان گرفتم سرهنگ بایه حرفش ستامون برگشتیم نگاهش کردیم
سرهنگ : خب حواستون به من هست ؟!
- یعنی متوجه من شد که داشتم الرحمان نگاه میکردم وایی خدایا من سر انداختم پایین تا اینکه سرهنگ اسممو صدا کرد
سرهنگ : ستاره میخایم بفرستیمت ماموریت
- با تعجب ارمان ،الرحمان ،سرهنگ، نگاه کردم مننننن؟!
سرهنگ : بله تو از بین خانوم هایه اینجا تو سرسخت تر از این حرفایی موضوع دخترایه گوم شده فهمیدی که دخترا رو میبرن برایه فروش به عربا تویه دبی ؟!
- بله قربان میدونم این موضوع رو من باید چکار کنم قربان ؟
سرهنگ : میفهمی ، الرحمان تونستی ردی از قاچاق چیا پیدا کنی ؟
الرحمان : بله جناب بعد از تلاش هایه سخت پی در پی تونستم با یکشون صحبت کنم تا اخر این ماه یک دختر یا دوتا براش ببرم بفرسته برایه دبی
سرهنگ : افرین الرحمان ممنونم از کمکت
الرحمان : وظیفم بود جناب
سرهنگ : ستاره تو باید بری دبی رئیس اون قاچاق چیا که دستور دزدین دخترایه ایرانی میده بگیریم باید یکی از اون دخترا باشی بری دبی همراه الرحمان
ارمان : جناب ستاره از پس این ماموریت بر نمیاد شما خطرات که خیلی زیاده بهش چرا نمیگین قراره پیش بیا نمیشه جونش به خطر بندازید میدونین که اگه ازش خوششون بیاد به نکاح خودشون درش میارن هیچ جوره نمیشه جلو این اتفاق بگیریم
سرهنگ : ارماننننننن هنوز به درجه ای نرسیدی که بخوای واسه من تعیین تکلیف کنی
ارمان : اما جناب
سرهنگ : برووووووو بیروووووونننننننن
- بعد از داد سرهنگ من خشکم زده بود خدایا این چطور زندگی بود که میشه داشت ارمان از در رفت بیرون داشتم دیونه میشدم سردرد شده بود از حرفایه ارمان یعنی اگه ماموریت لو بره من میکشن اگه ازم خوششون بیاد منو به اجبار به عقد خودشون در میارن باصدایه الرحمان به خودم اومدم
الرحمان : ستاره خانوم میدونم ترسیدن ولی من همراهتون میام تا اخرین لحظه ماموریت کنارتونم نیرو های حفاظتی ایران همراهیمون میکنن هیچ اتفاقی نمیوفته
- چیزایی که ارمان گفت یعنی امکانش هست اتفاق بیوفته خواهش میکنم بهم راستشو بگین ؟!
الرحمان : امممممممم ببین ستاره خانوم میدونم ترسیدن ولی راستشو بخواین بله این که از شما خوششون بیاد به نکاح خودشون درت بیارن ۸۰ درصده ، ۳۰ درصدم امکان داره اتفاق نیوفته ولی باید امادگی کامل برایه هر اتفاقیو داشته باشی ! متوجه ای که ؟
- بله متوجهم
سرهنگ : خب ستاره چکار میکنی تو این ماموریت همراهیمون میکنی ؟ 
دیدگاه کاربران  
0/2000
تقویت مهارت های داستان نویسی جزئیات بیشتر اینجا کلیک کنید.